به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

برگ درختان سبز...

...


دريغا خلوت شب‌های به‌بيداری گذشته،


تا نزول سپيده‌دمان را


بر بستر دره به‌تماشا بنشينيم


و مخمل شالی‌زار


چون خاطره‌يی فراموش


که اندک اندک فرا ياد آيد


رنگ‌های‌اش را به‌ قهر و به ‌آشتی


از شب بی‌حوصله


بازستاند.ــ



و دريغا بامداد


که چنين به ‌حسرت


دره‌ی سبز را وانهاد و


به شهر بازآمد،


چرا که به عصری چنين بزرگ


سفر را


در سفره‌ی نان نيز، هم بدان دشواری به‌پيش‌ می‌بايد برد که در قلم‌رو نام.


"ا.بامداد"



by ali ameri



فکر نکنم که کل وزن این تار حتی اندازه وزن یک قطره از شبنمی باشه که روش نشسته، با این فرض حساب کنید که این سازه چند هزار برابر وزن خودش رو داره تحمل می کنه و هنوز از شکل نیفتاده!!؟





پ.ن: عمو علی، چپ چپ نگاه نکن. دفعه دیگه قول می دم بیدارت کنم ؛)


دوشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۳

شاهین



 

بارونــــا با رقـــــــصشون        هـــلهله بر پا می کنن

 

می شینن رو شیب بوم        چـــترشونو وا می کنن

 

حالا تـــــــــوی کوچه ها        صــــــدای ساز ناودونه

 

بـــــــــــــــاد آواره، داره،        تو کوچه آواز می خونه

 

چه هوایی!          چه هوایی!          چه هوایی!

 

...

 

پ.ن: می گم پسر با این بارندگی ها امسال چه بهاری بشه:)) 


شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۳

شاهین



ظهر هنگام، یک خیابان خلوت...

صبح جایی کار داشتم که تا ظهر طول کشید. کلافه از گرما و لباسهای گرمی که روی دستم باد کرده بود؛ لخ لخ کنان خودم را به سر خیابان می کشم تا ماشینی بگیرم و به خانه بروم. خیابان خلوت است و آن موقع ظهر پرنده تویش پر نمی زند. عرضش را رد می کنم و در طرف دیگرش به انتظار تاکسی می ایستم. در سوی مخالف، خانم جوانی با تیپ خانم معلمی با ظاهری سنگین و برازنده زیر سایه درختی ایستاده و به نظر می رسد که او هم منتظر تاکسی باشد.
دو تا ماشین می آید، مقصدم را می گویم که به مسیرشان نمی خورد و می روند. از سمت دیگر خیابان صدای موزیک بلندی فضا را پر می کند. صدا از یک پراید با دو پسر جوان است که جلوی پای آن خانم ترمز می زنند. صورت مضطرب دختر را می بینم که حتی جرات اینکه به درون ماشین نگاه کند هم ندارد. سرنشینان پراید چند لحظه ای صبر می کنند و بعد ماشین با یک take off پر سر صدا از زمین کنده می شود. از جلوی من که رد می شوند، صورتشان را می بینم که خنده بزرگی آن را پر کرده است.
چند لحظه بعد یک پژو، یک پیکان، یک ماکسیما و دوباره این داستان تکرار می شود و البته دیگر سرنشینان ماشین ها تنها پسران جوان نیستند بلکه در میانشان مردان جا افتاده هم پیدا می شود. تقریبا هر ماشینی که از جلوی دخترک رد می شود با چراغ دادن و بوق زدن شانس خود را امتحان می کند. و دخترک همچنان به آسمان نگاه می کند.
ماشینی برای من ایستد، راننده اش می خواهد به من بقبولاند که برای مقصد من ماشین مستقیم گیر نمی آید و اصرار دارد تا سوار شوم و تا نیمی از مسیر مرا ببرد که قبول نمی کنم. از دست راننده چرب زبان که خلاص می شوم و سرم را بالا می آورم، دخترک را می بینم که سایه درخت را رها کرده و در آفتاب، جلوی من آنطرف خیابان ایستاده است.
بعد از چند دقیقه ای، پیکانی جلوی پای من ترمز می زند، سرم را که پایین می آورم تا مسیرم را بگویم می بینم که بالا تنه را از پنجره سمت خودش بیرون کرده است و داد می زند: " خانوم کجا می ری؟ دور بزنم؟؟؟"
ناخودآگاه لبخندی به صورتم می نشیند، ماشین که می رود دخترک را می بینم که او هم دارد می خندند و در همان حال از سر افسوس سری هم برای هم تکان می دهیم....
چند لحظه بعد دخترک یک تاکسی نارنجی گیر می آورد و می رود، من هم می روم. در طول مسیر همه اش به دخترک فکر می کنم و عذابی که در آن یک ربع، بیست دقیقه متحمل شد. داستانی که احتمالا برای او و برای خیلی از دختران و زنان دیگر هر روز و هر روز تکرار می شود و به مردان و پسران ظاهرا محترمی که از سر تفریح، هوس و مردم آزاری(بخوانید روان پریشی) به هر زن و دختری که در خیابان می بینند بدون توجه به شخصیت و نوع رفتارش، پیله می کنند و اینکار برایشان به عادتی زشت تبدیل شده است.
...
راستی هیچوقت از خود پرسیده اید که به ازای هر زن خیابانی، چند مرد خیابانی داریم؟


جمعه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۳

شاهین



گزارش سفر میانکاله – سه شنبه 12/12/83 - شنبه 15/12/83


سه شنبه 12/12/1383:



حدود ساعت 10:00 صبح خبر می گیرم که مجوز جور شده و ساعت 2:00 بعد از محسن خبر گرفتن بلیت ها رو می ده. آخرین هماهنگی ها رو انجام می دیم. برای قطار ساعت 8:20 بعد از ظهر گرگان بلیت داریم. با بچه ها ساعت 7:30 توی ایستگاه راه آهن قرار می گذاریم.


خودم زودتر از همه می رسم و بعد مصطفی و با فاصله طولانی تری محسن، ساعت از 7:30 گذشته ولی از بقیه هنوز خبری نیست. از علیرضا خبر دارم که توی ترافیک وحشتناکی گیر افتاده و مهدی رو نمی تونم بگیرم...


ساعت 7:50 بلندگوهای ایستگاه مسافران قطار گرگان را دعوت به سوار شدن می کنند ولی هنوز از بچه ها خبری نیست. مضطرب جلوی در ورودی وایستادم که با تعجب می بینم مهدی و کیوان دارند با هم می آیند، گویا کاملا اتفاقی از توی مترو با هم آشنا شدن. آخرین تماس رو با عمو علی می گیرم، گویا توانسته خود را از ترافیک خلاص کند و از مسیر دیگری آمده اند و 10 دقیقه ای بیشتر راه نداره، با کیوان برای کمک ریم پایین. بالا که می رسیم، خوش و بش کوتاه عمو علی با بچه ها( از برنامه کلون بستک همدیگه رو ندیدن) و سریع کوله ها رو بار می کنیم و سوار می شیم و حالا پروژه داریم برای جا دادن بارها روی طاقچه ای که فقط ظرفیت نصف این ها رو داره و بالاخره ناچار می شیم و روی دوتا تخت های بالایی هم رو هم پر می کنیم و قرار می شه شب موقع خواب، به کف کوپه منتقلشون کنیم!


...


بچه ها قرار و آروم گرفن و مشغول بگو بخند هستند، به خصوص اینکه یه سوژه ناب(اینجا نمی تونم بنویسم!) هم گیرشون افتاده و دیگه ول کن هم نیستن. جک هایی هم که عمو علی و مهدی تعریف می کنند هم که دیگه جای خودش رو داره. کادر کوچکی در صفحه اول روزنامه جام جم که توی کوپه گذاشتن توجهم را جلب می کند، پیش بینی وضع هوا در استان مازنداران و گلستان که مبنی بر وزش باد گرم و احتمال آتش سوزی جنگل ها و ... همون چیزیه که قبلا هم خبرش رو گرفته بودیم. با بی میلی چند ورق می زنم و ولش می کنم و به بقیه بچه ها می پیوندم. شام مختصری می خوریم و می خوابیم...




چهارشنبه – 13/12/1383:



با نیم ساعت تاخیر ساعت 4:30 صبح به نکا می رسیم، هولکی بار ها را پایین می ریزیم، برای چک نهایی می روم که می بینم قطار راه میوفتد، سریع خودم را به در واگن می رسانم می بینم که دوتا از بچه ها هم هنوز پیاده نشده اند، بالاخره با داد و فریاد متصدی واگن قطار می ایستد و پیاده می شویم. بارها را به سالن انتظار ایستگاه منتقل می کنیم. بیرون هوای مطبوعی دارد، خنک و نمناک و البته آسمان کاملا ابری هست و هوا بوی نارنج می دهد. تا موقعی که هوا روشن شود و بتوانیم چند قلم از مایحتاجمان را بخریم، کار خاصی نداریم. صبحانه را در نمازخانه ایستگاه ( قسمتی از سالن انتظار که توسط چند پایه و زنجیر محصور شده و کف آن یک فرش پهن کرده اند) می خوریم که حسابی می چسبد.


حدود 6:30 صبح کوله ها رو می بندیم و از مسول ایستگاه راه را می پرسیم و راه میوفتیم، مقصد ما میدان جانبازان نکا هست، البته نکا همان یک میدان را بیشتر ندارد. در زیر نگاه های سنگین و متعجب سحرخیزان شهر خیابان ها را رد می کنیم تا به میدان برسیم. خوشبختانه مغازه ها باز کرده اند و از این بابت مشکل نداریم. به مقداری آب، نان و میوه احتیاج داریم که اولی و سومی را سریع می گیریم و برای نان باید در صف بایستیم. مساله دیگر گرفتن ماشین برای رفتن از نکا به میانکاله هست. مشغول بحث بر سر این است که یک وانت گیر بیاریم و یا دوتا ماشین سواری که راننده تاکسی سر می رسد و پاپیچ می شود که کجا می رین و ... مقصد رو می گویم و نرخش را می پرسم که از گفتنش طفره می رود، می گه حالا بیایین بریم با هم کنار می آییم! زیر بار نمی رم. 4000 تومن رو پیشنهاد می ده و تا 2500 کمش می کنیم به شرط اینکه ماشین دوم را هم خودش پیدا کنه. 5 دقیقه بعد دوتا ماشین را بار زده و راه می افتیم. مصطفی و عمو علی در ماشین جلویی و کیوان، مهدی، محسن و من در ماشین عقبی. مسیر را با مرور خاطرات گذشته و گپ زدن با راننده طی می کنیم تا به دم درب ورودی منطقه و پاسگاه محیط بانی برسیم. عمو علی برای نشان دادن مجوز به درون پاسگاه می رود. مجوز ها مشکلی ندارند و بدون مشکل وارد منطقه می شویم و با ماشین ها در حدود 1500 متری داخل منطقه می شویم و بارها را خالی می کنیم. از بچه های محیط بان که با موتور مشغول گشت هستند، آدرس محل خوبی را می گیریم و کوله ها را بار می زنیم، بچه ها بدون استثنا هر کدام غیر از کوله اصلی هر کدام یک تکه دیگر هم دارند که یا یک کوله دیگر و یا بسته های آب و میوه ای است که خریدیم، به طور متوسط هر کدام بین 25- 30 کیلو بار داریم. راه پیمایی با ریتم یکنواخت و سنگینی صورت می گیرد، در ابتدای راه پرواز انفجاری یک جفت قرقاول نر و ماده همه را سر حال می آورد و دوباره بحث در مورد سوژه دیشبی و دوباره هِره و کِره بچه ها!!!


بعد از طی یک کیلومتر به دو راه می رسیم که عمود بر مسیری است که طی می کردیم. باید تصمیم بگیریم که کدام را برویم. بعد از مشورت به سه گروه تقسیم می شویم. من و محسن به سمت چپ و مصطفی و مهدی به سمت راست و عموعلی و کیوان هم که با منطقه نا آشنا هستند در پیش کوله ها می مانند. ارتباط بین سه گروه از طریق یک جفت بسییم و یه دستگاه جی پی اس که بیسیم دارد صورت می گیرد. مسیر سمت چپ جواب نمی دهد و من و محسن بر می گردیم، از مصطفی و مهدی هم هنوز خبر خاصی نداریم.


موقعیت خوبی نداریم و هوا به شدت بسته است و سوز سردی می آید و ما هنوز راه را پیدا نکرده ایم. 5 دقیقه ای یکبار با مصطفی تماس می گیریم ولی خبری نیست که نیست. تا اینکه وانتی را می بینیم که مشغول حمل کود است. از راننده محل تلنبه بادی (جایی که قرار بود برویم) را می گیریم، معلوم می شود که مسیر کلی که گروه دوم رفته اند درست است ولی وقتی نشانه هایش را که راننده گفته را به مصطفی می گوییم، نمی توانند پیدا کنند!


چند دقیقه بعد مصطفی بیسیم می زند که راه را به کمک یک راننده وانت حمل شیر پیدا کرده اند و راننده با معرفت وانت دارد می آید تا ما را هم ببرد. بارها را به سرعت سوار وانت لندکروزر قرمز می کنیم و راه می افتیم، خیلی تند می راند، گویا به بچه ها گفته است که خیلی عجله دارد. باید دو دستی اتاق ماشین را بچسبی و گرنه میفتی، مهدی در همان حالت ایستاده و مشغول فیلم برداری است!


به تلنبه بادی می رسیم و بعد از پایین ریختن بارها و تشکر از از راننده وانت، من، عموعلی و مصطفی برای شناسایی ادامه مسیر به بلندترین نقطه منطقه می رویم. "دریا کوچیک" و جاده منتهی به آن را پیدا می کنیم. به طرف بقیه می رویم که مشغول عکاسی و فیلم برداری از محوطه زیبای تلنبه بادی هستند، می رویم و به آنها می پیوندیم و بعد از گرفتن چند عکس دوباره کوله ها را می اندازیم و جاده را پی می گیریم. از یک جایی به بعد مسیر کاملا گلی می شود و مسلما دیگر جایی برای چادر زدن وجود ندارد. به جاده فرعی وارد می شویم و پس از رد شدن از چاله آبی که وسط راه قرار دارد، به محوطه چمنی می رسیم که بسیار برای چادر زدن مناسب است. تنها نکته منفی ابر بزرگ پشه ای است که در بالای سرمان می پرند کمی ما را نسبت به اینجا بدبین می کند. بعد از بالا پایین کردن وضعیت، به این نتیجه می رسیم که همینجا بمانیم و همه مشغول برپا کردن چادرها می شویم...


...


....


از گزارش نوشتن خوشم نمیآد چون خیلی آدم رو درگیر عدد و رقم می کنه و بعضی وقتها اینقدر خشک از آب در میآد که که هیچ جذابیتی برای خواندش ایجاد نمی شه، مگر اینکه احتیاجی بهش پیدا بشه. در عین حال برای کسی که بخواد اطلاعاتی بگیره بهترین منبعه. به هر حال تصمیم گرفتم که گزارش این برنامه رو ننویسم و اگه شد یه چندتا خاطره خوب این سفر رو اینجا بگذارم. در عین حال اگر کسی به اطلاعات بیشتری احتیاج داشت بگه که با کمال میل پاسخش را به صورت خصوصی یا توی صفحه کامنتها داد. این هم یه چندتا عکس به عنوان شروع، تا فردا که گزارش تصویری سفر رو به تفضیل در وبلاگ طبیعت مرد ببینید! در پایان از طرف خودم و همه دوستان( عموعلی، کیوان، مصطفی، مهدی و محسن) از همطنابان عزیز( مریم + محسن) کمال سپاس را دارم. چه، اگر کمک، پیگیری و همکاری صمیمانه این دوستان نبود، مسلما مجوز این سفر به دست نمی آمد.



برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


محوطه تلنبه بادی




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


محوطه تلنبه بادی




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


شریک نهار، شام و صبحانه ما!!!




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


دریا کوچیک(منظره کلی)




by ali ameri


دارغاز




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


در میان سوزا ها (دریا کوچیک)




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


قوهای دوست داشتنی به همراه جوجه شان( همان که رنگش تیره تر است- جوجه اردک زشت؛) )




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


دریا کوچیک(منظره کلی)




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


منطقه داخلی میانکاله




by ali ameri


آبگیری در حاشیه دریا بزرگ




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


تلاش معاش- اسکله ماهیگیری- دریا بزرگ




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


حواصیلی(؟) زیبا در میان آبگیر




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


عقاب




برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


محل کمپ در میان مه



برای دیدن عکس اینجا را کلیک کنید


غروب آفتاب بر روی دریا کوچیک





پ.ن: شبه جزیره میانکاله حد واسط خلیج گرگان و دریای خزر واقع شده است. در اصطلاح محلی به دریای خزر "دریا بزرگ" و به آبهای خلیج گرگان "دریا کوچیک" گفته می شود.





بعد از تحریر: یه سری هم به اینجا بزنید، چندتا از خاطره هامون رو اینجا نوشتیم!


دوشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۳

شاهین



آشغالهای شما، گنج های شما هستند؛)

یه کیف چرمی درب و داغون بود که از بس توی انباری و زیر خرت و پرت های دیگه مونده بود، کاملا مچاله شده بود و به این خاطر جز چیزایی قرار گرفته بود که باید دور ریخته می شد! ولی از اونجایی که من شدیدا طرفدار تز " هر چیز که خوار آید، یک روز به کار آید" هستم، طی یک عملیات غافلگیرانه کیف بخت برگشته را نجات دادم و در حالیکه با نگاه عاقل اندر سفیه مام گرامی مواجه شده بودم؛ داشتم به این فکر کردم که چقدر خرت و پرت با این همه چرم می تونم بدوزم!

فعلا برای اولین قدم یه جلد جدید برای چاقوی شکارم دوختم، البته ابزارم جور نبود، مثلا مجبور شدم به جای سنبهِ از دریل برای سوراخ کردن استفاده کنم، یا به جای قیچی چرم از قیچی خیاطی(برای چرمهای نازک) و قیچی باغبانی( برای چرمهای ضخیم) استفاده کنم، یا اینکه به جای اون نخهای نارنجی رنگی که چرم رو باهاش می دوزن، از نخ ماهیگیری استفاده کنم و خلاصه ماجرایی بود. اما، تازه شاید یک پنجم چرمش  رو استفاده کردم و واسه بقیه اش هم کلی نقشه دارم؛)

 

 

photo by ali ameri

این میز تحریرم هست که به میز کار تبدیل شده ، اونا هم ابزار آلات، مواد و الگوهایی هست که ازشون استفاده کردم!

 

photo by ali ameri

این هم محصول نهایی، حیف که نمیشه عکس بزرگش رو بزارم!

 

 

نتیجه اخلاقی: تا می توانید آت و آشغالاتون رو دور نیاندازید و هیچ وقت گول خانمها که از مزایای داشتن یک انباری خلوت صحبت می کنند و اینکه چقدر زندگی اینجوری شیرین می شود را نخورید!!!


دوشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۳

شاهین



شکوه آسمان...

photo by ali ameriبه سنگ سیاه که رسیدم، کمی ایستادم تا نفسم سر جاش بیاد. تفنگ رو به شونه اوردم و ضامن رو آزاد کردم و آروم سرک کشیدم...

...

بند و بساط رو جمع کرده بودیم و ماشین ها رو روشن کرده بودیم تا گرم بشن و راه بیفتیم، که صدای کبک ها از بالا سر چشمه ای که کنارش نشسته بودیم، شنیدم. تا بقیه بیان بگن که "نرو، داریم می ریم و...." کمر کوه رو گرفته بودم و داشتم می رفتم بالا. از زیرشون نمی تونستم بالا برم؛ چون پیش دید می شدم و می کشیدن بالا، مجبور بودم از سمت چپ یالی که اونا سمت راستش بودن برم بالا و وقتی به ارتفاع مورد نظر رسیدم بکشم سمت راست. از پایین سنگ سیاهی رو علامت گذاشتم و شیاری رو گرفتم و رفتم بالا.  

به سنگ سیاه که رسیدم، کمی ایستادم تا نفسم سر جاش بیاد. تفنگ رو به شونه اوردم و ضامن رو آزاد کردم و آروم سرک کشیدم، خبری نبود؛ کمی جلوتر رفتم، می دونستم که دارن منو می بینن، ولی اینکه کجا بودن، نمی دیدم. عرق دستم قبضه تفنگ رو خیس کرده بود و اعصابم کش اومده بود و همه جا به طرز عجیبی ساکت بود و شقیقه ام نبض می زد...

همه اینها در یک لحظه اتفاق افتاد: از زیر بوته گونی 4 تا کبک درشت با صدای بلندی پریدند، خلاصی ماشه رو گرفتم و لوله تفنگ رو از اولی رد کردم که صدای مهیبی از پشت و بالای سرم شنیدم، از گوشه چشمم جسم سیاهی رو دیدم که به طرفم می آید، سرم رو به طرفش برگردوندم، اونم دیگه به من رسیده بود، باورم نمی شد، یک عقاب طلایی بزرگ در حالی که بالهایش رو به صورت W در آورده بود به سمت کبک هایی که من پرونده بودمشون شیرجه رفته بود و من این شانس رو داشتم که یکی از بدیع ترین صحنه های شکار رو از نزدیک ببینم. فاصله عقاب تا من خیلی کم بود، زمانی که از جلوی من شد شاید 5 متر هم نبود و صدای وحشتناکی که از شکافتن هوا حاصل شده بود دست کمی از صدای هواپیما نداشت.

کبک ها خودشان را در شیب کوه انداخته بودند و سرعت سرسام آوری گرفته بودند و عقاب هم به دنبالشان، خیلی کم مانده بود که به آخرین کبک برسد که کبکهای زرنگ خودشان را در بین درختان باغ پایین دست چشمه پرت کردند و من همچنان بهت زده عقاب را نگاه می کردم که دور آسمان باغ چرخی زد و به سمت جایی که از آن آمده بود، رفت. با تعجب دیدم که به سمت جفتش می رود که بالای همان کوهی من در کمر کش آن ایستاده بودم در حال چرخیدن است. چند دقیقه ای طول کشید تا بتونم خودم رو جمع و جور کنم، هم از آن صدا ترسیده بودم و هم از دیدن آن منظره به شدت هیجان زده شده بودم!

پایین که رسیدم، همه منتظر من بودن، تا راه بیفتیم، در طول جاده خاکی داشتم با هیجان جریان رو واسشون تعریف می کردم و آنها با ناباوری سر تکان می دادند...  

 

 

پ.ن: چند شب پیش توی خبر تلویزیون، مسابقه ای رو دیدم که توی کشور قرقیزستان یا قزاقستان(احتمال بیشتر اولی) برگزار می شد و توی اون عقابهای طلایی برای گرفتن روباه ها و خرگوش هایی که همون لحظه از قفس آزاد می شدند، مسابقه می دادند. با اینکه کمی حالت مصنوعی داشت ولی جالب بود و این خاطره رو دوباره برام تداعی کرد و من دوباره نوشتمش.


شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۳

شاهین



از قدیم گفتن: " حرمت امامزاده رو متولیش نگه می داره!"

دوستان خوبم- نویسندگان محترم سایت " پایگاه اطلاعات کوهنوردی ایران " (اينجا) شمایی که در پانوشت تمام صفحات سایت خود عبارت

 

 کليه مطالب متعلق به سايت Persianebuy مي باشد و هرگونه کپي برداري ، نشر و انتشار مطالب آن بدون هماهنگی خلاف شرع و قانون مي باشد.

 

 

را درج کرده اید. آیا خود به این گفته خود پایبند بوده اید؟ آیا در قرار دادن مطالب تالیفی دیگران در کنار مطالب خود، قبلا  با صاحبان آن اثر هماهنگی نموده اید؟ یا حتی از ذکر منبع آن مطلب نیز خودداری نموده اید؟

انتظار ندارم که بگویید که سهوی بوده، که از شمایل سایت بر می آید که خود اهل بخیه اید و این دلایل اصلا باور پذیر نیست. لطفا پاسخ دهید!

 

 

پ.ن.1: چند ماه پیش در آمار کانتر بلاگم، دیدم که از سایت نا آشنایی ویزیتر دارم، از روی کنجکاوی آن لینک را باز کردم و با تعجب تمام دیدم که بله دوستان نا آشنایی مقاله ای را که در مورد " آتش افروزی" را نوشته ام، تمام و کمال حتی بدون درست کردن غلطهای تایپی آن( احتمالا برای رعایت امانت!!!) در سایت خود( اینجا ) کپی پیست نموده اند و فقط لطف نموده و لینک منبع آن مطلب را با فونتی که به زحمت خوانده می شد در ذیل مطلب آورده اند!!! حالا می گویم همانگی و کسب اجازه به کنار حتی این کار را نکردند که فقط خبرکی بدهند که آقا ما این کار را کرده ایم و ...

بگذریم، خیلی سخت نگرفتم، فقط به گذاشتن کامنتی من باب اعتراض به این عملشان بسنده کردم، گویی اینکه اگر از خودم اجازه می گرفتند با کمال میل مطلب را در اختیارشان می گذاشتم. البته این را هم بگویم که تنها آن مطلب من نبود، بلکه از دوستان دیگر هم مطالبی آورده بودند و در ضمن دوستان هم تذکرات مشابهی هم به آنها داده بودند. که البته دلایلی به شدت غیر منطقی از قبیل مشکلات مالی و ... اینها را در جواب تذکراتشان دریافت نموده بودند.

اما اکنون گویا دوستان پای را از این فراتر از این قضیه گذاشته اند و حتی از گذاشتن همان لینکی که به زحمت خوانده می شود هم خودداری نموده اند و مطالبی را که آقای پارسایی در " کوه ها و آدم ها " نوشته بودند را تمام و کمال حتی بدون کوچکترین اشاره ای به نویسنده آن، در سایت خود آورده اند و احتمالا از این عمل خود دچار ذوق و شوق مضاعفی شده اند و به تبلیغ وسیع سایت خود در میان وبلاگهای مرتبط پرداخته اند!

اما طنز قضیه: چند روز قبل بود که سراغ "کوه ها و آدم ها" را از آقای پارسایی گرفتم و ایشان هم در جواب دلایلی را ذکر نمودند که جای تامل بسیار داشت و فردای آن روز هم جوابی دیگر را برایم فرستادند به پیوست تلخندی و یک لینک که آدرس سایت دوستان بود و این عبارت که : " کوه ها و آدم ها  که دنبالش می گشتی، اینجاست!!!".

 

پ.ن.2: این مطلب فقط انتقادی بود از این عمل ناپسند و قصد دیگری در کار نبود و نیست و این انتقاد فقط به این علت بود که فکر می کنم که اگر ما در کارهایی که انجام می دهیم، کمی به اعتبار خود اهمیت دهیم و کمی آینده نگر تر باشیم، ناچاریم که قواعد بازی را رعایت کنیم، تا که اقبالمان همیشگی باشد، نه شهابی که دمی بدرخشد و دمی بعد خاموش گردد...


پنجشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۳

شاهین



نظام کارآمد(؟) - توسعه ناپايدار(!)

زمین می لرزد. دیروز بم، امروز زرند و فردا؟؟؟

زمین می لرزد، طبیعت اوست و این ماییم که باید خودمان را با آن سازگار کنیم، همچنان که دیگران کرده اند.

روزی، روزگاری خانه ها را با خشت و گل می ساختند. سقفهای گنبدی و دیوار های قطور نیم متری و یک متری. تا هم سرمای سخت زمستان را تاب آورند و هم گرمای سوزنده تابستان را. مصالح دیگری نبود، فقط همانی بود که خدایشان داده بود، خاک... اما، این خانه ها تاب لرزش های زمین را ندارند، به اندک تکانی فروی می افتند و هر آنچه که در میانشان باشد را زیر خروار، خروار خاک دفن می کنند.  

از آن روزگار بسیار گذشته ایم و البته نگذشته ایم. ما اکنون به جایی رسیده ایم که انرژی اتم را مسخر خود ساخته ایم (البته به طور صلح آمیز!!!) و البته مردمانمان همچنان در همان خانه های گلین زندگی می کنند. کلکسیونی از "ترین ها" به دور خود جمع کرده ایم: بزرگترین، بلندترین، کوچک ترین، قوی ترین، احمق ترین و ... و البته هنوز مردمانمان در همان خانه های گلین زندگی می کنند...

 

 

*علی کف هر دو دستش را به هم می کوبد و می گوید:

 

-          تموم کرد!

-          سگوند؟

 

علی، بلند نفس می کشد و سر تکان می دهد.

می گویم:

 

-          ولی ... وقتی من بودم ... حالش همچی م بد نبود!

 

هر سه با هم راه می افتیم. علی، سکوت کرده است و جلوی پایش را نگاه می کند. بهش می گویم:

 

-          پس چرا اومدی!؟ ... چرا ولش کردی، اومدی!؟ ... بریم، ببینیم چکار می تونیم بکنیم!

 

بغض گلوی علی را گرفته است. خفه می گوید:

 

-          آدمایی که پی ثواب می گردن، فراوونن!

-          ولی، آخه اینطورم درست نیست! ... بریم ببینیم...

 

حرفم را می برد

 

-          آدم تا زنده س باید بهش رسید!

 

....

 

 

* از " داستان یک شهر" – احمد محمود


چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳

شاهین



پرواز...

اغلب مرغان رنج آموختن پرواز را در حدی فراتر از یادگیری ساده ترین حقایق به خود هموار نمی کنند. می آموزند که چگونه از ساحل به سوی غذا پرواز کنند و چگونه باز گردند. برای بسیاری از مرغان تنها خوردن غذا مهم است و پرواز اهمیتی ندارد، اما برای این مرغ دریایی آنچه ارزشمند بود پرواز بود نه غذا. بیش از هر چیز دیگری، جاناتان لیوینگستون عشق به پریدن داشت.

....

از "جاناتان مرغ دریایی" نوشته "ریچارد باخ"


دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۳

شاهین



پوست اندازی:))

گفتم، فقط حال و هوای اینجا رو عوض کرده باشم...


دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا