به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

جشن رنگ...

 

photo by ali ameri

نســـــــــیمی کز سر آن کاکل آیو      مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو

چو شب گیرم خیالش را در آغوش     سـحر از بسترم بوی گل آیو

                                                                    

                                                                                                   «بابا طاهر»

 


چهارشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۳

شاهین



کلاغ...

پسرک گوشه لباس پیرمرد را کشید و با انگشت اشاره اش، نقطه ای سیاهرنگ را در افق دور  آسمان نشانش داد و با صدای بلند گفت: " کلاغ، کلاغ...."

آنی بعد که کلاغ از روی سرشان رد می شد، دست پیرمرد بر روی سر پسرک بود و نوازشش می کرد و در دل به مهارت پسرک آفرین می گفت ولی او نمی دانست که در شهر پسرک پرنده ای جز کلاغ زندگی نمی کند و پسرک فقط هم او را به عنوان پرنده می شناسد...  


دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۳

شاهین



 

بلاگم این چند روز خراب بود و آپدیت نمی شد. مطلبی در مورد درگذشت محیط بان تبریزی نوشته بودم که متاسفانه نشد به موقع اینجا قرارش بدهم. حالا هم باشد برای فرصتی که برسم و کاملترش کنم. خداوند به همسر جوانش و کودک 4 ساله اش صبر بدهد. روحش شاد...


دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۳

شاهین



محو نگاه...

photo by ali ameri

 

photo by ali ameri

 

photo by ali ameri

  

نشست، یه چندتا نگاه به من انداخت. چند لحظه ای تامل کرد و بعد با متانت خاصی شروع به پر کندن و خوردن صبحانه لذیذش کرد. راستش اول صبح، دیدن یه همچین منظره ای از پشت پنجره اتاق خیلی لذت بخش بود. به خصوص اینکه مجبور باشی توی یه همچین روز فوق العاده ای توی خونه بمونی و در اجرای دستورات مام گرامی از در و دیوار بری بالا و ....

 یاد این ضرب المثل: "تنبل نرو به سایه، سایه خودش می آیه" افتادم:))


جمعه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۳

شاهین



جلوه های زندگی...

چون صفحه خيلی سنگين شده بود، فقط لينک اين عکسها رو گذاشتم

عکس اول

عکس دوم

عکس سوم

عکس چهارم

 

عکس از علی عامری

 

5


چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۳

شاهین



صحبت از پژمردن یک برگ نیست...

پزشكان از وجود ۵۸ ساچمه در سر محيط بان خبر دادند

 

محيط بان تبريزى در آستانه نابينايى مطلق

 

منبع خبر: روزنامه شرق 20/11/1383

 

 

 

دو نفر از ماموران گارد محيط زيست در منطقه شكار ممنوع سهند كه دو هفته قبل از سوى يك شكارچى متخلف و به عمد هدف شليك هاى وى قرار گرفته بودند در آستانه مرگ و نابينايى مطلق قرار گرفتند.محمد احمدى محيط بان ۲۸ ساله كه از ناحيه چشم و سر و دست راست مصدوم شده بعد از انجام دو عمل جراحى ترميمى بر روى شبكيه چشم چپ كه در تبريز و توسط متخصصان تبريزى انجام شد، سرانجام روز پنجشنبه به درخواست سازمان حفاظت محيط زيست به بيمارستان پارس تهران انتقال يافت.اين در حالى است كه به گفته پزشكان، چشم راست اين محيط بان در اثر شدت جراحات به طور صددرصد بينايى خود را از دست داده است و چشم چپ نيز در حال حاضر بينايى ندارد و احتمال بازگشت بينايى به آن اندك عنوان شده است.

از سوى ديگر نتايج اسكن هاى متعددى كه از سر محمد احمدى انجام شده نشان مى دهد كه ۵۸ ساچمه در اثر اصابت گلوله هاى تفنگ ساچمه اى شكارچى، همچنان در سر وى وجود دارد كه مى بايست خارج شود.

همچنين دست راست اين محيط بان به دليل اصابت گلوله و برخورد ۱۵ ساچمه كه همچنان در دست مصدوم است و خارج نشده از ناحيه ۵ انگشت دچار خردشدگى و شكستگى شده است.

افشين كرمى رئيس اداره اجرايى سازمان حفاظت محيط زيست نيز در گفت وگو با شرق وضعيت بهرام حنيفى محيط بان ۳۰ ساله آذرى را بسيار وخيم عنوان كرد و گفت: با گذشت بيش از ۲ هفته از اين واقعه او همچنان در وضعيت كما به سر مى برد و به گفته پزشكان احتمال بازگشت وى به زندگى بسيار اندك است به طورى كه گفته مى شود تنها ۲۰ درصد احتمال دارد او به شرايط عادى و هوشيارى برگردد.

رضا نصرايى سرمحيط بان منطقه شكارممنوع سهند در گفت وگو با شرق گفت: بهرام حنيفى در بخش ICU بيمارستان امام خمينى تبريز در كما به سر مى برد و با وجود انجام چندين عمل جراحى براى خروج ۴۷ ساچمه اى كه به سر وى اصابت كرده و با وجود خروج بخش اعظم اين ساچمه ها ولى باز هم تنها ۲۰ تا ۳۰ درصد احتمال بازگشت وى به زندگى وجود دارد.

محمد احمدى محيط بان مصدومى كه در تهران بسترى شده در گفت وگو با شرق در توضيح اين حادثه گفت: ساعت ۱۲ ظهر روز يكشنبه چهار بهمن ماه بود كه با آقاى حنيفى سوار بر ماشين به عمليات گشت زنى در منطقه اعزام شديم و چون طى چند روز قبل برف سنگينى در منطقه باريده بود تنها در مسير جاده و با وجود بيش از ۵۰ سانتى متر برف در كنار جاده به راه افتاديم كه متوجه حضور يك شكارچى شديم و چون آن روز، روز شكار ممنوع بود به قصد كنترل مجوز سلاح اين فرد از ماشين پياده شدم.

وى مى افزايد: اما شكارچى با بى رحمى  هر چه تمام تر لوله تفنگ را به سمت من گرفت و از فاصله ۴-۳ مترى دو گلوله به من شليك كرد كه چون اسلحه اش (كه غيرمجاز هم بود) ساچمه اى بود بعد از شليك هر گلوله چندين ساچمه از آن پرتاب مى شود.

وى در ادامه افزود: «چشمانم ديگر جايى را نديد و از شدت درد به زمين افتادم اما او همكار ديگرم را هم هدف قرار داد و از صحنه گريخت.»

به گفته مسئول منطقه شكار ممنوع سهند دو محيط  بان در حالى كه دچار خونريزى شديدى از ناحيه سر و گردن و چشم بودند فقط مى توانند خود را به ماشين برسانند و از طريق بى سيم تقاضاى كمك كنند و چون برف سنگين بود پرسنل منطقه از روى رد ماشين موفق شدند آنها را پيدا كنند كه بلافاصله براى قطع خونريزى به مركز بهداشت خسروشهر و بعد به تبريز منتقل شدند اما حنيفى كه تا آن زمان به هوش بود بعد از چند ساعت به كما رفت و تا امروز به هوش نيامده است.

با تلاش  ماموران گارد محيط زيست و نيروى انتظامى محمود نصرالله شكارچى متخلفى كه با شليك چهار گلوله ساچمه اى به ماموران محيط زيست از محل گريخته بود سرانجام در روستاى «كردلر» در اطراف منطقه حفاظت شده سهند در ساعت يك بامداد همان شب دستگير و روانه زندان شد.

رئيس اداره اجرايى سازمان حفاظت محيط زيست نيز در اين باره به شرق گفت: طبق قول رئيس كل دادگسترى استان برخورد قاطعى با اين متخلف صورت خواهد پذيرفت و قرار است رسيدگى به اين پرونده در شعبه ۳۰ دادگاه عمومى تبريز كه شعبه رسيدگى به جرائم زيست محيطى است انجام شود. اين در حالى است كه مسئول منطقه شكارممنوع سهند عدم برخورد قضايى و قانونى با شكارچيان متخلف را عامل مهمى در بروز اين وقايع اعلام كرده و مى گويد: در ماه گذشته ۱۳ قبضه سلاح غيرمجاز و مجاز از شكارچيان در منطقه سهند ضبط شده كه مطابق معمول پرونده اين افراد به مراجع قضايى ارسال مى شود اما متاسفانه جدى با اين جرائم برخورد نمى شود. حتى در يك مورد كه شخصاً يك متخلف را در تير ماه سال جارى دستگير و به دادگاه فرستاده بودم و البته محكوم هم شد، فرد متخلف از من شكايت كرد و قاضى شعبه ۳ دادگاه شهرستان اسكو با استناد به صحبت هاى اين شكارچى كه مورد ضرب و شتم قرار گرفته، حكم به بازداشت بنده دادند.دفتر حقوقى سازمان حفاظت محيط زيست در يك گزارش چندى قبل اعلام كرد كه تنها در سال هاى بعد از انقلاب بيش از ۸۰ نفر از ماموران گارد اين سازمان در حين انجام ماموريت و تعقيب متخلفان و درگيرى با آنها كشته شده اند كه از اين تعداد ۳۵ نفر مستقيماً توسط شكارچيان و قاچاقچيان حيات وحش به شهادت رسيده اند و ۲ برابر اين تعداد نيز محيط بانان سازمان حفاظت محيط زيست دچار نقص عضو شده اند. اما اين در حالى است كه تاكنون كمتر موردى از برخورد محكم قضايى با اين عوامل متخلف كه باعث شهادت اين ماموران شده اند، گزارش شده است.

 

پ.ن: راستش توی این چند سال، چه توی شکارگاه ها چه توی مناطق حفاظت شده ای که برای بازدید رفته بودیم؛ هر وقت پای صحبت بچه های کادر محیط بانی نشستیم، برامون خون گریه کردن. از بی امکاناتی، از بی کفایتی مدیرانشان، از حقوق و مزایای پایین، سختی کار، اینکه باید جور اهمال کاری های بقیه دستگاه ها رو بکشن، اینکه رو بازوشون فقط یه اتیکت چسبوندن :" ضابط قوه قضاییه" و دیگر هیچ، نه حمایتی، حمایت که چه عرض کنم خودتون دارین می خونین چه قوه قضاییه باهاشون چه برخوردی داره...

- راستی اگر نیروی انتظامی به وظیفه خودش به موقع عمل کرده بود و سلاح غیر مجاز رو قبل از اینکه با آن جنایتی صورت بگیره از دست این جانی می گرفت یا اصلا اجازه ورود همچین سلاحی رو به کشور نمی داد باز هم این جنایت رخ می داد؟ آخه، آقای نیروی انتظامی شما که بعد از وقوع جرم به وارد عمل می شوید و شخصی را که مرتکب این جنایت شده است را به این سرعت دستگیر می کنید، آیا در شرایط عادی نمی توانستید خیلی راحتتر این کار را انجام دهید؟

- آیا اگر قوه قضاییه قبلا برخورد مناسبی با چنین تخلفاتی صورت داده بود، آیا باز هم عامل این جنایت چنین جسارتی از خود نشان می داد؟

- راستی از چنین اشخاصی که به این راحتی جنایت می کنند؛ چقدر می توان انتظار داشت که دلشان به حال حیوانات بسوزد؟ آیا واژه "شکارچی" حتی "شکارچی متخلف" برازنده این افراد است یا واژه "جانی" ؟


سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۳

شاهین



یک روز برفی، دوستان جدید، quinzee و تکه پیتزایی که یخ زده بود!

مهدی می گه یه کم یواشش کن بچه ها برسن، می گم محمد گفته ساعت 9:00 من اونجام، بریم بهش برسیم. 9:10 است که با مهدی می رسیم، برف دونه ریز شدیدی داره می باره و روی سر و کوله هامون حسابی برف نشسته. می رم روی پله ها، کسی نیست... تعجب می کنم. برفهای روی سرم رو می تکونم و موهای یخزده ام رو می گیرم توی دستم تا یخش آب شه که مهدی رو می بینم که داره با یکی دیگه میاد و داره می گه بیا مهمون داریم...

محمده که می گه ساعت 8:00 رسیده و می گه حسابی کار دارم و باید برم ( شب قبلش هم می گفت). سلام و احوال پرسی و یه کم شوخی...

ظرف آب رو بر می دارم که برم آب بیارم که محسن و مصطفی و فرهنگ(دوست مصطفی) هم می رسن، به مصطفی می گم برو مهمون داری؛)

چای رو گذاشتیم و داریم اولین لقمه های صبحانه رو می خوریم که نازخاتون و مریم می رسن، یه معرفی کوتاه و دوباره مشغول می شیم. کری خونی های بچه ها شنیدنیه، بیچاره محمد تنها شده و باید یه تنه جواب همه رو بده. مثلا داریم صبحانه می خوریم ولی بیشتر می خندیم!

برف پودری که هر چه قدر هم که التماسش کنی به هم نمی چسبه، اصلا به درد گوله درست کردن نمی خوره ولی تا دلت بخواد جون می ده واسه ساختن یه quinzee !

دست به کار می شیم، لوازمون تکمیله یه بیلچه من اوردم و کلنگ مصطفی و البته از همه مهمتر همت بچه ها و روحیه کار گروهی، یه دایره به قطر سه متر رو علامت می زنم، می خوام وقتی ساخته شد اونقدر بزرگ باشه که همه توش جا بشن؛)

شروع به کار می کنیم باید برف رو به ارتفاع 2 متر روش تلنبار کنیم، محمد می گه من الان باید شرکت می بودم ولی تازه پلارشو دراورده و جدی دل داده به کار بقیه بچه ها هم همینطور. گه گاه که پشتمون به همه، ناغافل یه گوله برفی هم می خوریم. ما هم می زنیم، البته فقط به خاطر خالی نبودن عریضه...

زودتر از اونی که فکر می کردم فاز اول کار تموم می شه. محمد که خیلی عجله داره، آخرین نفریه که دست از کار می کشه، با عجله خداحافظی می کنه ، یه چندتا عکس خنده می ندازیم و می ره، از حالا باید یه چند ساعتی به برف زمان بدیم تا خودش رو بگیره.  بچه ها تقریبا پراکنده شدن. من و محسن و مهدی با هم نشستیم روی یه صندلی برفی و آفتاب گرفتیم!!!

برف نسبت به صبح تندتر شده، حدود دو ساعتی هم گذشته، می رم سراغ پشته برفی که درستش کردیم، یه کم که می کنم می بینم خوب خودش رو گرفته و ادامه می دم بقیه هم دوباره جمع می شن و نوبتی شروع می کنیم. اول کار خیلی سخته، هم جا کمه هم تاریکه و هم اینکه باید سینه خیز کار کنی، دو سه دور که نفر عوض می کنیم کار هم کم کم راحت می شه، هوای توش هم که عالیه، دیگه بچه ها دل نمی کنن؛ هر کی می ره تو باید التماسش کنیم تا بیاد بیرون!

بالاخره کار تموم می شه، فقط می مونه صیقلی کردن سقفش که هنوز هم مونده! همه با هم می ریم توش، 6 نفر راحت نشستیم و هنوز هم جای دونفر دیگه هست، جای بچه هایی رو که نیستن رو خالی می کنیم و چندتا عکس و نازخاتون و دوستش هم باید برن و خداحافظی می کنن. مصطفی مهمونی عموش رو دودر زده من هم مهمونی مادربزرگ رو. انگار نه انگار که شبش کلی قول و قرار گذاشته بودیم که زود بر گردیم!

با مهدی می ریم کوله ها رو می یاریم دم در لونه مون، محسن لباساش خیس شده و داره می لرزه، می زنیم با هم می زنیم زیر آواز (تا بهار دلنشین، مرا ببوس و...) حالا دیگه دندوناش بهم نمی خورن، لبلس اضافی داره، عوض می کنه میاد تو. بچه ها دوتا گاز روشن کردن یکی برای چای یکی برا دستای یخ زده!

هوای تو بسیار خوبه، گرم و نمناک. با مکافات( لنز دوربین بخار می گیره و باید دایم پاکش کنی) چندتا عکس می گیریم، یه کم شعر می خونیم و دست می زنیم و چای می خوریم بعلاوه یه عالمه چیز دیگه؛)

 

عکس از علی عامری

نمای بیرون

 

عکس از علی عامری

نمای داخل

 

کم کمک جمع و جور می کنیم یه سر می ریم توی پناهگاه واسه خشک کردن. حسن ختام خوردنیهای برنامه، برش یخ زده پیتزایی بود که خودم درست کرده بودم که راستش از شب قبلش که داغ و تازه اش رو خورده بودم خیلی بیشتر بهم چسبید!!!

 

اما...

دوستانی که گفتن میان و کاری براشون پیش آمد که خب عذرشون موجه!

دوستانی هم که گفتن میان ولی ترسیدن و جا زدن، اونا هم عذرشون موجه!

اما اونایی که منتظر بودن التماسشون کنیم که بیان؛ خب، هه - هه... می تونن همچنان منتظر بمونن تا بیاییم...

....

 

تا بعد... 


شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۳

شاهین



بابا، بسه دیگه....!

عادل

 

اینقدر فلاش زدم توی چشمش که دیگه عاصی شد و رفت زیر میز. این رو هم آخرین لحظه ازش گرفتم که انگار از همه شون بهتر از آب در اومد؛)

 

 

راستی هر کی می خواد جمعه بیاد، فردا حتما یه سری به اینجا بزنه!

 


چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۳

شاهین



 

رودخانه شاهرود عکس از علی عامری

 

از بالا که نگاه می کردی؛ رودخانه نوار آبی رنگ باریکی بود که در کف دره پیچ می خورد و می رفت. صبح که از کنارش گذشتیم، مِهی رقیق روی آن را فرا گرفته بود و درختان اطرافش پوشیده از کریستالهای یخ شده بودند که به طرز اعجاب آوری زیر نور زرد رنگ خورشید می درخشیدند. ساحل مملو از برف و بوته های نزدیک آب قندیل های یخی زیبایی بسته بودند و درختان تبریزی کشیده کنار رود به مانند همیشه برای من، تداعی کننده منظره آشنای یک روستای کوهستانی ایرانی بود. ولی من هیچوقت، هیچ رودخانه ای را اینقدر رویایی ندیده بودم...


دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۳

شاهین



می گم، تا می شه، خدا برسونه از این سوژه های خنده...

امروز رفتیم بازدید کلک چال، منطقه جون می ده واسه برف بازی، توی آمفی تاتر که 40-50 سانت برف هست، اون بالا توی باغچه ها هم حدود 60-70 سانت، این هفته هم  که اگه بارندگی بشه که دیگه بهتر!

خلاصه امروز سوژه خنده، برنامه جمعه آینده بود، هر کی یه ایده ای می داد، اول کلی می خندیدیم، بعدشم سبک سنگینش می کردیم و یا رد می شد یا تصویب.  خلاصه کلی خندیدیم، طرحهای تصویبی هم که فعلا محرمانه می مونه تا بعد

 

 

عکس از علی عامری

بدون شرح!!!


شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸۳

شاهین



امروز - شکار

صبح با صدای ِقِرش قِرش  راه رفتن رو برفها شروع  شد و با کلی ماجرا به پایان رسید، اگه شد بعدا شرحش رو می نویسم، فعلا باید برم لباس های خیس رو واسه برنامه فردا خشک کنم. اصلا یه وقت فکر نکنین دارم خودمو خفه می کنما!!!! همینجوری پیش اومد. فعلا این دوتا عکس، برگ سبزی تحفه درویش...

 

عکس از علی عامری

 

عکس از علی عامری

 


جمعه ٩ بهمن ،۱۳۸۳

شاهین



ماهی فروش...

قدبلند و چهارشونه با موهای خرمایی و ریش سه روز نتراشیده و با اون بادگیر گَل و گشاد و چکمه های لاستیکی، بزرگتر از اونی نشون می داد که بود. با یه تمرکز  و چیرگی خاصی کار می کرد، انگار که کارد جزئی از وجودش بود و من داشتم نگاهش می کردم که با چه مهارتی با این کارد که مثل تیغ تیز بود کار می کرد و چه خِبره می برید، ضربه می زد و چاک می داد. خودش هم فهمید و فهمید که با چه ستایشی هم دارم بهش نگاه می کنم، سعی کرد سریعتر کار کنه و قشنگتر. حالا دیگه پیچهای زیبایی به ماهی می داد و کاردش دائم کار می کرد و واسه هر ماهی جدید، کاردشو یه دور تو هوا پرت می کرد و دوباره می گرفتش، معلوم بود خودش هم خوب فرق کار کردن و زیبا کار کردن رو می دونه و من مبهوتش شده بودم…


پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۳

شاهین



جاده ای رو به غروب...

داشتیم می رفتم، توی جاده ای که دو طرفش گندم کاشته بودن، اسم این جاده رو "جاده ای رو به غروب" گذاشته بودم، آخه همیشه غروبا که می شد توی این جاده بودیم و به سمت خورشید می روندیم. اما اون شب از همیشه دیرتر شده بود و ماه بیرون زده بود و نورش ابرایی رو که سر کوه "بازرگون" گیر کرده بودن رو روشن کرده بود و آسمون گداری کوه، عجیب می درخشید.

دیگه گندمیا رو رد کرده بودیم و رسیده بودیم نزدیکای باغای پسته، شیشه رو تا ته داده بودم پایین و خنکای هوای کرتهای تازه آب شده صورتم رو که توی اون چند وقت حسابی سوخته بود رو نوازش می داد. کاست " جان عشاق " شجریان رو گذاشته بودم و محو صدای پیانوی معروفی و آسمون پر ستاره کویر، که توی فاصله دوری برق یه نور نارنجی وسط جاده توجهم رو جلب کرد. به خاطر ارتفاع کمش و البته رنگش حدس زدم که نباید خرگوش باشه، جلوتر رفتم، حالا دیگه کاملا می دیدم، دوتا چشم ریز که توی نور چراغای قوی جیپ مثل دوتا شعله نارنجی می درخشیدن. خارپشت کوچولویی بود که نور چراغها ماتش کرده بود...

ماشین رو نگه داشتم، ضبط رو خاموش کردم و ترجیح دادم که محمد رو بیدار نکنم، چون می دونستم اگه بیدارش کنم واسش هزار تا نقشه می کشه، آروم در ماشین رو باز کردم و توی سایه ماشین نشستم و نگاهش کردم، انگار که زل زده بود به من، خواستم برم طرفش که یهو به خودش اومد و با سرعتی که برای اون پاهای کوچیک و هیکل قلنبه زیاد به نظر می رسید، فرار کرد. رفتم سوار ماشین بشم برم که یهو دلم گرفت، غلیان احساسی بود که در تمام مدت اون روز باهام بود، اونشب آخرین شبی بود که این جاده رو می رفتم و فردا روز بازگشت بود.

ماشین رو زدم کنار جاده و سویچ رو نرم بستم، همه جا ساکت شد، یه سکوتی که توی اولین لحظه اش یه احساس آرامش خاصی داره، یه جور احساس خلاصی. پیاده شدم و از بوته های کنار جاده یه چندتایی کندم و قوری سیاه رو از آبی که عقب ماشین داشتیم پر کردم، یه جرعه ای هم خودم خوردم، هنوز حرارت آفتاب روز توش مونده بود و از گلو پایین نمی رفت. چای و قند رو هم از توی کوله بیرون اوردم و یه اجاق سنگی درست کردم و بوته های ریز کردم و ریختم و قوری گذاشتم روش و یه سنگ کوچیک هم گذاشتم سر لوله اش که توش آشغال نره، کبریت که گرفتم یهو شعله کشید و همه جا روشن شد. پشت به باد یه سنگ گذاشتم و روش نشستم آخه هنوز خاک گرم بود، البته سطح خاک خنک شده بود ولی اگه انگشتت رو توی شنها فرو می کردی می تونستی گرماشو حس کنی درست برعکس صبح که توی کومه نشسته بودیم و هرچی بیشتر خودمونو توی خاکهای کفِش فرو می کردیم که خنک بشیم.

نشسته بودم ریز ریز چوب توی آتیش می ریختم که کتری زودتر از اونی که فکر می کردم جوش اومد، چای ریختم توش و گذاشتم کنار زغالها که دم بکشه. به این فکر کردم که اینجور زندگی کردن بعد از یه ماه من رو بدجور دلبسته خودش کرده و حالا که ....

محمد رو صدا کردم،بیدار شد، مثل همیشه اصلا تعجب نکرد، رفت عقب ماشین توی کوله دنبال بسته سیگارش،بهش گفتم :"لیوانا رو هم ور دار بیار"

اومد نشست،گفت:"هوا خنک کرده" و خلاشه ای برداشت و سیگارشو روشن کرد.

....

.....

هنوز هم هروقت که یاد اونشب می افتم،دلم تنگ می شه...

 

 

پ.ن: یه محمد بود و یه لندرور و یه تفنگ تک لول، لوله دراز و یه من که هر وقت می رفتم کرمان پیشش فرداش آواره کوه و بیابون بودیم، پنج روز، هفت روز و خیلی وقتها هم تا آخرین روزی که من دیگه باید برمی گشتم، وقتی به هم می رسیدیم حرف فقط حرف شکار بود و برنامه ریختن و ... گه گداری هم درد دلکی واسه خالی نبودن عریضه!

یه شب یادمه که با هم توی مجلس عروسی یکی از اقوام دعوت بودیم، تا خونه رسیدیم ساعت شد 3-4 و ساعت 7 هم ما دوتا توی کومه باقرقره نشسته بودیم، ساعت 11 که برگشتیم خونه بقیه بچه ها تازه از خواب بیدار شده بودن و داشتن صبحونه می خوردن. حالا شنبه هفته آینده محمد ازدواج خودش رو جشن می گیره و من مطمئن نیستم که باز بتونه صبحش بیاد که با هم بریم شکار:(

...

 براش ازدواج موفقی رو آرزو می کنم:))


سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۳

شاهین



فراخوان شرکت در "جَنگ برفی"

با سلام

 

احتراما، پیرو کری های خوانده شده و مذاکرات به عمل آمده، بدین وسیله از کلیه علاقمندان به شرکت در یک مبارزه جانانه برفی دعوت به عمل می آید که با در دست داشتن مدارک لازم و گذاشتن یک کامنت در فرم زیر آمادگی خود را برای شرکت در این مبارزه اعلام فرمایند.

 

مدارک لازم:

 

1-      گواهی عدم سلامت و صحت عقلی

2-      گواهی شیطنت و داشتن روحیه جوانمردی

3-      فتوکپی وصیت نامه

 

 

تذکر 1: موارد 1 و 2 باید به تایید دبستان، راهنمایی و یا دبیرستان محل تحصیل رسیده باشد.

تذکر 2: رضایتنامه ولی محترم به هیچ وجه مورد نیاز نیست!

تذکر 3: شرکت بچه مثبت ها ممنوع!

 

فرم شرکت در مبارزه

 

 

پ.ن :

       از هر گونه کری خواندن به شدت استقبال می شود!

       به فکر جمع کردن تیم هاتون باشید!

       به فکر نوشتن یک سناریو برای جَنگ باشید!


یکشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸۳

شاهین



[فقط] برای خالی نبودن عريضه...

[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا