به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

ولی دیروز دوتا اندازه بود.... *

دیروز رفتم شکار، با یه دوست خوب**، توی شکارگاه مورد علاقه ام، یه منطقه با دشتهای باز و کوه های قهوه ای با تپه ماهورایی که زمینش همیشه پوشیده از علفهای زردی هست که وقتی باد توشون می پیچه می رقصن...

 دره زیبای من، جایی که تنوع حیات وحشش بی نظیره، جایی که مطمئنم بعضی جاهاشو فقط خودم می شناسم، دونه دونه سنگاشو چشمه هاشو از حفظم و توی این چند سال اینقدر باهاش عاشقی کردم که هر جاییش برام خاطره ای تعریف کنه.... جایی که هجوم آدما مثل سرطان که کم کم توی بدن خودش رو جا می کنه و توان آدمو می گیره، توی تنش افتاده و داره نفسشو می بره...

 اما، دره زیبای من هنوز زنده اس و داره مقاومت می کنه، هنوز زیباست و هنوز هم با من حرف می زنه و می گه کیا کجاهاش با من قرار دارن، دره من جایی که شاید این آهنگ فقط به خاطر اون اینجاست، چون به منو به یادش می ندازه... 

دره من جایی که تقسیم شدنی نیست، ولی من دیروز اونو تقسیم کردم، با کسی که می دونم حالا اونم اندازه من دوسش داره، اندازه من دلش به حالش می سوزه و اندازه خودم زیبایی هاشو رو می فهمه و بهش احترام می ذاره... مطمئنم که دره هم اینو فهمید و بهش اجازه داد که توش شکار بزنه و چه شکاری... یک اولین، اونم درست موقعی که ناامید شده بودیم، موقعی داشتم به این فکر می کردم که این جا هم دیگه مرد...ولی این تازه هنوز اول ماجرا بود، مثل اینکه دره صبر کرده بود که مطمئن شه ولی وقتی که مطمئن شد، هر چه داشت رو کرد و با همون بضاعت اندکش به بهترین شکل ازمان میهمان نوازی کرد...

....

شکار بعدی رو که زد بهش گفتم علی اینا رو که دیدی به ازای هر پنج تاشون، 5- 6 سال پیش پنجاه تا می دیدی، اما حالا .... و بعد بهش گفتم می خوای بریم دنبالشون؟ می دونم  کجا رفتنا!!! (و تا اونجایی که می گفتم حداکثر 10-12 دقیقه راه بود)

اما بهم جواب داد: " یکی ازشون زدیم، بسه ،بزار بقیه شون بمونن..."(همون حرفی که دوست داشتم از دهنش بشنوم) لبخندی رو لبم نشست، حرفشو تصدیق کردم و به این فکر کردم که هر کسی نمی تونه این حرف رو بزنه و این حرف حرفیه که فقط از دهن کسی می تونه بیاد بیرون که عاشق باشه...

...

و تفنگ فقط یک بهانه بود...

 

* اصطلاحی هست بین شکارچیا که می گن واسه شکار رفتن یه نفر کمه، دو نفر زیاد... 

** برای دیدن عکسا اینجا رو کلیک کنید. 


شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین



قلبی که برای وطن می تپيد...

 

 

 

 

 

 

ز شهر عشقم و آوارگی نشان منست  

  درآینده آنچه بقیمتیست جام منست

 

هر امتحان که از آن سختتر بود به وادی عشق 

    تصورش نتوان کرد امتحان منست

 

چنان به عشق شدم شهره هر کجا گذری

     ز شهر و کوچه و بازار داستان منست

 

ملامتم نکن از عشق، کآتش است عارف  

   سمندرم من و این آتش آشیان منست

 

«عارف قزوینی»

 


چهارشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین



کباب خوری به صرف شهاب و شيرينی...


اينا بچه شهرن...

چراغ بادی* نفت نداره، شمعهایی هم که من همرام اُورده بودم هم دیشب تموم شده، پسرش قرار بود امشب برامون نفت بیاره، تا سرشبی هم منتظرش بودیم ولی نیومد و همه اینا یعنی اینکه امشب هیچ نوری نداریم.

یه وری دراز کشیدم رو زمین و یه دونه از اون متکاهای 60 کیلویی دهاتی زیر سرمه، دیگه دارم کم کم بهشون عادت می کنم، ولی چه فایده ؟

عباس با قدرت فوت می کنه توی اون تاریکی نور زغال صورتشو روشن می کنه، بوی تلخ مطبوعی توی آسمون می پیچه، به عباس نگاه می کنم که داره خط دودی رو که از دهنش بیرون میاد رو نگاه می کنه، انگار که براش مهمه که دودا کجا می رن...امتداد نگاه عباس رو دنبال می کنم، یه آن انفجار نور سفیدی رو می بینم که به آنی محو میشه...

(با هیجان) : عباس دیدیش؟

               : ها، ستاره پاره شد...

(با تعجب)  : چطور شد؟

               : پاره شد، ارباب!

(با خنده)   : کی پارِش کرد؟

                            : من از کجا بدونم، شما درس خوندین و تحصیل کردین، از من می پرسی؟

صدای موتوری که توی خم دره پیچید و نوری که روی سنگای کوه افتاد، دیگه نذاشت که جوابشو بدم و بهش بگم: که آره، از کجا می دونی؟شاید، اینهمه راه اومدم که از تو بپرسم...گویی که اگه اینو هم می شنید، حتما با خنده می گفت: "ارباب، هِوای کوهِستون شِوَنگیت** کِردِه...

عباس می گه: صداش که صدای موتور محمده....

نور وایمیسته، صدای توی تاریکی داد زنه، هی... صابخونها کجایین؟

زن عباس می بینم که زیر نور موتور می ره بیرون و چیزی بش می گه، سر موتور به سوی ما بر می گرده، چشمامو از نور می دزدم...

پسرش بود که برامون نفت اُورده بود و نوشابه و معذرت خواهی از ما به خاطر اینکه دیر کرده و ما توی تاریکی موندیم(انگار موتورش خراب شده بوده)...

عباس می گه: حیف ماست و دوغای خودمون نیست که پول پا پپسی می دی؟

گفت: ترسیدم بچه ها دلشون به درد بیاد، تو که به فکر نیستی، یه سال هم بت نون و کشک بدن می خوری و طوریتم نمیشه، اینا بچه شهرن...

 

 

* فانوس

**از خود بی خود شدن 


یکشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین




روزهای هموگرافيکی من...

گاهی یعنی بعضی وقتا یعنی بهتر بگم بیشتر وقتا فکر می کنم که یه زندگی هموگرافیکی دارم(توی ناحیه اول)،اونم نه حالا صرفا (1/t) ،بعضی وقتا می شه (1/3t) یا شایدم(3/t)  اما حالا چرا 3 ،بماند، گرچه که هیچ فرقی هم نمی کنه،اصلا چطوره جاش بزارم δ ،چطوره هان؟

باز هم فرقی نمی کنه...مهم اون t ی هست که اون پایینه،ضریبش چندان فرقی نمی کنه،مهم اینه لحظات با کیفیت با شکوهند و کم دوام و لحظات بی کیفیت طولانی و بی پایان.آخه می دونی آدم مجبوره که سقوط کنه ولی باید بخواد تا صعود کنه - خودم می دونم که از نظر ریاضی نسبت به y=x متقارنه- !!! 

چیزی که بهش فکر می کنم اینه که سرم هنوز توی حساب و کتاب نیومده و حاضرم به خاطر تجربه یه لحظه هیجان سقوط و یا در واقع حس اون نقطه اوجی که توش هستم،از بالای سرسره خودم رو ول بدم پایین و اون حس خلا لعنتی رو وقتی که اون پایین روی اون صافیش نشستی و هنوز دوست داری جلو بری و نمیری(نمی تونی) رو تحمل کنم،اونجایی که آدم پشت پاهاشو به کف سرسره فشار میداد و زانوهاشو خم می کنه و با دستاش خودشو هل می ده...تا موقعی می رسه که دیگه می فهمی سعی بیشتر فایده نداره و دوباره باید بلند شی و دوباره اون نردبون لعنتی رو بگیری بری بالا و حتی ممکنه توی صفشم وایستی، و این فقط در صورتی هست که بخوای دوباره فراز رو تجربه کنی...

داشتم به این فکر می کردم که کاش یه سرسره ای بود که به سمت بالا سر می خورد و چون بالا بی انتهاست هیچوقت تموم نمی شد... یا حداقلش مثل اون موقعها می تونستم کفشامو در بیارمو از خود سرسره برم بالا و داغی آهن رو زیر پاهام حس کنم،نه اون نردبون لعنتی رو که اگه توش حواست نباشه و واسه بالا رفتن هول باشی ممکنه پای بالاییت هم محکم بخوره توی سرت... 


چهارشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین



همه مردان کوه...

اگه توی جمع باشه،همیشه در حال خنده و شوخی می بینیش،اگه روی فرم باشه تقریبا می تونم بگم که دیگه به کسی میدون نمیده.اما وقتی باهاش تنها می شی،وقتی پای صحبتش می شینی،می بینی غمهای بزرگی توی دلشه،هر کی ندونه حداقل من خودم خوب می دونم چون ساعتها و ساعتها نشستیم و با هم حرف زدیم چه از کوه و چه غیر کوه...

نمی دونم اصلا چی شد که ما با هم دوست شدیم،اول فقط مشتریش بودم و فقط به صرف اینکه روی قیمت کتابای قدیمیش خط نمی کشید و به قیمت جدید نمی فروختوشن ازش خوشم می یومد،تا روزی که به قصد خرید رفتم توی مغازشو روی میزش یه کوله پشتی دیدم و آلبوم عکسهای کوهشو که شاید تنها مونس تنهاییاشه ... و همون برای دوستی دوتا آدم از دو دنیای متفاوت،با اختلاف سنی نسبتا زیاد،با آرا و عقایدی که گاهی خیلی با هم متفاوته کافی بود.

عاشقه،عاشق دماوند،وقتی از دماوند حرف می زنه می تونی برق رو توی چشماش ببینی و گرمای نفسشو حس کنی،می بینی پک هایی که به سیگارش می زنه تندتر و تندتر می شه و وقتی که حرفش تموم می شه قشنگ حس می کنی که التهابش فروکش می کنه و دوباره به همون نقطه دور خیره می شه... همه جورشو رفته از  برنامه های زمستونی تا صعود سرعتی پنج ساعت و بیست دقیقه ای تابستونی و اونقدر منطقه رو خوب می شناسه که وقتی باهاش نقشه خونی می کنی ،از کثرت اطلاعاتش متعجب می شی.اطلاعاتی که نه از روی نقشه،که از روی تجربه سالیان سال عشقورزی توی دماوند به دست اورده.

راستشو بخوای همیناش هست که برام مهمه و باعث شده که آدم نجوشی مثل من اگه هفته ای یکی دوبار نبینمش یا صداشو نشنوم،دلم براش تنگ شه.

اما چیزی که منو بر اون داشت که از عادل بنویسم غیر از دینی که به گردن من داره و دوست دارم یه اثری هر چند خیلی کوچیک ازش اینجا باشه،حرفی بود که یکبار به من زد و این اتفاقی که چند روزی است که همه ما رو متاثر کرده ، حرفش رو دوباره و دوباره یاد من آورد...

فکر کنم توی فروردین پارسال بود که از دماوند برگشته بود و انگار واسه عزراییل هم یه جا خالیی داده بودن،هنوز لب و دهنش زخم بود و خستگی کوه هنوز توی تنش بود و داشت تعریف می کرد که چی شده و چی شده و این جوری تموم کرد که: "من می دونم،مرگ من توی کوه و از سرما می میمیرم،دوست ندارم پرت بشم یا بلای دیگه ای سرم بیاد،دوست دارم فقط به خواب برم،خواب مرگ،خیلی شیرینه...طعمشو چشیدم...."


یکشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین



توسعه ناپايدار...

بالاخره امروز برنامه جور شد و یه بیابونی رفتیم،و تاسف انگیزه که بگم جایی که تا پارسال چند تا گله بزرگ 40-50 تایی کبوتر داشت،امروز حتی دریغ از یک کبوتر،که البته علت این همه کاهش جمعیت مسلما نمی تواند شکار باشد.گرچه  که شکار بی رویه هم  می تواند بی تاثیر نباشد ولی این منطقه از موقعی که من یادمه هم شکار داشت و هم شکارچی و اصولا نباید پارسال از این بابت اتقاق خاصی افتاده باشد.

خودم حدس می زنم که علت اصلی مرغداری های دور و ور منطقه هستند که سال به سال هم به تعدادشان افزوده می شود و سبب شیوع بیماری و منبع آلودگی منطقه هستند،هیچ بعید نیست که مثلا بیماری مانند نیوکاسل که جزو بیماری های رایج در مرغداری هاست در محیط اطرافش پخش شده باشد و تعدادی از کبوترها را که بعضا اطراف همان مرغداری ها به تغذیه می پردازند را گرفتار کرده باشد که هم به خاطر نوع بیماری که خیلی مسری و بسیار هم خطرناک هست و هم به خاطر نوع زندگی گروهی کبوترها به شدت در میانشان شیوع یافته و باعث مرگ دست جمعی کبوترها شده است.

البته در منطقه به روال سالهای پیش جانواران و پرندگان متنوعی از قبیل تیهو،چلچله،سبزقبا،خرگوش،روباه و ... هم دیدیم که وجود آنها علت مرگ کبوتران را به خاطر استفاده از آب آلوده یا غذای آلوده را تقریبا نفی می کند.

در هر حال همین که بوی بیابون و عطر باروت به مشام آدم بخوره خودش کلی هست...و خلاصه اینکه جای همه اونایی که شکار رو دوست دارن خالی، به خصوص علی عزیزم که سوگوار از دست دادن مادربزرگش شده است...


جمعه ۱٦ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین



ميانکاله...

تا جایی که بتونی خودتو به آتیش نزدیک می کنی،جوری که صورتت از گرماش جز می زنه ولی پشتت از سرمای هوا می لرزه،به کتری که روی آتش گذاشتی نگاه می کنی و منتظری که هر لحظه صدای درشو بشنوی که بالا و پایین می پره.... شب که می خوابی گرما کیسه خواب واقعا بهت می چسبه و صبح که از خواب بیدار می شی می بینی که شبنم همه وسایلتو خیس خیس کرده و می زنی بیرون.... نسیم مرطوبی صورتتو نوازش می ده و تو سعی می کنی که تا جایی که می تونی به چیزی فکر نکنی و فقط حریصانه ببینی...

 

 

 

 

 

 

تشکر ار مریم عزیز که امکان این تجربه را برای ما فراهم کرد و تشکر از مصطفی به خاطر عکسهای قشنگی که گوشه ای از خاطرات زیبامان را برای همیشه ماندگار کرده اند ...


چهارشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین



آن شب...

سر و صداها دیگه خیلی کم شده،دیگه کمتر کسی رو می بینی که بیرون چادر باشه،چراغهای توی چادرها هم دونه دونه در حال خاموش شدن هستن،حالا دیگه بیشتر از هر چیزی سنگینی سکوت هست که حسش می کنم،جام خوبه ،روی سکوی سیمانی پشت پناهگاه،اگه بارندگی هم بشه همه امیدم به نیمچه سقف شیرونی پناهگاهه که بالای سرمه،هوا چندان هم سرد نیست،نسیم خنکی هم میاد،سرمو از توی کلاه کیسه خواب اوردم بیرون،پلکهام کم کم دارن سنگین می شن...

 

 

 

بیدار می شم،بدون اینکه سرم رو تکون بدم چشمامو باز می کنم،اولین حسی که دارم اینه که خیلی گشنمه،بعدش احساس می کنم که خیلی خوب خوابیدم،پیش خودم حساب می کنم که حتما 3-4 ساعت شده،ساعتمو نگاه می کنم یه چیزی حدود 2 ساعت از موقعی که آخرین بار بهش نگاه کردم گذشته و اونم وقتی بود که هنوز زیپ کیسه خواب رو نکشیده بودم،ولی احساس خوبی دارم،همینش هم برام غنیمته و حسابی خستگی رو از تنم بیرون برده، گویی که خیلی هم خسته نبودم.از ساعت که فارغ می شم تازه متوجه می شم که حسابی چپیدم توی کیسه خواب و بندش رو هم تا ته کشیدم!حالا کی؟ اصلا یادم نیست...

یه چرخ می زنم و طاق باز می شم،حلقه در اینقدر کوچک هست که فقط می تونم یه چشمی ازش بیرون رو نگاه کنم...خدای من...بیرون روشن روشن هست،دریای ستاره بالای سرم،باد هم نسبت به سر شب پر قدرت تر شده ولی خیلی سرد نیست،یعنی وقتی توی کیسه خوابی چیز زیادی از سردیش متوجه نمیشی...حلقه در رو یه کم باز تر می کنم،باد می پیچه توی کیسه و من کیف می کنم،کلاهمو از زیر سرم ور می دارم و سرم می کنم و لبه هاشو می کشم روی گوشام و سرم رو از کیسه خواب میارم بیرون،آسمون غرق ستاره،محوم می کنه و اینبار با دوچشم و در حالی که دستامو گذاشتم زیر سرم و بهش نگاه می کنم،باد خنک ،حسابی سرحالم آورده ولی دلم بد جوری ضعف می زنه،آخه شام فقط یه کم بیسکویت با مربا خوردم ،کوله ام کنارمه توش هم همه چیز هست:بیسکویت،سوپ،چای ،ساندیس و ... ولی کی حالا نصف شبی حال داره از توی گرمای کیسه خواب خودشو بکشه بیرون و بره سر کوله و توش آت آشغال پیدا کنه!؟

سعی می کنم بهش محل نذارم و دوباره بخوابم ولی تا میاد که پلکهام سنگین بشه یاد این میوفتم که چقدررررر گشنمه! یهو یاد آجیلی می یوفتم که دم رفتنی مامان گفت ببر و  تو کیسه ریختمو گذاشتم توی جیب سر کوله...آی که چقدر خوشحال شدم،هیچ زحمتی هم نداشت فقط باید دستمو دراز می کردم و یه زیپ رو باز می کردم!

دوباره سرم رو از کیسه خواب بیرون اوردم،کیسه آجیل رو گذاشتم روی کیسه خواب،یه دستم زیر سر و بایه دست دیگه هم در مسیر کیسه تا دهن کار می کرد و هر وقت هم که دیگه سردش می شد با اون یکی شیفت عوض می کردن!

به این فکر می کردم که چقدر حال می ده،بهترین آجیلی بود که تا حالا خورده بودم،یه کم که سر دلم رو گرفت دیگه select می کردم!فقط بادوم زمینی و کشمش! کشمشایی که از سرما هوا سرد و سخت شده بودن و زیر دندون مثل تخمه صدا می کردن و وقتی که گازشون می زدی دندناتو به هم قفل می کردن...وقتی که باد آروم تر می شد از بالای سرم بوی خوبی رو حس می کردم،با کلی تلاش سرم رو برگردوندم،با تعجب دیدم از کفشامه که بالای سرم گذاشتم و بوی آویشن می دن! ....چشمام توی آسمون دنبال آشنا می گردن،ولی آخه توی اين حجم ستاره مگه می شه آشنا پيدا کرد؟...بالاخره از توی گوشه آسمون خوشه پروين رو پيدا می کنم با اون دنباله قشنگش...آسمون که حالا دیگه یه جلوه دیگه ای پیدا کرده...می گن که آدم گشنه عشق و عاشقی سرش نمی شه هااااا !

...

صدای پایی می شنوم و نوری که از پشت دیوار میاد...می بینمش،اونم مثل من داره آسمون رو نگاه می کنه،معلومه که بی خوابی زده به سرش و زده بیرون،آخه همونجور هاج و واج وایستاده و شاید در پی هم صحبتی!

چشمام رو می بندم و خودم رو میزنم به خواب،حاضر نیستم خلوتم رو با کسی تقسیم کنم،رد نور رو می بینم که از روی صورتم رد می شه،خیلی نزدیکم وایستاده  و بوی سیگاری رو می ده که احتمالا تازه خاموش کرده،صدای خش دار زیپ بادگیرشو می شنوم که بالا کشیده می شه،یهو به این فکر می کنم که الان چه حالی می ده تا پشتش به منه از خودم یه صدای بلندی در بیارم و یه شکلک ترسناک و حسابی بترسونمش!

از فکرش یهو پقی می زنم زیر خنده،ولی همونجا توی گلو نگهش می دارم،حمله خنده چندباره و چندباره تکرار می شه و من همونجا می خورمش! آخ گلوم درد گرفته... یاد دبیرستان میوفتم که از دست این نقطه ضعفم همیشه خدا سرم زیر نیمکت بود!

خدا عمرش بده که زود رفت و همه اون خنده ها تبدیل به لبخندی شد که خیلی آروم از گوشه لبم زد بیرون،آخ دوست داشتم همین الان راه میوفتادیم،راستش یه کمی استرس داشتم ولی همین خواب 1-2 ساعته اعتماد به نفس خوبی بهم داده بود،ولی بیخیال فعلا کیسه خواب گرم رو عشقه،ساعت رو که برای 3:30 گذاشته بودم OFF می کنم و دوباره راحت می خزم توی کیسه خواب و بندشو تا ته می کشم....

 

 

 


دوشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین



...

این عکس رو خوب نگاه کنید،بعد چشماتون رو ببندید و بهش فکر کنید،بعدش اگه دوست داشتین حسی رو که بهتون می ده رو برام بنویسید...


یکشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین



کلونی۸۰

بالاخره طلسم اسباب کشی "کلونی80 " شکسته شد و به جای جدید منتقل شد،خب به همه دوستای خوبم، برو بچه های باحال "کلونی80" تبریک می گم!

همینجا هم از همه دوستانی که لطف کردن و توی وبلاگاشون به کلونی لینک دادن،خواهش می کنم که به قول معروف: بی زحمت آدرس رو عوض کنن...

اما آدرس جدید "کلونی80":

http://www.colony80.com

 

دست همه تون درد نکنه!


جمعه ٩ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین



دوباره شروع شد...

با خودت فکر می کنی که دیگه موقعش شده،تفنگ رو از توی جلدش میاری بیرون ،توی همون لق لق خوردن های توی ماشین،کمرشو می شکنی،لوله شو توی نور سپیده می گیری و نگاه می کنی که چیزی توش نباشه،دوتا فشنگ رو که همون دیشب مخصوص همین الان پر کردی و توی جایی از قطار فشنگ گذاشتی که بتونی توی تاریک روشنی هوا راحت پیداشون کنی رو در میاری می ذاری توی لوله که هنوز بوی روغنی رو می ده که توی این چند وقت توش زده بودی.

 

 

 شیشه رو می کشی پایین،سرمای دم صبح هوا حسابی گزنده است،ولی پیش خودت حساب می کنی که اقلا دیگه اینطوری وقتی که از ماشین پیاده شم دیگه سردم نمی شه!

ماشین توی دنده سنگین زوزه می کشه و سرپایینی گردنه رو می ره پایین و تو پات رو ترمز هست که سرعتشو کنترل کنی،چشمات مشغول جارو کردن آسمون می شن،حس می کنی جون گرفتی و دوباره به جایی برگشتی که بهش متعلقی،دلت داره قنج می زنه و به این فکر می کنی که : دوباره شروع شد...

....

دوباره....


پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین



دل ديوانه....

خوبی چراغای ده اینه که مثل چراغای شهر نمی تونن جوری آسمونو روشن کنن که ستاره ها معلوم نشن.و من داشتم می رفتم توی جاده ای که دو طرفش گندم کاشته بودن و انتهاش می رسید به باغای پسته که دیگه توی اون موقع شب از جنب و جوش روز توشون خبری نبود.شیشه را تا ته داده بودم پایین و از احساس باد خنک روی صورتم که توی اون چندوقت حسابی سوخته بود لذت می بردم.صدای شجریان با پیانوی جواد معروفی (کاست "جان عشاق") و تصنیف زیبایی با مطلع:"دوش می آمدو رخساره برافروخته بود..."با صدای بلند توی ضبط ماشین و محمد که با گردن کج توی اون سر و صدا راحت خوابیده بود(همیشه از این بابت بهش حسودی می کردم،خیلی راحت می خوابید،تقریبا هر وقت که اراده می کرد!).

توی افق دور دشت تکه ای ابر پشت آسمون گداری کوه های "بازرگان"  گیر کرده بود و نور ماه که از پشت روی ابرا می تابید حسابی آسمون گداری رو درخشان کرده بود و  من مثل همه اون شبا محو ستاره ها بودم و عاشق نگاه کردن به راه شیری ...

 جاده زیر نور قوی چراغای هالوژن جیپ می درخشید،گرچه حتی اگر با چراغ خاموش هم می رفتم چندان احتیاجی به نور نداشتم.

برق یه نور نارنجی کوچیک از وسط جاده توجه مو جلب کرد،به خاطر ارتفاع کمش و البنه رنگش،حدس زدم که نباید خرگوش باشه(چشمای خرگوش معمولا توی نور رنگ سبز و می تابونه گرچه که من نارنجی شو هم دیدم)جلوتر که رفتم دیگه تبدیل شده بود به دوتا نور و زیر نور چراغای ماشین خارپشت کوچولویی رو دیدم که نور چشماشو خیره کرده بود.

وایستادم همینطور بهم زل زده بود،محمدو بیدار نکردم چون می دونستم اگه ببینه هزارتا نقشه براش می کشه،ضبط رو خاموش کردم و آروم در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم،نشستم روی زمین و سعی کردم که آروم بهش نزدیک شم،وقتی متوجه من شد با سرعتی که اصلا به اون هیکل گرد و قلنبه نمی خورد فرار کرد و رفت لای گندما،رفتم سوار ماشین بشم که برم یه نگاهی به دورو ورم انداختم و یهو دلم گرفت،به این فکر کردم که این اخرین باریه که دارم این جاده رو می رم و از فردا دوباره باید توی شهر مزخرف خودم زندگی...زندگی که چه عرض کنم،دوران محکومیتمو پشت سر بذارم!  

ماشینو بغل جاده زدم،گرچه که احتیاجی نبودو بیشتر بنا بر عادت این کارو کردم،از توی کوله عقب ماشین یه قوری سیاه و قندو چای بیرون اوردم از خارو خاشاکای خشک کنار زمین هم یه چندتا بته بزرگ کندم،با دوتا چندتا سنگ کوچیک یه اجاق دایره ای و قوری رو از گالن آبی که هنوز از آفتاب روز گرم گرم بود، آب کردم ،گذاشتمش وسط اجاق روی دوتا سنگ کوچیک و خارا رو هم خرد کردم  زیر کتری و دورو ورشو  حسابی پوشوندم یه سنگریزه هم گذاشتم روی لوله قوری که آت و آشغال چوبا نره توش،کبریت گرفتم زیرشو بادی هم که می وزید  یهو چوبارو شعله ور کردو دورو ورمو مثل روز روشن روشن شد.

همونجا نشستم کنار آتیش و کم کم توش چوب می ریختم،زودتر از اونی که فکر می کردم،آب جوش اومد،چای رو ریختم توش و گذاشتم روی زغالا که دم بکشه،یه جوری بودم اونشب،یه جور که دوست نداشتم زود تموم شه،یهو به این فکر افتاده بودم که از این وضعیتم خیلی راضی هستم،دوست نداشتم که این فضا رو از دست بدمو دیگه نبینمش،یک ماه اینطوری زندگی کردن منو حسابی دلبسته خودش کرده بود...

محمدو صدا کردم،بیدار شد،مثل همیشه اصلا تعجب نکرد،رفت عقب ماشین توی کوله دنبال بسته سیگارش،بهش گفتم :"لیوانا رو هم ور دار بیار"

اومد نشست،گفت:"هوا خنک کرده" و خلاشه ای برداشت و سیگارشو روشن کرد.

 

 

...

....

هنوز هم هروقت که یاد اونشب می افتم،دلم تنگ می شه...


دوشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین



ارتفاع ۵۶۷۱ متر...

نمی دونم از کجاش بگم و چه جوری بگم،فقط می تونم بگم که یه حس ناب دارم حسی که تا به حال اینقدر قوی لمسش نکرده بودم.

درک کردم و با اعماق وجودم،حس کردم که انسان با تمام نیروهایش،هر چند که از لحاظ بدنی قوی و آدابته و هر چه از لحاظ امکانات کامل باشه،باز هم نیروهای نهفته در دل طبیعت زیبا و وحشی کوه به راحتی می تونن اونو مقهور خودشون کنند.پس باید به کوه احترام گذاشت و ازش تشکر کرد که این امکان رو برای انسان فراهم می کنه و این فرصت رو به آدم می ده که بتونه از نیروها،امکانات و تجربیاتش استفاده کنه و اونو صعود کنه،بر بلندایش بایستد و ....

 

نمی دونم شاید به عنوان اولین یادداشت این سفر،برای کسی که خیلی جاها از شوق و شعفی که داشت راه می رفت و اشک می ریخت خیلی خشک بود ولی مهمترین نکته ای بود که فهمیدم و امروز مکررا بهش فکر کردم و شاید  هم بزرگترین تجربه این سفر!

 

باز هم ازش خواهم نوشت... 


جمعه ٢ امرداد ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا