به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

افسون گل سرخ...

از کلون که بر می گشتیم پایین،درست وسط راه یه دوست مهربون و خوشگل پیدا کردم که باد زمینگیر و سرما بی حالش کرده بود...

خلاصه کلی با هم بازی کردیم و با هم عکس انداختیم ،منتهی چون خیلی کوچولو بود فقط تونست که با انگشتای من عکس بندازه،هر چی هم که ازش پرسیدم که تو پروانه هستی یا مگس چیزی نگفت!

منم دیگه پی شو نگرفتم،خب شاید از نظر اون،همینقدر که ما با هم دوست شده بودیم کافی بود...

بدم نمیومد که با خودم ورش دارم بیارمش خونه،ولی وقتی که دیدم نگاهش رو از من برگردونده و داره کوهو نگاه می کنه،یاد اونوقتای خودم افتادم که از پشت پنجره یا از توی اتوبوس یا تاکسی به کوه نگاه می کنم...

واسه همین با هم دست دادیم و به امید دیداری گفتیم و...

 

اینم چندتا عکس از من و رفیقم:

 من و دوستم!

 به هم مياييم،نه؟

 

مو قشنگ!

موهاشو می بینین که چقدر قشنگ و با نمکه؟

 

 برق آفتاب رو روی لبه های بالش و شاخکهای زيباشو ببينيد...

 

یه تذکر هم بدم البته با زبون آدم بزرگی خدمت آدم بزرگایی که احتمالا اینجا رو می خونن و ممکنه به من بخندن!

نگارنده اعتقاد قلبی داره به اینکه اگه قرار نبود که ما همدیگه رو ببینم امکان نداشت که سر راه هم قرار بگیریم،این همه بیابون خدا می تونست بره یه جای دیگه بنشینه که من اگه صدسال هم اونجاها راه می رفتم نتونم ببینمش!


دوشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸۳

شاهین



جاده ای رو به غروب...

داشت به خورشید نگاه می کرد که مثل هر روز پشت اون کوه های کوتاه در دوردست پنهان می شد و باز مثل هر روز فکر می کرد که اون کوه ها حتما برای این اونجان که بگن حتی این دشت بی انتها هم بالاخره مرزی داره .غروب کویر رو خیلی دوست داشت،نه به این خاطر که طولانی بود شاید به این خاطر که خیلی ناب بود و یا شاید به این خاطر که نوید بخش اوقات خوش پیش رو بود...

جاده های کویری مستقیمند و بی انتها،اونقدر که هر چه قدر که توشون گاز بدی،باز هم کم میاری،اصلا گاهی وقتا یادت می ره که غیر گاز پدال دیگه ای هم زیر پا داری...

رانندگی توی کویر توی جاده ای که بار ها و بارها رفتیش و مثل کف دستت می شناسیش،درست مثل گوش کردن به یه موسیقی آروم و دوست داشتنی می مونه که تو رو از این عالم در میاره و می بره به جاهایی که دوست داری.اون وقت که مکان مفهوم خودشو از دست می ده و فقط این زمانه که می گذره و چقدر دم غروبا کند می گذره...

 

-          احمد یه چایی داری،بدی ما بخوریم؟

-          الان،براتون می ذارم.

-          نمی خواد،به کارت برس،خودم می ذارم.

 

صدای موتور پمپی که آب تلخ رو از دل خاک بیرون می کشید و شر شر آبی که از دهان لوله توی استخر می ریخت موسیقی همیشگی اونجا بود.رفت سراغ دبه ای که آب توش بود،اول کتری رو آب کرد و گذاشتش رو گاز و بعد پارچ پلاستیکی قرمزی رو که کنار پنجره بود رو برداشت و پر آب کرد و دوباره رفت کنار پنجره و با شدت آب رو به توده علفهای خشکی که پشت پنجره بسته شده بود،پاشید و صورتشو سپرد به نسیم مطبوعی که از بین علفهای نمناک پشت پنجره می گذشت...

عجب این گرمای کویر بی حیاست،دو سه دقیقه بعدش انگار همه اون همه آب رو قورت داده بود،دوباره رفت پارچ رو آب کرد و توی دلش به این فکر کرد که الان اگه احمد اینجا بود حتما غر می زد که این آب خوردن رو اینجوری حروم نکن،الان می رم واست از توی استخر آب میارم و باز با خودش گفت که یادم باشه دبه آبشو ببرم براش پر کنم...

...

چای رو که خورد،دبه آب احمد رو توی ظرف کوچکتری خالی کرد و دبه رو گذاشت دم در که موقع برگشتن ورش داره،پوتیناشو بدون اینکه بنداشونو ببنده پوشید و زد بیرون،هوا دیگه خنک شده بود و نسیم ملایمی از بین درختان پسته که حالا ترکیبی از رنگ قرمز و صورتی و سبز بودن می وزید،ولی زمین هنوز داغ بود و تفت می زد.

به این فکر می کرد که توی کویر دو چیز مقدسند:آب و سایه...


شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸۳

شاهین



يک تشکر / يک نکته...

دوستای خوبم ، بچه های کلونی80 ، فرا ، حمید ، محسن و مریم  عزیز به خاطر اینکه گوشه ای از یادداشتهای زیبای وبلاگاتون رو به بازگشت "درکوه" اختصاص دادید،ازتون تشکر می کنم و براتون آرزوی شادی و پایندگی دارم...

----------------------------------------------------------------------

 

کاترین گفت: «...اون مردَه رو دیدی که حلقه های کوچیک طلا تو گوشش داشت؟»

 

گفتم: «شکارچی گوزنه.این حلقه ها رو گوش می کنن،چون می گن با این حلقه ها آدم بهتر می شنوه.»

 

گفت: «راستی؟ من که باور نمی کنم،فکر می کنم که این حلقه ها رو گوش می کنن که نشون بدن که یعنی ما شکارچی گوزن هستیم!...»

 

ارنست همینگوی(وداع با اسلحه)

 


پنجشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸۳

شاهین



خواب...

خسته ای،شب هم خوب نخوابیدی و برعکس دم صبح که سرحال بودی حالا دیگه بی خوابی دیشب داره خودشو نشون می ده،اون دم صبح هم که سرحال بودی احتمالا به خاطر باد روی قله و سرمای گزنده دم صبح بود.اما حالا که توی دره کشیدی پایین،نه از اون باد خبری هست نه از اون سرما،می ایستی،بادگیرتو در میاری و کلاهو که حالا دیگه سرتو داغ کرده و می چپونیشون توی کوله و دوباره آروم راه میوفتی،موقع راه رفتن فقط داری به این فکر می کنی که چقدر خوابت میاد و به خودت بدو بیراه می گی که اینقدر بدخوابی،البته تقصیر خودت هم بود،قبل از خواب نباید اون چای رو می خوردی،بابا تو که خودتو بهتر از من می شناسی،حالا اینا رو بی خیال ،دوست داری همینجا روی همین علفا بگیری بخوابی،می دونی هنوز یه نیم ساعتی مونده تا آفتاب برسه اینجا و هوا رو گرم کنه،شاید اگه خودت تنها بودی....

اصلا خواب رو ول کن،اصلا به درک که نخوابیدی،حالا جریمه ات اینه که اینقدر تند راه بری که فرصت نداشته باشی به خواب فکر کنی،عوضش می تونی به خیلی چیزای دیگه فکر کنی،مثلا به همون زانو درد حروم زاده که 4-5 ماهی از کوه رفتن انداختت،شرط می بندم که آدم حتی اگه اینجوری توی کوه به فلاکت بیفته بازم بهتر از اونی هست که فقط بتونه کوه رو از توی قاب پنجره نگاه کنه...

برمی گردی و به راه یه نگاه می کنی،هنوز چند دقیقه ای راه دارن تا بهت برسن،باتوماتو هشتی می کنی و دسته هاشونو به هم می چسبونی ،سنگینیتو می ندازی روشون و چشماتو می بندی،گردنت میوفته و دو سه دقیقه می ری واسه خودت...

 

خداییش این مسیر شیرپلا به پایین،رفتنش حوصله می خواد،سنگهاش که اینقدر پا خورده که از سنگای کف رودخونه صاف تره،البته اینجا هم یه جورایی کف رودخونه اس ولی رودخونه آدما که پنجشنبه ،جمعه ها روزای طغیان و سیلابی شدنشه ،حالا از اینش هم که بگذریم،اینقدر پله و طناب و سیم بکسل به درو دیوارش آویزون کردن که دیگه از شکل کوه در اومده!

حالا فکرشو بکن توی همین هیری ویری پایین اومدن و تلوتلو خوردن و بی خوابی و بی حوصله ای،می خوری به تور یه دسته بچه مدرسه ای،که دونه دونه و پشت سرم هم دارن از یه شکاف خودشون رو می کشن بالا و همشون وظیفه خودشون می دونن که بهت خسته نباشی بگن و تو هم دلت نمیاد که جوابشونو ندی ولی آخراش کلافه می شی و کاملا معلومه که داری با بی حوصله گی داری جوابشونو می دی...

 

بالاخره می رسی پایین،توی شهر،حالا دیگه باید نگاه های سنگین مردم رو هم روی خودت تحمل کنی،پیش خودت می گی که حتما دارن فکر می کنن که این بابا حتما خیلی بیکاره و دلش خوشه که تازه داره صلانه صلانه روز شنبه از کوه بر می گرده...

ولی چی؟گور باباشون بذار هر چی دوست دارن فکر کنن،می شینی توی تاکسی،شیشه رو تا ته می کشی پایین،سرتو تکیه می دی به اتاق ماشین و صورتتو می سپری به دست باد...و یه چرت حسابی می زنی،فقط بعضی وقتا که سرت محکم به اتاق ماشین کوبیده می شه یه چشمی باز می کنی و دوباره...

 

می رسی خونه،به عادت همیشگی،کوله رو همونجا دم در می ندازی وکفشارو هم همینطور شلخته کنار کوله در میاری،توی آینه دم در یه نگاهی به خودت می ندازی...شلوار خاکی،صورت آفتاب سوخته(چقدر از کرم زدن بدت میاد!) و موهایی که باد گوروندتشون توی هم...کلی با تیپ خودت حال می کنی!

ولی شرط می بندم هر کی امروز بعد از تاکسی پیاده شدن،دیدتت حسابی... 


سه‌شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸۳

شاهین



mepps سفيد با خال های قرمز...

"...خدا رو شکر که اونا اندازه ما که خونشونو می ریزیم باهوش نیستن،هر چند اونا از ما شریف تر و تواناترند."

ارنست همینگوی(پیرمرد و دریا)

 

پارسال موفق نبودم،ولی امسال یه جورایی فرق داشت،نمی دونم یه احساسی هست که فقط اونایی که شکار رفتن ممکنه خوب درک کنن که من چی می گم...این احساس که از صبح که توی ماشین می شینی حس می کنی امروز دست پر بر می گردی...

......

وایستادی کنار آب ،کارایی رو که هزار بار توی ذهنت مرور کردی رو سعی می کنی مو به مو اجرا کنی ،دور و ورت هنوز ساکت و کسی نیومده،بچه ها هم هنوز بالا هستن و در تدارک،خودتی و یه دریاچه آروم و نسیم خنکی که صورتت رو نوازش می کنه،آب موجهای کوچکی داره و دماوند که از بین شبکه های کلاه حصیریت معلومه،انگار که داره از پشت میله های زندان نگاهت می کنه،اما نه هر چی فکرشو می کنی می بینی که تو داری از پشت میله ها نگاهش می کنی...

دیگه کارات مکانیکی شدن،ماهیگیری و لانسه کشی رو سپردی به دستات و چشمات و ذهنت یله دادن توی آسمون،توی دریاچه که از نور خورشید می درخشه،توی ابرایی که به صف از روی سرت می گذرن و تو می تونی عکسشونو توی آب ببینی،داری با خودت فکر می کنی که حتما دارن می رن دیده بوسی دماوند و چشمات با مخملین آب عشق بازی می کنن...

...

از جایی که نخ قبلی رو جمع کردی صدای شلپ آبی میاد...یهو همه فکرای قشنگت بهم می ریزه دوباره می شی همون لعنتی که واسه ماهیگیری اونجا وایستاده،برق نقره ای روی آب می بینی و دایره ای که روی آب تشکیل میشه و چندتا حباب درست وسط دایره...احساسش هیچ فرقی نداره ،درست مثل این می مونه که سنگ بزرگ روبروت صدای کبکی رو بشنوی...

لانسه رو پرت می کنی پشت سرش و روی آب جمعش می کنی،نه! خبری نمی شه،دوباره پرتاب می کنی و اینبار اجازه می دی که کمی پایینتر بره...دیگه هر چی بلدی واسه فریب دادنش رو می کنی ،یه کمی تند و یه کم کند،نخ رو جمع می کنی،انگار که یه بچه ماهی مردنی داره توی آب شنا می کنه...

چوب و نخ زاویه 90 درجه با هم ساختن...سر چوب به شدت خم می شه،قلبت که همون موقعش هم داشت تند می زد،دیگه داره از تو جاش می زنه بیرون،می دونی که موقعشه، یه ضربه به چوب می زنی که قلابهای لانسه بشینه توی دهنش و لحظه ای بعد فواران آب رو می بینی،می پره از آب بیرون،برق پولکی لانسه رو که گوشه لبش گیر کرده رو می بینی...و دوباره می ره توی آب و تو زیر دلش رو می بینی که سفیده،فاصله ای با ساحل نداره،7-8 متر ،جمعش می کنی،خیلی راحت پرتش می کنی توی ساحل،یه جایی توی گلها،می گیریش توی دستت،لیزه،لیزه لیز،توی چشماش نگاه می کنی و می بینی که داره بهت می خنده،مثل همه اولی هایی که شکارشون کردی،با نگاهت ازش سپاسگزاری می کنی و می ندازیش توی جیب پشت جلیقه شکاری که شاید واسه ماهیگیری یه کم بی تناسب باشه ولی مهم نیست،مهم اینه که تو توش راحتی و حس خوبی بهت می ده...


یکشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸۳

شاهین



مارگزيدگی...

اول ممنونم از همه تان که اینقدر صمیمانه دوباره مرا و "درکوه" را پذیرا شدید.

 

اما اينم مطلبی که قولشو داده بودم:

 

مار گزیدگی

 

مار سمبل علم طب و مظهر ترس از ناشناخته هاست،جایی خواندم که شخصی گفته بود " برای کسی که حتی یکبار هم آن را ندیده باشد،مار تصور هر آن چیزی است که او را می ترساند."

خیلی وقت بود که به این فکر می کردم یه مطلبی در مورد مارگزیدگی بنویسم و خوب دیدم به عنوان شروع دوباره نوشتن در "دركوه"با اين مطلب دوره جديد را آغاز كنم.سعی کردم  در این مورد از مطالبی كه در طول این چند سال با طبیعت بودن از قديمي ها و كهنه كارهاي طبيعت گردي شنیدم و نیز منابع موجود در سایتهای مختلفی که در این مقوله کار کرده اند،استفاده ببرم که تا حدامکان مطلب به روز و کاربردی باشد،گرچه که خیلی به روز بودن بعضی از مطالب و استفاده نويسندگان آن از یك سری ابزار و تکنولوژی هایی که در ايران موجود نیست عملا آنها را برای ما بدون استفاده می سازد.در نتیجه این گشت و گذارها توی وب به دوسری منبع مجزا برخوردم:منابع بیمارستانی و منابع طبیعتگردی. که  در پاره ای از موارد گفته هایشان و دستورالعملهایشان در تناقض با یکدیگر بود که در جای مناسب به آنها اشاره خواهم کرد.سعی من بر اینست که از بین 17-18 منبع مختلفی که آنها را مطالعه کردم،یه مطلب کاملا کاربردی بدون لحاظ کردن مطالب پیچیده علم پزشکی استخراج کنم که در عین ساده بودن کاملا موثر و قابل استفاده باشد. 

 

قسمت اول : پیشگیری

 

اصولا مار جانوریست گوشه گیر و ترسو و در مواجه با انسان همیشه سعی بر آن دارد که سریعتر فرار کند و حمله فقط در مواردی اتفاق می افتد که غافلگیر شود و یا از طرف فرد تحریک و مجبور به نشان دادن عکس العمل شود که به نظر من هم از حق طبیعی خود استفاده می کند و از این بابت گناهی بر گردنش نیست! به عنوان مثال عکس العمل خودتان را در نظر بگیرید در موردی که در خواب ناز به سر می برید و ناگهان یکی کمر شما را محکم لگد کند و یا... 

 

برای پیشگیری از مارگزیدگی باید به موارد زیر توجه داشته باشیم:

 

1- یک مکان خنک و سایه دار مثل یک شکاف سنگی،یک غار یا تورفتگی سنگی،سنگهای کنار چشمه ها،شاخه ها ی سایه دار درختها و... همانقدر که برای شما می تواند جذاب باشد برای یک مار هم که در طول روز مجبور به خنک نگه داشتن خود است(مار مهره داری خونسرد است.)جذاب است،پس قبل از وارد شدن به این مکانها بسیار دقت کنید و با سرو صدا کردن باعث فرار مار از این مکانها بشوید.

 

2- هنگام راه رفتن در میان علفهای بلند حتما با دقت به زیر پای خود نگاه کنید و حتما هنگام راه رفتن از یک چوبدست،عصا،باتوم و.. استفاده کنید و با کشیدن آن به زمین و ضربه زدن به سنگها و یا شاخه های جلوی پایتان مار را از ورود خود آگاه کنید.

 

3- 85% مارگزیدگی ها در ناحیه زانو به پایین اتفاق میفتد،پس در انتخاب کفش مناسب دقت کنید و با پوشیدن جورابهای ضخیم تا زیر زانوی خود را محافظت کنید.

 

4- بدون دقت و بی محابا دست به زیر سنگهاي بزرگ و توده های علفی فرو نبرید(فرضا به خاطر چیدن یک گل یا سبزی).

 

5- بعضیها با دیدن مار وظیفه خود می دانند که یا آنرا بکشند و یا آنرا بگیرند،که این امر خود دلیل اصلی 50% مارگزیدگی ها است،پس اگر یه وقتی در طبیعت با ماری مواجه شدید سر به سرش نذارید و خیلی آرام بدون اینکه تحریکش کنید عقب نشینی کنید و فقط از دیدن این موجود زیبا لذت ببرید.

 

6- گاهي در کوه با افرادی مواجه شدم که برای پیشگیری از این قضیه یک زنگوله کوچک به خود می بندند که دایما صدا کند و مار ها از جلوی راهشان دور شوند،اگر حوصله این همه آلودگی صوتی را ندارید پس حداقل از سوت زدن،آواز خواندن و ...غافل نشوید.

 

7- هیچوقت کوله پشتی خود را با در باز بر روی  زمین رها نکنید.

 

8- لباسهای خود را برای مدت طولانی بر روی زمین رها نکنید.

 

9- اگر کفش خود را در آورده اید به هنگام دوباره پوشیدن آن دقت کنید که چیزی توی آن نرفته باشد.

 

10- اگر چادر زده اید،همیشه در آن را بسته نگه دارید و به هنگام شب وسایل و مخصوصا کفشهای خود را به داخل چادر بیاورید اگر هم به هر دليلي ناچار به بيرون گزاردن برخي لوازم از جمله كفشهاي خود شديد، حتما آنها را داخل يك كيسه غير قابل نفوذ قرار دهيد..از پیرمرد شکارچی شنیدم که ریختن تنباکوی خیس شده به دور چادر سبب دور شدن مارها از آن می شود.

 

11- اول خوب نگاه کنید و بعد بپرید!هیچوقت به جایی که آنرا نمی بینید(پشت یک سنگ،یک توده علفی و ...) نپرید.از کجا می دانید شاید کنار یک افعی مامانی فرود بیایید!

 

12- هرگز به یک مار حتی اگر مرده بنماید،دست نزنید.

 

13- اگر در فاصله بسیار نزدیک (یکی دو قدم) با ماری مواجه شدید و دیدید که حالت دفاعی به خود گرفته است،خونسردی خود را حفظ کنید و سعی کنید بدون اینکه برگردید با چند قدم به عقب،خیلی آرام از آن دور شوید.

 

14- اگر متوجه شخصی و ماری در نزدیکی او شدید بدون اینکه هول شوید با صدای بلند و بدون اینکه او را بترسانید به خوبی او را راهنمایی کنید تا از منطقه خطر دور شود.

 

15- این فکر که مارهای کوچک خطری ندارند،کاملا نادرست است،از کجا می دانید شاید با یک بچه افعی مواجه شده باشید! و بد نيست بدانيد كه مار جعفري كه از سمي ترين انواع افعي هاي ايران به حساب مي آيد، ماري است بسيار زيبا، كوچك و ظريف و با قطري كم!!!!

 

16- اوج فعالیت مارها پس از تاريكي هوا است که در این هنگام به شکار می پردازند و این بدین معنی است که شب هنگام مار می تواند هر جایی باشد،پس اگر در شب قصد پیاده روی دارید از چراغ استفاده کنید و جلوی پای خود را به دقت نگاه کنید.

 

17-صبح زود مارها از سرمای دم صبح بی حال می شوند،به همین خاطر برای گرم شدن خود را به مکانهایی که بعد از طلوع آفتابگیر هستند،می کشانند،پس مراقب چنین مکانهایی باشید!

 

 

قسمت دوم : کمکهای اولیه و درمان مارگزیدگی

 

منطقا پیشگیری خیلی آسانتر از درمان است،دقت کنید درمان قطعی مارگزیدگی درمان دارويی و در واقع تزریق سرمهای پادزهر مخصوص سم همان مار است،این سرمها را به همراه خود نمی توانیم به طبیعت ببیریم چون باید در میان یخ نگهداری شوند،و تازه مراکز درمانی ما معمولا دچار همان عارضه قدیمی و شایع نبودن قیف و قیر و مسوول هستند،پس زیاد به امید آنها نباشید و سعی کنید که حتی الامکان گزیده نشوید!

 

اما ببینیم که چگونه می توانیم تفاوت بین مارهای سمی و غیر سمی را از روی محل گاز گرفتگی آنها بفهمیم؟

 

همانطور که میبینید مارهای سمی در هنگام گاز گرفتن دو حفره بزرگتر نسبت به بقیه بر روی بدن ایجاد می کنن که در واقع جای همان دندانهای نیش آنهاست!

 

علایم مارگزیدگی:

 

1- ترشحات خونی از زخم

2- جای دندانهای نیش بر روی پوست و ورم اطراف زخم

3- درد شدید متمرکز

4- اسهال

5- گرگرفتگی

6- تشنج

7- غش کردن

8- سرگیجه

9- ضعف

10- اختلال در بینایی

11- افزایش ترشح بزاق و تعرق زیاد

12- تب خال

13- عطش زیاد

14- کاهش هماهنگی بین عضلات

۱۵-حالت تهوع و استفراغ

16- احساس سوزش و کرختی(سوزن سوزن شدن)

17- تپش شدید قلب

18- تنفس سخت

 

که البته بروز این علایم وابستگی شدید به نوع سم و میزان تزریق شده آن دارد.

 

نجات مصدوم

 

برای کمک و نجات مصدوم از سلسله دستورات زیر پیروی کنید:

 

1-      خونسردی خود را حفظ کنید و در صورت امکان با اورژانس تماس بگیرید و یک نفر را به دنبال کمک بفرستید.

 

2-      مصدوم را به مکان امنی منتقل کنید، و به او کمک کنید که دراز بکشد.

 

3-      خیلی سریع با یک باند پهن بالای عضو گزیده شده را ببندید.سفتی آن باید به حدی باشد که انگشت به زیر آن برود.(استفاده از بندهای نازک لاستیکی بسیار خطرناک و سبب قطع کامل جریان خون به عضو و صدمات جبران ناپذیر می شود)

 

4-      هر گونه زیورآلات و جواهر و لباسهای تنگ را از عضو گزیده شده بیرون آورید.

 

5-  عضو گزیده شده را تا می توانید پایینتر از قلب قرار دهید.

 

 

از این مرحله به بعد کاملا محل اختلاف بین منابع بیمارستانی و طبیعت گردی است،بعضی از منابع بیمارستانی توصیه دارند که بیش از این کاری نکنیم و منتظر اورژانس بمانیم و بعضی دیگر نظر دیگری دارند،که با توجه به شرایط کشور خودمان نظر اولی زیاد منطقی به نظر نمی رسد،پس:

 

اگر فکر می کنید که بیش از نیم ساعت طول می کشد تا مصدوم را به بیمارستان برسانید،بدین گونه ادامه دهید(دستورات American Red Cross) :

 

6-      محل زخم را بشویید و ضدعفونی کنید.

 

7-      با یک Extarctor  یا دهان خیلی محکم و با قدرت و به مدت 15 دقیقه زخم را بمکید تا زهر از آن خارج شود،این عمل باید هرچه سریعتر (حدود 2-3 دقیقه بعد از گزیدگی )انجام شود تا موثر باشد.منابع جدید قویا عمل برش زخم را به خاطر عوارض ثانویه(عفونی شدن،خونریزی،قطع اعصاب و ... ) رد می کنند ولی در عین حال عملی است که در طول تاریخ به عنوان درمان مطرح بوده،به نظر می رسد که اگر Extractor قوی داشته باشیم نیازی به شکافتن زخم نمی باشد ، در عین حال توصیه می شود که اگر مبادرت به این عمل کردید ، حتما از یک تیغ نازک،تیز و استریل (نوع خاصی از تیغ های جراحی) استفاده شود و بعد از آن هم زخم پانسمان تمیزی شود تا ریسک عوارض بعدی به حداقل برسد.

 

8-      حتی الامکان روی محل گزیدگی یک کمپرس سرد(ice pack) قرار دهید که هم از شدت درد کم می کند و نرخ جریان خون را به طور موضعی کم می کند.استفاده طولانی مدت از یخ باعث سرما زدگی و آسیب شدید به بافتها می شود.

 

9-      اما جدید ترین روشی که در درمان مار گزیدگی وجود دارد استفاده از شوک الکتریکی است.ایده آن اینست که عبور یک ولتاژ بالا با آمپراژ کم از موضع گزش سبب از بین رفتن و متلاشي شدن مولكولهاي سم می شود(سم در واقع نوعی پروتیین است) .در این روش بدین گونه عمل می کنند: از موضع گزیده شده جریان D.C. (از برق شهر نمی شود استفاده کرد)با ولتاژ حدود 100کیلو ولت و آمپراژ بین 1-2 میلی آمپر عبور داده می شود که در طول 1ساعت در هر 10-15 دقیقه یکبار باید اعمال شود.استفاده بیش از این سبب جریان بیشتر سم به درون خون می شود.اما به گفته یکی از منابع این مقدار جریان را می توان از کویل(coil)موتورهای گازوییلی انژکتوری قدیمی تهیه کرد.البته ناگفته نماند که stun gun  های کوچکی به همین منظور ساخته که برای همین قصد به فروش می روند.این روش هنوز جز روش های عمومی در نیامده و هنوز در مراحل تست به سر می برد.و باید دقت داشت که اگر آمپراژ از این مقدار بیشتر شود سبب سوختگی و آسیب دیدگی شدید بافتها می شود.

 

10-   مرحله نهایی رساندن مصدوم به مراکز درمانی و تزریق سرم های حاوی پادزهر هست.

 

لازم به ذکر است که در  طول مدت این اقدامات مصدوم گرم و آرام نگه داشته شود.

 

بد نیست به عنوان مطلب پایانی نگاهی به کیتهای مارگزیدگی که فروخته می شوند داشته باشیم،فکر کنم که با کمی ابتکار بتوانیم خودمان یک همچون کیتی درست کنیم:

 

کیت مارگزیدگی( Snake Bite Kit)

 

این کیت از هفت قسمت اصلی تشکیل شده است:

 

 

 

1-      یک Extractor که عمل اصلی مکش سم را انجام می دهد.و چون حدود 750 میلی بار فشار ایجاد می کند،به گفته سازنده آن دیگر احتیاجی به برش محل نیست.

 

2-      چهار سر لوله فنجانی شکل در اندازه های مختلف برای که بسته به محل گزش مورد استفاده قرار می گیرد و به نوک Extractor  نصب می شوند.

 

3-      یک تیغ صورت تراشی برای تراشیدن موهای موضع گزش برای مواردی که حداکثر مکش لازم است.

 

4-      چند pad الکلی برای تمیز کردن موضع و نیز تمیز کردن سرهای فنجانی شکل.

 

5-      چند pad حاوی ماده ضد سوزش.

 

6-      بنزوکایین موضعی برای تخفیف درد.

 

7-      یک کتابچه آموزشی .

 

این کیت در کلیه گزیدگی ها اعم از مار،عقرب،رطیل،عنکبوت،زنبور و ... برای مکش سم قابل استفاده است.

 

در پایان خوشحال خواهم شد اگر مرا در جریان نظرات تکمیلی خود قرار دهید ، به خصوص مشتاقم چنانچه کسی تجربه عملی امداد نجات در این باره را دارد  من و ديگر دوستان را در جریان آن قرار دهد.

 و 

سپاسگذارم،از علی عزیز به خاطر لطفی که به من داشت و زحمتی که کشید و مطلب را بازخوانی کرد و اصلاحات لازم رو توش به عمل آورد . 


پنجشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸۳

شاهین



سلام به همه...

راستش این template رو گذاشتم اینجا که امتحانش کنم و با یه پست تستی که بعد مطلب اصلی رو جاش بزنم ولی دوستان اینقدر کامنتای قشنگ روش گذاشتن که دلم نیومد پاکش کنم.

به هر حال دوباره برگشتم و فعلا هم هستم،جا داره همینجا از علی ، رها ، حمید و فرا و بقیه دوستانی  که توی این مدت این مدت باهاشون بودم تشکر کنم که خیلی به من کمک کردن.اما توی این مدت وبلاگ شهر شاهد دوتا اتفاق بد و خوب بود،اول بدشو می گم که قضیه ختم به خیر بشه....

اخترک رفت و اینبار به نظر می رسه که دیگه تصمیم هم به برگشتن نداره،نمی دونم حتما اونم مثل شازده کوچولو قصه خیلی دلش تنگ شده بوده...حالا نمی دونم حتما این لینکدونی کنار صفحاتمون شده آسمون و وقتی نگاهش می کنیم اگر بخواهیم طبق داستان پیش بریم باید ببینیم که اخترک داره می خنده ولی نمی دونم چرا من حس می کنم که نمی خنده...خلاصه هر جا که هست به قول خودش باقی بقایش...

اما ،اما ،اما....آغاز طبیعت مرد ،بهترین اتفاقی بود که توی این مدت افتاد،طبیعت مرد که دوست خوبم علی توش قلم می زنه و توی این مدت کوتاه تونست حسابی خودشو توی وبلاگایی که توی زمینه طبیعت می نویسن جا بندازه و کلی رو عاشق خودش بکنه و اینا هیچ دلیلی نداره جز قلمی که صادقانه و راحت می نویسه و احساس درش موج می زنه،امید که مستدام باشه...

فعلا چیز دیگه ای ندارم بگم ولی یه مطلب آماده کردم که فعلا دادمش دست علی بخونه و در موردش صحبت کنیم،هر وقت که ok  شد،بلافاصله می ذارمش،فکر کنم که چیز خوبی باشه...


دوشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸۳

شاهین



say what you mean,get what you want!

[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا