به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

چادگان...

یه چند روزی رفته بودم مسافرت، منطقه ای در حاشیه زاینده رود به اسم چادگان و دهکده توریستی که در کنار دریاچه سد شاه عباس ساخته شده است. کلا منطقه خیلی برام جالب بود، مخصوصا اسم شهرها و روستاهاش که از فرمول رایج " X آباد" (X= محمد، حسن، حسین، علی، قاسم، جعفر و...) تبعیت نمی کرد و همه اسامی اصیل پارسی داشتند: هومان، داران، تیران، تندران، خمیران، چادگان و ...

دیگه اینه به واقع درک کردم که آب = آبادانی، شاید باورتون نشه (اگه یکی قبلا به خودم می گفت باورم نمی شد!) روستاهای پایین دست نجف آباد هست که که منظره کلیشون، عینا مثل مناظریست که روستاهای شمال ایران دارند، همه جا شالیزار و تنها تفاوتش با شمال در این هست که در شمال درختهای تبریزی مرز بین زمینها را مشخص می کنند و در اینجا درخت چنار! و این تاثیری هست که زنده رود همیشه جاری در طول تاریخ از خود به جای گذاشته است... دیگه سرتون رو درد نمی آرم، اون پایین دوتا عکس هست مربوط به بناهایی که " کبوتر خان" نامیده می شوند که در قدیم به واقع نقش یک کارخانه تولید کود را بازی می کردند، عکس اول یک version قدیمیشو که در روستای تندران واقع هست رو نشون می ده و عکس بعدی version تحت ویندوزشو که داشتند توی همون دهکده توریسنی زاینده رود می ساختند(باز هم خیلی خوبی که همه چیز یادمون نرفته!).

 

 

 


سه‌شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۳

شاهین



 

می دونست که احتمالش کمه که گیرشون بیاره، ولی یه حسی بهش می گفت که برو دنبالشون و این قدر گفت که تا بالاخره بلندش کرد. یه جرعه ای آب خورد، به دوستش گفت: که من می رم دنبالشون و راه افتاد، چند قدمی که دور شد، دوستش پرسید: " فشنگ ور داشتی؟" با دست اشاره ای به جلیقه اش کرد و دوستش سرشو تکون داد و یه دستی براش بلند کرد و گفت: " تیغ برا، برو ببینم چی کار می کنی..."

بغل تپه رو گرفت و رفت، بالا که رسید اصلا اونجوری نبود که فکرشو می کرد، روبروش دشتی دید که تا افق ادامه پیدا می کرد و پشتش دره بود و یه چندتا آبکند که وارد دره اصلی می شدند، با خودش فکر کرد اگه این نزدیکا نشسته باشن باید توی یکی از این آبکندها باشن، تا اون موقع 10 دقیقه راه اومده بود و تا اولین آبکند حدود 20 دقیقه راه بود، فکر کرد که دوستش ممکنه نگرانش بشه ولی با خودش فکر کرد که برگشتن از توی دره برمی گردم  که کمتر طول بکشه و اگه شانس بیارم که تیر هم بزنم که خب می فهمه که دور شدمو.... هنوز امید داشت!

کمر تفنگو گرفته بودو آروم راه می رفت، سعی می کرد که فکرشو فقط روی تیراندازی متمرکز کنه، پیش خودش حس می کرد بدجوری بهش احتیاج داره... کلاهشو یادش رفته بود ور داره و آفتاب دم ظهر توی فرق سرش بود و حس می کرد که موهاشو داغ می کنه، اتفاقی یاد موقعی افتاد که موهاش خیلی بلند بود و بعد به این فکر کرد که اگر هنوز موهاش اونقدر بلند بود احتمالا بیشتر گرمش می شد ولی آفتاب اینقدر نمی تونست پوست سرشو داغ کنه.

بالا سر آبکند صخره ای تشخیص داد که پشتش سایه خوبی داشت، امیدوارتر شد، از یه طاقچه روی صخره که رنگ سرمه ای داشت، یه کم تو رفت، آروم یه سرکی کشید و با دست چپش یه چندتا سنگ ریزه به پشت سنگ پرتاب کرد و تفنگ رو آماده نگه داشت، صدای سنگها رو که نشنید، فکر کرد که حتما اون زیر علفه، خبری نشد، سنگ دیگری انداخت و چندتا سرفه کرد ولی بازهم خبری نشد.

از توی یه شکاف پایین اومد، کف آبکند  یه چشمه کوچیک توی بستری از علف جاری بود و یه سنجاقک مشکی که بالهاش رگه های قرمز داشتن، داشت روش می پرید، پشت سنگ رو نگاه کرد ولی چیزی نبود، با خودش فکر کرد که اگه می خواستن این نزدیکا بشینن چه جایی از اینجا بهتر!

نا امید شد ولی بازهم دلش نیومد که تفنگو رو کولش بندازه، کف دره رو گرفت و با گامهای تندی روونه شد، خم دره رو رد کرد دوستشو دید که داره بلند بلند یه چیزی می گه، درست نفهمید، قدمهاشو تندتر کرد، نزدیک که رسید چشمشاش دنبال قمقمه می گشتن، دوستش داشت در مورد دسته ای که از سمت اون اومده بودن و از روی سرش رد شده بودن ازش سوال می کرد و اون از این بدبیاری ناراحت شد. در قمقمه رو که باز می کرد به این فکر کرد که اگه نمی رفت، حتما... تفنگ رو به سنگ تکیه داد و توی سایه نشست.

شاید در یک آن هر دو با هم دیدنشون که داشتن به سرعت میومدن، دیگه مجالی برای چیزی گفتن نبود، آب رو که دستش بود گذاشت زمین و تنفگو توی بغل گرفت و  روی شنها زانو زد... جلویی رو نشونه گرفت و فقط اونو دید انگار

که توی یه مستطیل تیره یه دایره رو روشن کنن، خلاصی ماشه رو گرفت، خط نشونه رو ازش رد کرد و یه نیم متری جلوتر، اون موقعی که احساس بهش گفت:" بزن"، ماشه رو کشید و پرنده رو دید که معلق شد و سقوطشو تعقیب کرد، صدای زنگ تیر که از توی گوشش بیرون رفت، صدای دوستشو شنید که داشت می گفت:" آفرین، دوتا..." و شنید که براش دست زد و وقتی نگاهش کرد لبخند رو روی لباش دید و اون لبخند خیلی چیزها را براش معنی کرد، اونم لبخند زد و رفت دنبالشون، اول به اونی رسید که افتادنشو ندیده بود و وقتی اوردشون و  گذاشتشون پای سنگ، به دوستش گفت که چرا تیر دوم رو نتونسته بزنه، شکارچی دیگری که از بالای تپه  سمت راست میومد پایین، با صدای بلند و ایما و اشاره گفت که یکی دیگه هم اون پشت افتاده و با دستش درخت گز بزرگی رو نشون می داد.

خودش هم باورش نمی شد و موقعی هم که داشت می رفت که سومی رو پیدا کنه عدد 3 رو توی ذهنش سبک سنگین می کرد و وقتی محاسباتش درست جور در نیومد، یادش افتاد که صبح به دوستش گفته بود: " که حس می کنم که امروز روز خیلی خوبیه..."

 

 

این نوشته رو  وقتی توی اتوبوس نشسته بودم و داشتم به خونه بر می گشتم نوشتم. هوا تاریک بود و تقریبا نمی دیدم که دارم چی دارم می نویسم، یه حس خاص بود که فکر کردم اگه ننویسمش، شاید دیگه نتونم این کار رو کنم و وقتی نوشتمش یه احساس راحتی خوبی کردم چون که اون حسمو ارضا کرد. واسه همین خیلی دوستش دارم و تقدیمش می کنم به همون دوست خوبی که لبخندش....


پنجشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۳

شاهین



بالاخره مي ميري ... آخرش مي ميری...*

خب، مي بينم که حسابي به خودت مي رسي. از خودت مراقبت مي کني. نيازهايت را بر آورده مي کني. خوب گوش ميدي يا مي خوني، درباره ي رژيم غذايي، تغذيه، خواب و سم زدايي از بدن، همين طور خريدن وسايلي که ميگن به درد ورزش مي خوره  و گياهان دارويي براي تجديد قوا، وقتي که آسيب ببيني. صابون هايي که تن را تميز ميکنن. افشانه هايي که بوي بدن را از بين مي برن. مايعاتي که اسيد ها و حشره کش ها را خنثي مي کنند. اضافه وزن مجاز براي افزايش قدرت واندازه ي عضلات. زدن آمپول هاي ايمني. خوردن قرص هاي نيروزا. اما يادت باشه بعد از همه ي اينها، بالاخره قصه به پايان ميرسه...

مي توني سيگار رو ترک کني، اما آخر مي ميري.دور مواد را خط بکشي ، اما آخر مي ميري. خود را از خوردن غذاهاي چرب و سرخ کردني منع کني، و در سلامت کامل باشي، اما باز مي ميري. مي گساري هم که نکني، باز مي ميري. دور کارهاي خلاف را خط بکشي، باز مي ميري. از نوشيدن قهوه صرف نظر کني و کيفور نشي، باز مي ميري، آخرش مي ميري. بالاخره مي ميري، دست آخر مي ميري، آخرش مي ميري.

مي توني نرمش کردن را از سر بگيري، اما وقتي موسيقی تموم بشه، مي ميري. توي اتومبيل کمربند ايمني هم ببندي، باز مي ميري. از نيکوتين فاصله بگيري، باز مي ميري. مي توني ورزش کني تا چربي رانهات آب بشه، خوشتيپ تر و تو دل برو تر ميشي، اما باز مي ميري. حمام آفتاب هم که نگيري، باز مي ميري. ميتوني تو آسمون پي بشقاب پرنده بگردي، شايد اونا تو رو به مريخ ببرن، اما اونجا هم بالاخره مي ميري. بالاخره مي ميري، در نهايت مي ميري.آخر، يک زماني، مي ميري. با کفش هاي ريبوک و نايک و آديداس ميتوني تو آسمونا سير کني، اما اونجا هم بالاخره مي ميري.

داروهاي نيرو بخش هم بخوري، بالاخره مي ميري. روده هاتو هم سالم نگه داري، باز مي ميري. ميتوني خودت رو منجمد کني و در زمان معلق بموني، اما همين که يخ رو باز کنن، بالاخره مي ميري. مي توني ازدواج کني، اما باز مي ميري. به نقطه ي اوج هم که برسي، بالاخره مي ميري. مي توني خودت رو از شر فشارهاي روحي خلاص کني، آزمايش ايدز، و تست ورزش بدني بدي، به غرب، اونجا که هواش آفتابي ست و از رطوبت خبري نيست، نقل مکان کني و تا صد سال زنده بموني ... اما بالاخره مي ميري.

سرانجام، آخرش مي ميري. در نهايت، بخواي نخواي مي ميري. پس بهتره حالا که زنده اي از زندگي لذت ببري، قبل از اينکه غزل خداحافظي رو بخوني. چون بالاخره آخرش مي ميري .

شل سیلوراِستاین

 

 

* از وبلاگ: cold november rain

 


سه‌شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸۳

شاهین



پارسی را پاس به داريم...

یه وقتی بود که به شدت ترفدار این نزیه بودم(البته الان هم تا هدی هستم*) که برای هویت بخشی به زبان پارسی و رها کردنش از شر ادبیات ارب و از همه مهمتر ساده سازی زبانمون، هروفی را که ما همه را با یک تلفز می خوانیم ولی با املا های متفاوت می نویسیم رو از توی زبانمون هزف کنیم.

در این سورت:

جای (ت، ط) فقت یک "ت" داریم.

جای (ز، ذ، ظ، ض) فقت یک "ز" داریم.

جای (س، ص، ث) فقت یک "س" داریم.

جای ( ا، ع) فقط یک "ا" داریم.

جای (ح، ه) فقت یک " ه" داریم.

جای (ق، غ) فقت یک "ق" داریم.

همونجور که می بینید کلن 9 هرف هزف می شه و اگه همزه رو هم بزاریم کنار می شه 10 حرف، اونوقت هم زبانمون ساده تر می شه هم دیگه هیچ بچه ای نمره دیکته اش کمتر از بیست نمی شه که مجبور باشه n بار از روی قلت های دیکته ایش بنویسه تا یاد بگیره، که اونوقت اگه مثل من از زیر این کار( اهمقانه) در بره، تنبیه بشه...

شاید بَزیهاتون این ایراد رو بگیرین که پس کلماتی با این الگو شبیه هم می شن رو چی کار کنیم ؟ مسلن "ظن" و "زن" رو که هر دوتاشون با این الگو شبیه هم می شن!

خب در این سورت کلمه اربی "ظن" از ادبیاتمون ناچار هست که هزف بشه و اوزش همه از مترادف زیبا و پارسیش، " گمان " استفاده می کنیم. آن کلماتشو هم که تقییر نمی کنه هم بزار باشه و اين يعنی...

 

 

*اینکه می گم تاهدی به خاطر اینه که در این سورت، بچه ای که به این گونه پارسی رو می آموزه دیگه شاید چیز زیادی از میراس کهن ادبیات پارسی و هر آنچه تاکنون مکتوب شده نفهمه...

 

راستی خیلی عجیبه یه وقتی بود که اگه کسی بهم این تذکر رو می داد، خیلی راحت بهش می گفتم:" خب نفهمه! مگه چی می شه؟ عوضش دیگه مجبور نیست یه مزخرفاتی رو به اجبار بخونه و یاد بگیره..."

 ولی الان دارم به این فکر می کنم که داشتن یه دیدگاه افراطی و تعصب خشک چقدر ممکنه جلوی دید روشن انسان رو بگیره و ممکنه چه خسارتهای جبران ناپذیری به وجود بیاره. چیزهای که الان توی جامعه مون زیاد باهاشون مواجهیم.


دوشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸۳

شاهین



غريزه اصلی...

اعصابت آنقدر حساس شدند که به اندک صدای پرش ملخی مرتعش می شوند، ضامن را آزاد کردی، کف دستت روی قبضه تفنگ عرق کرده، می دانی که خَف کرده است* و هر لحظه امکان پریدنش وجود دارد. ولی از کجا؟ نمی دانی!

و درست هنگامی که دیگر مطمئن می شوی که  نیست، صدای پر خفیفی از پشت سر می شنوی و سایه ای که در کسر ثانیه ای خود را در پشت سنگی گم می کند...

لبخند حسرت آمیزی بدرقه راهش می کنی و در دل به این اعتماد به نفس فوق العاده یا شاید هم به غریزه قویش آفرین می گویی و به این فکر می کنی که در تمام این مدت به تو نگاه می کرده است.

...

خنکای آب چشمه را که در دهانت مزه مزه می کنی به آنی می اندیشی که نمی دانی کجاست ولی با تو بر خواهد گشت...

 

 

 

*  "خَف کردن" و یا در بعضی از گویش ها " تَپ کردن"به حالتی گفته می شود که پرنده به پشتوانه توانایی فوق العاده اش در استتار، خود را در گوشه ای پنهان می کند و معمولا تا زمانی که حس نکند خطر برطرف شده است، از جای خود تکان نمی خورد.


یکشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸۳

شاهین



فی الحکایتِ HUNTING فی الیوم البنجشنبه...

دو سه هفته هست که دارم زاغشونو چوب می زنم، از جیک و پیکشون سر در اُوردم، منتظرم که این 15 شهریور بگذره با خیال راحت برم شکارشون، خیال راحت هم نه از بابت محیط بان، بلکه خودم دوست ندارم که قانون شکنی کنم.

....

توی تاریک روشنی رسیدیم توی منطقه، یه چرت همونجا پشت فرمون تا خستگی رانندگی در بره و یه کم هوا روشن تر بشه، سپیده که زد، همونجا توی ماشین صبحانه رو می خوریم و لوازم رو جمع و جور می کنیم و راه میوفتیم، یه گشت اول صبح برای خوتکا ها که هر هفته داره تعدادشون بیشتر میشه، دوسه تا چالاب که می دونیم معمولا اونجاها می نشیننو سریع می گردیم، یدونه هم می زنیم، می خوام برم دنبال بقیه شون که می گه:" نرو، دیگه دیر می شه..." حرفش منطقیه، دو سه هفته هست که واسه همچین روزی دارم انتظار می کشم...

...

ساعت 7:10 سر آبخورشونی، مسیر آمدنشون دقیق می دونی، بهترین جا رو برای درست کردن یه کومه رو از هفته قبل توی ذهنت علامت زدی، یه بررسی کلی دیگه می کنی، حدود دو سه متری نظرت عوض می شه، دست به کار درست کردن کومه می شی، خیلی زحمت نداره، از یه جهت فقط دید داره که باید اونطرف رو بپوشونی و یه سقف خیلی سبک، چندتا سرشاخه ای که ممکنه مزاحم تیراندازی بشن رو می شکنی و حالا کومه آماده است.

ساعت 7:45 دوسه دقیقه ای هست که کارت تمام شده، جات راحته البته اگه اون ابر مگسا بزارن که که راحت بشینی، خدا خدا می کنی که یه کمی باد بیاد که اینا متفرق بشن، مشکل دیگه ای نیست، فقط یه شاخه نُک تیز هست که هر از گاهی توی پشتت فرو می ره، بهت اجازه نمی ده خوب تکیه بدی!

ساعت 8:00 تا 8:10 اندازه یه روز کامل طول می کشه تا بگذره، دیگه موقعش شده و داری آدرنالین بالا میاری، کف دستتو که عرق کرده با پشت شلوارت پاک می کنی، قبضه خیس رو توی دستت فشار می دی، همه اعضای بدنت چشم شدن برای دیدن و گوش شدن برای شنیدن...

یکی از دور داره با سرعت میاد، از جات تکون نمی خوری، با چشم دنبالش می کنی، به صدمتری کی می رسه قراول می ری، مسیرش جوریه که از روی سرت رد نمی شه و در لحظه آخر هم متوجه حرکت تفنگ می شه و دیگه نمی نشینه، می تونستی سر 60 متری  تیربندازی ولی ترجیح دادی که این کارو نکنی، هم امکانش کم بود که بخوره هم اینکه سکوت منطقه الکی به هم می خورد. در حالی که داری به این فکر می کنی که چقدر کار خوبی کردی که تیر ننداختی، صدای آشنایی می شنوی...دلنگ، دلنگ، دلنگ، فکر می کنی که اشتباه شنیدی، اما...

یه گله 100 تایی گوسفند و بز هم انگار آبخور باقرقره ها رو به عنوان آبخور انتخاب کردن، از دور ابری از گردو خاک بلند شده و دارن میان، اول از همه یه سگ میاد، توی فاصله 15 متریت تو رو نمی بینه ولی حضورتو حس می کنه، معلومه که بدجوری گیج شده... سری تکون می ده و میره، گله گوسفندا حالا دور تا دورتو گرفتن و از بوی خوبشون شدیدا داری مستفیض می شی، از دور چوپانشون رو می بینی که عوض الاغ سوار موتور سیکلته!

نه دیگه فایده نداره، بلند می شی، مرد چوپان که البته اصلا صحبت کردنش به چوپانها نمی خوره، خودش هم اهل بخیه هست و معذرت خواهی و توضیح اینکه دارم می برمشون یه جای دیگه و برای آبدادنشون اینجا سر راه بودو...

وایستادی داری با مرد چوپان گپ می زنی و دسته های باقرقره رو می بینی که در ارتفاع بالا از روی سرت رد می شن و نیم دوری می زنن و می رن یه جای دیگه...

گوسفندا آبشون می خورن و می رن، مرد چوپان می گه اینا(باقرقره ها) تا ساعت 9:00  میان، توی دلم می گم: خودم می دونم تورو خدا زودتر برو... که اضافه می کنه یه چندتا گوسفند دیگه هم میان برا آب... و من نمی دوستم که چندتا گاهی وقتا ممکنه معنی چندصدتا بده!

...

نه بابا اینجا دیگه امروز فایده نداره، پاشو بریم دنبال کار خودمون و می ریم و انگار دیروز روزیمون یه جای دیگه بود و چه روز خوبی هم شد البته به صرف خوتکا و کبوتر!!!


جمعه ٢٠ شهریور ،۱۳۸۳

شاهین



و اين بار، آسوده می خندد...

سه سال از شهادت " آمر صاحب " گذشت. آزاده زیست و آزاده مرد و برای همیشه در تاریخ " شیر دره پنج شیر " باقی ماند، که مردان جنگ را با سیاست چه کار؟؟؟


پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۳

شاهین



آب...

در فصلی که الان هستیم و تا حدود اواخر مهر ماه که بارندگی های پاییزی آغاز شوند، کوه ها در کم آب ترین موقعیت خود قرار دارند،، ذخیره برف در خیلی جاها تمام شده و به تبع آن رودخانه های فصلی اکثرا خشک شده و چشمه ها در کم آب ترین موقعیت خود قرار دارند، ولی هنوز هوا گرم است و تهیه آب پاک در این فصل به یک دغدغه تبدیل می شود. دوست داشتم که مطلبی در این مورد بنویسم و در وبگردی ها به مقاله جالبی برخوردم که مناسب دیدم که ترجمه اش کنم و با یه  چندتا دستکاری و در واقع ایرانیزه کردنش اینجا قرارش بدم.

این مقاله به سه قسمت اصلی تقسیم شده است که به ترتیب به آنها خواهم پرداخت:

 

1- مقدار مورد نیاز آب (Water Requirements) :

 

    الف- در مصرف آب امساک نکنید. برای متعادل ماندن سطح املاح مایعات بدن به حداقل روزی نیم لیتر آب احتیاج دارید. توجه داشته باشید که در شرایط فعالیت، گرما، مصدومیت و بیماری میزان دفع آب از بدن به طور فزاینده ای افزایش پیدا می کند، پس چنانچه در این شرایط قرار گرفتید، باید آب بیشتری مصرف نمایید.

     ب- بهترین نشانگر میزان آب بدن، رنگ زرد ادرار است که هر چه پررنگتر باشد دلالت بر کمبود آب بیشتر دارد.

 

2- تهیه آب (Water Procurement) :

 

      این مایعات را به هیچ وجه ننوشید:

       

         الف- مایعات بدن موجودات زنده شامل خون، ادرار و...

           ب- آب دریا

 

     منابع آب :

         

         1- آب های سطحی : نهر ها و رودخانه ها، دریاچه ها و چشمه ها...

         2- نزولات آسمانی : باران، برف، تگرگ، شبنم ...( به طرز جمع آوری آنها در شکل 1 دقت کنید)

 

شکل 1

 

        3- آب های زیر سطحی(مخزنی) : آب انبار، چاه، قنات...

        4-  آب های زیر زمینی( آبی که به طور آزاد وجود ندارد و باید استخراج شود، به طرز شناسایی مکانهای این  آب و نحوه استخراج آنها در شکل 2 دقت  کنید.) نحوه شناسایی این گونه آبها( توده شادابی از گیاهان- اراضی  با زهکش آب بالا- وجود حشراتی که به صورت گروهی زندگی می کنند، می تواند دلیلی بر وجود آب در نزدیکی باشد- جهت پرواز پرندگان(کبوتر، باقرقره، اردکها و...) در صبح زود یا هنگام غروب می تواند مکان منبع آب را نشان دهد.

 

شکل2

 

        5- یخ و برف (برای استفاده از برف و یخ به نکات زیر توجه کنید)

                         1- به هیچ وجه به طور مستقیم برف یا یخ را نخورید که باعث پایین آمدن دمای بدن و سرمازدگی  لبها و دهان می شود و کم آبی تشدید را می کند.

2-  آن را با آتش ذوب کنبد و دائما آن را به هم بزنید تا ظرف محتوی آن خراب نشود، برای سرعت دادن به کار می توانید آب و یا سنگ های داغ را به آن اضافه کنید.

                        3-  برای آب کردن آن از گرمای بدن استفاده کنید، آن را در ظرف ضد آبی بریزید و آن را در بین لایه های لباس قرار دهید به صورتی که به پوست نچسبد.

                         4- از یک تولید کننده آب استفاده کنید.(شکل 3 را ببینید)

 

شکل 3

 

 

       6- نواحی خشک( برای تهیه آب در زمینهای خشک از مطابق شکلهای زیر عمل کنید)

                      

                      1- مدل خورشیدی(شکل 4)

 

شکل 4

 

                       2- کیسه سبزی(شکل 5 )

 

شکل 5

                      

                           کیسه تعرقی ( شکل 6 ) در این روش ممکن است آب کمی طعم و بوی آن گیاه را بگیرد.

 

 

شکل 6

 

                     4- روش حوضچه ای ( شکل 7 )

 

شکل 7

 

جمع آوری آب باران

 

 

3- آماده سازی و ذخیره آب(Water Preparation and Storage) :

 

                1- فیلتر کردن: با استفاده از مواد خلل و فرج دار مثل شن یا زغال آب را فیلتر کنید

                2- خالص سازی: برای میکرب زدایی و گرفتن طعم و بوی آن به طریق زیر رفتار کنید:

                                     

                             1- حداقل یک دقیق آن را بجوشانید.

                             2- با چند بار ظرف به ظرف کردن آن و هوا دادن بو و طعم آن را تا حدی بگیرید.

                             3- از قرصهای مخصوص اینکار استفاده کنید.

              

                اگر امکان تصفیه ندارید!

                        

                           1- حتی الامکان از منابع خنک با جریان سریع آب را تهیه نمایید.

                           2-  آن را در ظرف تمیزی ریخته و در مقتبل آفتاب قرار دهید تا اشعه آفتاب آن را ضدعفونی کند.

                

               نگهداری آب

                       

                       برای جلوگیری از آلوده شدن آب آن را حتما در ظرف تمیز و سرپوشیده ذخیره کنید.   

                       

 


چهارشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸۳

شاهین



يک تشکر...

اول اینکه :

از دوستای خوبم {(علی، رها، حمید، فرا، بهرام و نازخاتون) ٭عزیز} که به یاد ما (شاهین و در کوه) بودند و محبت کردند و توی وبلاگ "طبیعت مرد"  تولد " در کوه " رو تبریک گفتن، سپاسگزارم و امیدوارم که اگه عمری باقی بود، بتونم روز تولد وبلاگاشون محبتشون رو جبران کنم!

 

آخر اینکه :

واسه  کلونی 80  یه مشکل کوچیک پیش اومده و واسه همین بالا نمی یاد و به تبع اون اینجا هم اینجوری به هم ریخته، که البته با پیگیری های که مصطفی خان انجام داده گویا مشکل تا یکی دو روز آینده حل می شه...


سه‌شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۳

شاهین



سحر که از کوه بلند...

بانو دلکش هم رفت و چه بی صدا و چه گمنام... یاد اونروز  بعد از ظهر به خیر که بالا سر پناهگاه سیمرغ نشسته بودیم و می خوندم:

این همه آشفته حالی، این همه نازک خیالی

ای به دوش افکنده گیسو، از تو دارم، از تو دارم...

 

این غرور و عشق و مستی، خنده بر غوغای هستی

ای سیه چشمِ سیه مو، از تو دارم، از تو دارم

....

 

و یاد خاطرات خوبی افتادم، که با ابن ترانه داشتم و بیشتر از همه یاد اونروز توی کوه که براش خوندم و چقدر سعی کردم که اون بقض لعنتی رو بخورم تا متوجه نشه....

....

یاد اون برنامه بطاهرکلا به خیر که به بچه ها گفتم:" تا صبح می شینیم کنار آتیش و شعر می خونیم، سپیده که زد، "سحر که از کوه بلند جام طلا سر می زنه...." رو می خونیم و بعدش می خوابیم و این کارو نکردیم و الان افسوسشو می خورم .

راستی خیلی خوبه که یکی بتونه حتی بعد از مرگش هم دل مردم رو شاد کنه و اونا رو به یاد بهترین چیزایی که دارن یا داشتن بندازه...

 

دیگر از تــــو بانــــــگ طرب      کــی برخیزد، نیمه شب؟

بهر چه بستی لب ز سخن؟    ساز شکسته چون دل من

....

روحش شاد...


دوشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸۳

شاهین



سايه ها...


 

 

"در کوه" یکساله شد.


جمعه ۱۳ شهریور ،۱۳۸۳

شاهین



تقدیم به تویی که غرور و آزادگیت، بیش از هر چیزی برایت ازشمند است ...

اول اینکه:

کلونی 80 بروز شد.

 

آخر اینکه:

این شعر برای من خیلی مفهوم داره، خیلی وقتا مونس و همدم من در شرایط سخت خود خواسته ام بوده، تقدیمش می کنم به یه دوست بسیار خوب که الان بنا بر پاره ای شرایط و نامردی روزگار و مردمانش در شرایط روحی مناسبی به سر نمی بره و همینجا بهش می گم که به داشتن دوست خوبی مثل تو افتخار می کنم...


چهارشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸۳

شاهین



رنگها...

-          فقط شب مراقب باشین که میان پایین!

-          کیا میان پایین؟

-          حیوونا دیگه، اینجا همه چی داره، خرس، گرگ، پلنگ....

-          آدما نیان، با حیوونا یه جوری می سازیم!

-          نه، خیالتون راحت باشه، پای آدم به اینجا نمی رسه...

...

پسر حواست باشه که دوباره برگشتی شهرا!، حواست باشه این راننده تاکسی دیده از ترمینال اومدی بیرون و چهره خسته ات و کوله سنگینی که روی پشتت داری رو دیده و داره سبک سنگینت می کنه که ببینه چقدر می تونه تیغت بزنه، حواست باشه این رنگ نارنجی که داری می بینی نارنجی آتیش نیستا که شب تا صبح باهاش بودی و گرمت کردا، حواست باشه این رنگای کرم قهوه ای رنگ کوه و سنگ و خاک نیستن که از بس توشون دوربین کشیدی اشک چشمتو در اُوردنا...حواست باشه این قرمزا، آبیا، سبزا و... هیچ کدوم خودشون نیستنا!

بهتره، یعنی به نفعته دوباره نقابتو بزنی و بری توی لاکت که از پشتش معلوم نباشی، یه سپر بگیری جلوتو خلاصه حسابی مراقب باشی...آخه می دونی کل واژه های تمدن، مدنیت، متمدن و... از ریشه مَدَن میان که توی عربی معنی شهر می ده... 


سه‌شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸۳

شاهین




پيرمرد و دريا...

خودش در مورد این کتاب گفته است: " من کوشیده ام یک پیرمرد حقیقی و یک دریای حقیقی و یک ماهی حقیقی بسازم. اگر اینها حقیقی باشند، همه جور معنایی می توانند داشته باشند."  و به قول نجف دریا بندری "... او در این کتاب به آفرینش شبیه ترین چیز ممکن به واقعیت توفیق یافته است. ..."

پیرمردِ دریا 

پیرمردی که همینگوی داستان خود را با الهام از زندگی او نوشته است،

 یا به قولی که در دنیا معروف شده است:

THE OLD MAN OF THE SEA

او ناخدای کشتی ماهیگیری پاپا* بوده است.

 

در واقع خیلی از داستانهای همینگوی نمود و بازتابی از تجربیات خودش در زندگی بوده است، از داستانهایی که تم جنگی دارند تا این داستانهایش که از رابطه بین انسان و طبیعت حرف می زنند.

 

مصطفی زحمت کشیده و متن اصلی کتاب را تهیه کرده و توی کلونی 80  گذاشته و توضیحات خوبی هم در مورد داده، خلاصه با این کارش دیشب کار و زندگی واسه ما نذاشت و با خستگی که از برنامه شکار صبح هنوز توی تنم مونده بود، نشستم و خوندمش اونم از روی صفحه منیتور، البته ترجمه فارسی اونو چندباری خونده بودم ولی خوندن متن اصلی کتاب یه چیز دیگه است، بخصوص کتابی مثل این که نویسنده بدون هر گونه به رخ کشیدن زبان مادری، با جملاتی ساده و بی تکلف  آن را نوشته است.

 خلاصه به هر کی که می خواد با حس یک شکارچی موقع شکار بیشتر آشنا بشه و یا اون حسی رو که داره توی یه کتابی دوره کنه، خوندنشو توصیه می کنم!

 

 

*همینگوی سالیان طولانی در کوبا زندگی کرد، در آنجا او را "پاپا" صدا می کرده اند.


جمعه ٦ شهریور ،۱۳۸۳

شاهین



آب...

مرد خسته بود و بیشتر از خستگی تشنگی بود که آزارش می داد، از صبح که از کنار ماشین راه افتاده بود یکبند راه رفته بود، هوا بسیار گرم بود و او هر چه آب به همراه داشت خورده بود به امید چشمه ای که در بالادست کوه در عمق دره کوچکی می شناخت.

اکنون او کنار چشمه بود، چشمه ای که فقط اثراتی از اون چشمه ای رو که می شناخت، با خود داشت، بیشتر محوطه ای بود که از چمن پوشیده شده بود، بوی نم را احساس می کرد ولی آبی در کار نبود...

شروع کرد به خودش لعنت فرستادن که مثل آدمای ناشی همه ذخیره آبشو مصرف کرده، اونم به امید چشمه ای که یکسال ازش بی خبر بود.

 با خودش می گفت: " آخه من از کجا می دونستم؟ این پارسال این موقع آب خوبی داشت...". ولی خودش هم می دانست که ناشی گری کرده و این اصلا دلیل خوبی نبود. یا به این فکر کرد که: اصلا همش تقصیر اون کبکِ بود که اونهمه منو دنبال خودش دووند تا گرفتمش، و وقتی گرفتمش دیگه نفسم بند اومده بود و مجبور شدم نصف قمقمه رو برم بالا تا حالم سرجاش بیاد... و بعد باز به خودش می گفت: ای احمق همونجا هم با دوتا جرعه کارت راه میوفتاد ولی تو  خواستی که دیگه خیلی احساس راحتی کنی ...حالا بگیر اینم نتیجه اش!

زیر لبی فحشی نثار چشمه کرد و شروع کرد به سبک سنگین کردن اوضاع، دوست نداشت برگرده، هم خسته بود، هم اینکه خیلی زود بود، اگه می خواست اینقدر زود برگرده تمام وقتی که گذاشته بود و اون سینه کش رو رفته بود بالا به هدر می رفت، در واقع زمان طلایی شکار بعداز ظهرو  از دست می داد، تشنگی هم طاقتشو بریده بود و آفتاب که حالا انگار مستقیم روی مغز سرش می تابید و از پشت کلاه موهاشو داغ می کرد...

...

پایینترین قسمت چمنی اون جایی که فکر می کرد از همه جا مرطوبتره رو انتخاب کرد. ریشه های  چمنها بد جوری توی هم پیچیده بود و به راحتی کنده نمی شد، چاقویی هم که به همراه داشت اینقدر ظریف بود که دلش نمیومد  باهاش زمین رو بکنه... گشت یه سنگ باریک تیز پیدا کرد، همونی بود که می خواست، و یه سنگ بزرگتر به عنوان چکش، سنگ تیز رو می ذاشت رو زمین و با سنگ ضخیمتر می کوبید تو سرش تا اون لایه ضخیم ریشه های چمنها رو بشکافه، بقیه اش هم که ساده بود، خاک نرم و مرطوب که با همون سنگ تیز قشنگ می تونست توش یه  چاله درست کنه...

پنج تا چاله درست کرد در یک امتداد و تقریبا به یک اندازه و هر کدومشون حدود 20 سانت عمق داشت، می دونست که عمق بیشتر معنی آب بیشتر داره...پیراهنشو در اورد و به همراه دستمالی که دور گردنش پیچیده بود، روی چاله ها رو خوب گرفت... یه نگاهی به خورشید انداخت و بهش گفت: " فکر کردی می ذارم ازم بدزدیش؟ "

کنار تخت سنگی توی سایه نشست و پشتشو بهش تکیه داد، داغی سنگ پوستشو سوزوند، می دونست که فقط باید انتظار بکشه، از نتیجه کارش مطمئن بود، می دونست که اون چاله ها بهش آب می دن، ولی نمی دونست چقدر، نمیدونست اونقدر بهش آب می دن که جبران عرقایی بشه که موقع چاله کندن ریخته بود یا نه؟

پاهاش که توی آفتاب بود، توی پوتین حسابی داغ شده بودن، ترجیح داد که کفششو در بیاره و این راحتی که حس کرد، لحظاتی پلکاشو  برد روی هم، توی همون حال کمی احساس گشنگی کرد ولی ترجیح داد که چیزی نخوره...

...

روی چاله ها رو که ور داشت کلی ذوق کرد، دوتاشون خوب آبی پس داده بودن و اون سه تا هم کمتر ولی بالاخره آب داشتن، حالا فقط مشکل این بود که چطوری این آب رو بخوره، کاشکی یه نی داشت... به ذهنش رسید که قاشق همراهشو کج کنه مثل یه ملاقه ازش استفاده کنه، فکر جالبی به نظرش نیومد چون هم امکان ریختنش بود هم اینکه ممکن بود آب رو گل کنه ولی خب چاره ای نبود... رفت سرکوله که قاشق بیاره، یهو زد روی پیشونیشو  به خودش گفت:" پسر یا تشنگی خنگت کرده یا آب رو که دیدی هول شدی..."

چاقوشو از جیبش در اورد و از بوته خشک زردرنگی که روبروش بود یه ساقه نی مانندشو برید، دو تا گره بالا و پایینشو زد و حالا یه نی داشت اونم از بهترین نوعش، 100 درصد طبیعی... ولی کوچیک بود، یه نازکترش رو هم برید و بعد از صاف و صوف کردنش ته اولی فرو کرد، یاد مدرسه افتاد که یه نوشابه خانواده می ذاشتن زیر میز و یا نی لوله کشی می کردنشو و کل ته کلاسو نوشابه می دادن...

نی رو گذاشت لای لبش، روی زمین راز کشید، و آروم آروم آب رو مکید... لذت خاصی بهش دست داده بود، بیشتر از اینکه تونسته بود آب تهیه کنه، یه احساس لذت بخش باتجربگی و حرفه ای بازی...آب هم خوب خنک بود ولی کم بود، اون چاله پرآبا حداکثر  اندازه یه سوم یه لیوان توشون آب بود و اون یکی هام که کمتر، می دونست که اگه صبر کنه توشون بیشتر آب جمع می شه، ولی خب خیلی تشنه اش بود، توی اون دو سه ساعتی که اونجا بود، بارها آب نوشید، دوتا چاله هم دور و ور اون دوتا خوبا اضافه کرد و...

...

بوی عصر رو که شنید جمع و جور کرد، کوله رو انداخت و تفنگ رو ور داشت، سینه کش دره کوچیک رو که بالا می رفت، لحظه ای برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد، روی محوطه چمنی که جلوش بود، هفت تا چاله یه شکل عجیب دید، با خودش فکر کرد که  این چه حیوونی بوده که این چاله ها رو کنده...؟

سری تکون داد و یه غرغری زیر لب کرد و سرش رو برگردوند، لبخند شیطنت آمیزی روی لبش نقش بست و زد به راه ... 


چهارشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸۳

شاهین



رها...

اینجا رو دوسش دارم، چون واسم یه بهانه ای شده که حداقل ساعتی رو توی روز با خودم خلوت کنم، بشینم واسه خودم یه چیزایی بنویسم، یه چیزایی بخونم و خلاصه توی این زمان یه استراحتی به این ذهن خسته از روزمرگی هام بدم. راستش خیلی دوست دارم که صرفا واسه دل خودم بنویسم، می دونم که کمی خودخواهیه ولی چیزی که هست اینه که فعلا به این خودخواهی احتیاج دارم، واسه همین در اولین قدم commenting رو ورش داشتم و امروز هم counter ها رو، خلاصه کلی سبک شد، هم خودم و هم اینجا، دوباره شد درست مثل روز اولی که درستش کردم، یه جایی که بیشتر از همه خودم توش راحتم، حالا این راحتی یا باعث تنبلی می شه یا افق های جدیدی رو جلو روم باز می کنه، فعلا که اون شاهین ِ هستم که عکسشو می بینید، سبک، بیخیال و رها...


سه‌شنبه ۳ شهریور ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا