به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

عشق تفنگ...

عکس از علی عامری(diana52)

يکی از عکسهايی که توی اين چندوقت از گرفتنشون خيلی لذت بردم:)


یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۳

شاهین



سه علي، شکارگاه و مرغابی که نبود:)

-------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: يه وقتی يه جايی توی اين بلاگستان بود که هر وقت توش می رفتی کلی حال و هوا عوض می کردي، اين وضعيت برقرار بود تا وقتی که نگارنده اش به اين نتيجه رسيد که ديگه ننويسه، نمی شد کاری کرد، فقط بهمون قول داد که اگه يه روزی برگشت، خبرمون کنه و حالا امروز من يه ايميل عالی داشتم،  احسان برگشته، با دست پر هم برگشته و اميدوارم که ديگه هيچوقت نره...


جمعه ٢٧ آذر ،۱۳۸۳

شاهین



نکات فنی:)

همیشه اینرسی جمع در برابر تغییر خیلی زیاده، واسه همین بهت این اجازه رو نمی دن که تو خودت باشی چون به اون چیزی که قبلا بودی عادت کردن و اینکه حالا یه طور دیگه شدی یا می خوای باشی، براشون غیر قابل تحمله چون از تغییر می ترسن...

اما چیکار می شه کرد؟

 

1-       به اون جبر تن داد و همون آدم مطلوب اونا باقی موند.

2-       با همشون در افتاد و یه آدم جدید براشون تعریف کرد.

3-       رفت یه گوشه دیگه، پیش آدمای جدید که پیش داروی خاصی در موردت ندارن  همونجوری که دوست داری زندگی کنی.

 

نمی دونم گزینه های دیگه ای هم می شه به این لیست اضافه کرد یا نه؟

 

اما راستش من هر سه اینا رو کمابیش تجربه کردم و به نتایج درخشانی رسیدم:

 

1-       تحمل اون اولی فقط در مورد کسانی که آدم خیلی دوسشون داره، ارزش داره، تازه اونم بعد از یه مدتی صبر آدم تموم می شه!

2-       سومی پاک کردن صورت مساله است ولی در کوتاه مدت خوب جواب می ده( حداقل فرصتی واسه فکر کردن در اختیار آدم قرار می ده)!

3-       اما دومی، محشره....، یه عالمه دشمن ِ ردیف برای خودت درست می کنی، جنگ اعصاب فراوون و در دراز مدت تبدیل به آدم تنهایی می شی که فقط سه چهارتا در دیوونه مثل خودت دورت می مونن!

 

البته اینا فقط در مورد آدمایی مصداق داره که به این نتیجه رسیده باشن، که بعضی وقتها بدک نیست که خودشون باشن و نه اون خیلی هایی که گوساله میان و گاو می رن* و اصلا نمی فهمن که کی بودن و کی شدن و قراره کی باشن و مشکل تو به عنوان یه آدمی که می خوای خودت باشی، با همین دسته از افراده که توی اون جبر دست و پا می زنن و اصلا هم متوجه نيستن و متاسفانه در اکثریت هم هستن....

 

 

نتیجه گیری اخلاقی:

 

اگر الان یکی بهت گفت :" تو رو همونجوری که هستی دوسِت دارم" می تونی به احتمال خیلی بالایی اینطور نتیجه بگیری که چند سال دیگه هم تو رو همینجوری که امروز هستی دوسِت داره نه اون جوری که چند ساله دیگه دوست داری باشی، مگه اينکه... 

عکس از علی عامری( تغییر)


چهارشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸۳

شاهین



پاهای خسته از رقص...

ريشه‌ها در خاک

ريشه‌ها در آب

ريشه‌ها در فرياد.

 

شب از ارواح سکوت سرشار است

و دست‌هايی که ارواح را می‌رانند

و دست‌هايی که ارواح را به دور 

 به دوردست 

 می‌تارانند. 

 

ــ  دو شبح در ظلمات 

 تا مرزهای خسته‌گی رقصيده‌اند. 

 

ــ  ما رقصيده‌ايم 

 ما تا مرزهای خسته‌گی رقصيده‌ايم. 

 

ــ  دو شبح در ظلمات 

 در رقصی جادويی، خسته‌گی‌ها را بازنموده‌اند. 

 

ــ  ما رقصيده‌ايم 

 ما خسته‌گی‌ها را بازنموده‌ايم. 

 

 

شب از ارواح سکوت 

 سرشار است 

ريشه‌ها از فرياد و

رقص‌ها

از خسته‌گی.

 

 

دومين شعر از مرثيه برای مُردگان ديگر( ا.بامداد)

 

 

پ.ن: رقصیدیم تا پاهامان مثل دهانهامان کرخت شد و چشمهامان که دیگر انگار در کاسه ای از شِن می چرخیدند و فریادهايی که دیگر...   


دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۳

شاهین



می دونی؟ خیلی کارا می تونی کنی!

می تونی چشمات رو روی خیلی چیزا ببندی... می تونی قیافه تکیده اون کارگر خسته رو نبینی، می تونی پوتینای پاره اون سرباز رو که سعی داره از بقیه مخفیشون کنه رو نبینی، می تونی نگاه های تیز اون جوون رو که داره از پشت شیشه های اتوبوس، دخترک بی خیال توی خیابون رو می خوره نبینی، می تونی پسرکی رو که توی این سرما با یه پیرهن اومده بیرون، اون دستهای چرک و سرخ شده از سرماش رو نبینی، می تونی، می تونی، می تونی.... می تونی غرق فانتزی های زندگی خودت بشی، می تونی سرت رو برگردونی و از لای ابرو مه های روی کوه، جای قله حدس بزنی، می تونی به این فکر کنی که سمینارت رو با چه جمله ای شروع کنی، می تونی به کتابی که دیشب خوندی فکر کنی، اصلا می تونی به غمها و گرفتاریهای خودت فکر کنی ...می دونی؟ خیلی کارها می تونی بکنی! می تونی جای اینکه به این فکر کنی که بیای این مزخرفات رو اینجا بنویسی، جات رو بدی به پیرمرد لرزونی که دیگه اون پاهاش، نمی تونن نگرش دارن...


جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۳

شاهین



معرفی...

سوسو تلاشیست برای بهتر دیدن و گفتن، آنگاه که سخن به پایان می رسد...


پنجشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۳

شاهین



يار دبستانی من...


شيدا...

photo by by ali ameri(شیدا)

photo by ali ameri(آماده برای خواب...)

آماده برای خواب...


شنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸۳

شاهین



هديه ای از برادرم...

یکی از آخرین روزهای اسفند 76 بود، از سپیده تا اونموقع که ساعت 7 بود، هر جایی رو که فکر می کردیم ممکنه مرغابی داشته باشه رو گشته بودیم که فقط همون سر صبح فقط یه دونه دیدیم که اونم بابا تیرش خطا رفت. حالا هم نشسته بودیم و داشتیم صبحانه می خوردیم...

شب قبلش خواب دیده بودم که یدونه کله سبز نر می زنم، چیزی که تا اون موقع نزده بودم و خیلی دوست داشتم که یدونه از اون درشتاشو داشته باشم، از صبح هم احساس عجیبی داشتم و خیلی هیجان زده بودم که بی شک نتیجه خوابی بود که دیده بودم.

اما اونموقع دیگه از اون شر و شور دم صبح که هی این بابای بیچاره رو از اینور به اونور می کشوندم خبری نبود و با شناختی که از منطقه داشتیم می دونستیم که دیگه جای نرفته ای وجود نداره، دیگه راستش خوابی رو هم که دیده بودم، هم یادم رفته بود.

صبحانه رو که خوردم، لیوان چایم رو برداشتم و رفتم بالای تپه رُِسی نشستم و گفتم تا چاییم یه کمی خنک شه توی آسمون رو یه دوربینی بکشم شاید چیزی ببینم، همینجور که اطراف رو دوربین می کشیدم روی یه تپه خاکی درست اونور جاده، میخکوب شدم، اولش یه کمی شک کردم ولی اونقدر فاصله نزدیک بود که جای شکی باقی نمی ذاشت، اما هنوز هم باورش برام سخت بود، درست اونور جاده توی فاصله ای در حدود 200 متر، یه گرگ بزرگ به رنگ قهوه ای سوخته سر تپه وایستاده بود و داشت منو نگاه می کرد...

هولکی از روی تپه اومدم پایین و دوربین رو دادم دست بابا و اونم تایید کرد، پام رو توی یه کفش کردم که می خوام برم از نزدیک ببینمش، تا بالاخره بابا راضی شد و وسایلو جمع کردیم و ریختیم ته ماشین و راه افتادیم، همش نگران بودم که در بره ولی همچنان ساکت نشسته بود و من و نگاه می کرد...

جاده رو که رد کردیم و فاصله مون باهاش حدود 100 متر شد، شروع به حرکت کرد، ولی نه حالتی که شکل فرار باشه بلکه خیلی با وقار و آرام، یه 60 – 70 متری رفت و دوباره وایستاد و ما را نگاه کرد، یه دل سیر با دوربین نگاهش کردم و یهو زد به سرم که پیاده برم دنبالش، نمی دونم یه حس غریبی بود که داشت منو به سمت خودش می کشوند ولی بابا اینبار خیلی سخت زیر بار رفت و استدلالش این بود که ممکنه حیوون تحریک شه حمله کنه و مجبور بشیم با تیر بزنیمش، حرفش هم درست بود ولی احساسم یه چیز دیگه می گفت... خلاصه بابا رو راضیش کردم، تفنگ رو هم دست گرفتم دوتا 4پاره هم برای احتیاط گذاشتم توی جیبم و تفنگ هم با ساچمه 3 پر بود. راستش حتی دلم نیومد که 4پاره ها رو با فشنگا عوض کنم.

رفتیم دنبالش و داستان قبلی دوباره و دوباره تکرار می شد، یعنی همیشه حدود 100- 120  متر فاصله رو با ما حفظ می کرد و وقتی از این فاصله بهش نزدیکتر می شدیم، یه 60-70 متری یورتمه می رفت و رو به ما می ایستاد و نگاهمون می کرد... شاید حدود 1 یا 1.5 کیلومتر ما رو و در واقع من رو( چون  بابا همون اول حوصله اش سر رفت و هی غرغر می کرد)  اینجوری دنبال خودش کشوند، و دفعه آخری دیگه منتظرم نبموند و با همون سرعتی که داشت شاید هم یه کمی تندتر، رفت که رفت، منم تا جایی که می شد با دوربین دنبالش کردم تا اینکه پشت تپه خاکی در دور دست از نظر گم شد، هم خوشحال بودم هم حس می کردم که که کم دیدمش و دوست داشتم بیشتر تعقیبش می کردم، بابا گفت که دیگه حوصله شو سر بردی...

باز هم دوست داشتم برم دنبالش ولی نه می دونستم که کجا رفته و هم اینکه دیگه بابا حاضر نبود حتی یه قدم دیگه برداره... خلاصه به بهانه سر زدن به چالابی که توی فاصله 100 متری اونجا با دوربین دیده بودم، بابا رو راضی کردم که بریم ولی خودم می دونستم که واسه چیز دیگه ای دارم می رم، در عین حال می دونستم که دیگه امکان نداره که از این بیشتر بتونم برم دنبالش، حس غریبی بود که من رو به دنبال خودش می کشوند...

کنار چالآب ایستادم، درست در کنار باریکه خشکی که دو تا چالاب را از هم جدا می کرد، پلی که بدون شک گرگ از آن  رد شده بود، آخرین نگاه ها را با حسرت کردم، ولی دیگه ندیدمش... اما داستان چیز دیگری بود...

از فاصله 20 متریم از زیر یه دسته نی، یهو دوتا مرغابی بزرگ پردین، راستش اصلا توی مود شکار نبودم، فریاد بزن بزن بابا منو به خودم اورد، تفنگ رو اوردم بالا، پایینی رو نشونه گرفتم و زدم، بی اختیار تیر دوم رو هم به همون زدم، کشید پایین و از اولی عقب موند ولی همچنان با سختی داشت بال می زد، سعی داشت خودش رو به لبه دیواره رودخونه برسونه از اونجا خودش رو پرت کنه پایین، دیدم داره از دستم می ره، ولی فشنگ دیگه ای نداشتم، آخه اصلا به قصد شکار راه نیوفتاده بودیم... کمر تفنگ رو شکوندم و خیلی سریع یدونه از 4 پاره هایی رو که همراهم بود چپوندم توی لول و دوباره نشونه گرفتم، ولی قبل از اینکه ماشه بچکونم خودش افتاد...

حالا بالای سرش بودم، یه کله سبز درشت نر همونی دلم می خواست و همونی که خوابش رو دیده بودم، دستام از هیجان می لرزید و تفنگ رو نمی تونستم توی دستم نگه دارم و خوابوندمش رو زمین، همه اتفاقای از صبح به اینور داشت توی سرم می چرخید به این فکر کردم که اون گرگ من رو سر تیر این مرغابی آورد و بعد یاد خواب دیشبش افتادم، درست یه همچین جایی بود...چشمام بد جوری می سوخت و قطرات اشک پهنای صورتم رو خیس کرده بود. درونم آکنده بود، آکنده از یک حس، یه جور غلیان احساس، یه حس شادی و قدرشناسی و تشکر از گرگ. نمی دونم شاید اون موقع داشت از یه گوشه ای به من نگاه می کرد شاید هم اونقدر بلند نظر بود که حتی منتظر نشد که نتیجه کارشو ببینه.

...

توی مسیر برگشت، یک کلام هم حرف نزدم، بعدا بابا بهم گفت که فکر می کرده از زدن مرغابیه اونقدر ناراحت شدم، ولی راستش هیچ وقتی اونقدر خوشحال نبودم، چرا که ارزشمند ترین، و ناب ترین هدیه را گرفته بودم، یه هدیه ارزشمند از برادرم گرگ...


چهارشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۳

شاهین



بازگشت...


جاده...

photo by ali ameri(جاده) 

آدمای زیادی توی زندگی آدم، میان و میرن. کسایی که اومدنِ خیلی هاشون دست آدم نیست ولی رفتنشون... 


شنبه ٧ آذر ،۱۳۸۳

شاهین



دودا هنوز به بالا نرسيدن...

photo by ali ameri(دودا هنوز به بالا نرسیدن) 

این عکس رو امروز صبح از توی پاگرد پله های دانشکده گرفتم، دیر جنبیده بودم دودای این کثافتی که توش زندگی می کنم، اومده بودن بالا و می پوشوندنش. خلاصه خوش به حال اونایی که فردا از این دودا می زنن بالا، می رن تو برفا، همونجایی که اتاقک نقره ایش امروز زیر نور طلوع بد دلبری می کرد، ما که فردا مجبوریم بکامپایلیم:(((

 

پانوشت: عمو علی، بد جور دلم واسه اون لحظه ای که از هیجان قلبم وایمیسته تنگ شده، یه چالاب می خوام با يه گَل سرسبزِ تازه از راه رسيده، به نظرت اومدن؟


پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۳

شاهین



آن روز که ديگر نبودی...


ابرها و کوه ها...

گفتم زانوم درد می کنه و موندم، گفتم تو برو دورت رو بزن، بعدش با هم بر می گردیم، اما راستش زانو بهانه بود، البته خیلی هم بهانه نبود ولی من بیشتر خوابم می یومد.

از موقعی که داشتیم بالا میومدیم اون کنج صخره رو نشون کرده بودم و واسش نقشه کشیده بودم، حالا هم اونجا بودم، جای خوبی بود، خیلی هم اندازه بود ولی وقتی گردنم به سمت چپ خم می شد باد می خورد توی صورتم ولی اگه سرم رو صاف می ذاشتم باد اذیتم نمی کرد. سرم رو به سنگ تکیه دادم و دستمامو کردم زیر بغلهام و زانوهام رو جمع کردم توی سینه، سرعت باد بیشتر شده بود و من صداش رو می شنیدم ولی حسش نمی کردم، از اونجا دره معلوم نبود چون همونجا یه بوته گون بزرگ در اومده بود، اما آسمون گداری خوب معلوم بود و ابرایی که داشتن از روش رد می شدن.

photo by ali ameri( ابرها و کوه ها) 

 بچه که بودم فکر می کردم این کوه ها هستن که دارن تکون می خورن، حتی یادمه که یه بار کلی هم در موردش بحث کردم، اما بزرگتر که شدم دیگه بهم ثابت کرده بودن که کوه ها تکون نمی خورن، ولی من باز هم بعضی وقتا که خوب دقت می کنم می بینم که کوه ها دارن حرکت می کنن، مثل همین حالا. پیش خودم گفتم کاشکی الان اینجا بود بهش نشون می دادم که کی داره حرکت می کنه، اما بعدش فکر کردم که خیلی وقتها آدم نباید همه اون چیزی رو که فکر می کنه به بقیه بگه، چون ممکنه بقیه…

بی خيال، نمونده بودم اونجا که از این فکرها کنم، مونده بودم که فقط یه چشمی رو هم بذارم… و چشمام رو بستم و به هیچی فکر نکردم حتی به ابرها و کوه ها…


سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳۸۳

شاهین



معرفی...

یدونه community توی اُرکات درست کردم واسه کسایی که شکار کبک رو دوست دارند، بیشتر نظرم این بود که یه جایی بشه واسه تبادل اندیشه و تجربه در این زمینه، 2 تا topic هم دادم که یکیش معرفی یه  وب سایت است که یه شکارچی آمریکایی توش می نویسه و انصافا در این زمینه خیلی خوب کار کرده و مطالبش خیلی آموزنده هست، جالبه که بدونید که کبک ایرانی یا chukar که پراکندگیش محدود به ایران و کشورهای اطرافش هست بومی آمریکا نبوده و آنها را از این مناطق زنده گیری کرده اند و پس از تکثیر و آزاد نمودن در طبیعت جمعیت آن سالیان درازی است که به حدی رسیده که قابلیت شکار را پیدا کرده است و خواندن و شنیدن حرفهای آشنا از این شکارچی غیر هم وطن بسیار می تواند جالب باشد. یکی دیگر از topic ها هم مطلب کوتاهی هست که خودم در این باره نوشتم و لینکش رو آنجا گذاشتم تا اگر خواستید استفاده کنید. منتظر علاقه مندان هستم؛)

 

این هم آدرس و لوگوی community :

 

 http://www.orkut.com/Community.aspx?cmm=783418

تیغ برّاآ!!!


دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا