به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

 

از دیو و دَد ملولم

 

و

 

شادروان مهدی بازرگان 

 

انسان

 

َم

 

آرزوست

...


چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۳

شاهین



 

عکس از علی عامری

عکس از علی عامری

ديگه کم کم وضعيت داره بحرانی می شه: شبها دارم خواب کوه و شکار می بينم:(


دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۳

شاهین



يه خاطره از آخرين باری که شکار رفتم...

علیرضا پیداش کرد و این عکسها رو هم اون ازش گرفته. خیلی تلاش کردیم که گولش بزنیم خودش رو صاف کنه تا بتونیم ازش یه عکس تمام قد بگیریم، اما نشد که نشد، خودشو شبیه یه توپ پشمالو کرده بود و ما از ترس اینکه مبادا آسیبی بهش بزنیم خودمون هم دلمون نمیومد که صافش کنیم. موجود خیلی ظریفی بود که از زور سبکی با اندک نسیمی از توی دستم میوفتاد. ترکیب بندی رنگ خیلی جالبی هم داشت: پشتش خاکستری و سیاه با بود و بغلها و زیر شکمش نارنجی.

 

عکس از علیرضا جورابچی 

 

تا الان اگه شکار کاکلی ها نشده باشه، حتما توی پیله گرم و نرمش خوابیده و منتظر بهاره تا تبدیل به یه پروانه زیبا بشه...

 

 عکس از علیرضا جورابچی

 

 

داشتم به این فکر می کردم  که وقتهایی که شکار می ریم بد نیست که گه گداری دوربین های شکاریمون رو برعکس روی چشمامون بزاریم، کاری که اونروز علیرضا کرد... 


جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۳

شاهین



بر خاک جدی ايستادم...

عکس از علی عامری( برف دیشب) 

بر خاک جدی ايستادم

و خاک، به‌سان يقينی

استوار بود.

به ستاره شک کردم

و ستاره در اشک شک من درخشيد.

 

و آن‌گاه به خورشيد شک کردم که ستاره‌گان را

هم‌چون کنيزکان سپيدرويی

در حرم‌خانه‌ی پرجلال‌اش نهان‌می‌کرد.

 

ديوارها زندان را محدود می‌کند

ديوارها زندان را 

محدودتر نمی‌کند. 

 

ميان دو زندان

درگاه خانه‌ی تو آستانه‌ی آزادی است

ليکن در آستانه 

تو را 

به قبول يکی از آن دو

از خود اختياری نيست!

 

 

ا.بامداد


سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۳

شاهین




درياچه قو...

 

باران می بارید و  بوی سرد خاک خیس خورده به همراه قطرات ریز باران از لابه لای پنجره باز به درون اتاق می آمد. چراغ کم سویی گوشه ای از اتاق نشیمن را روشن کرده بود. دو مرد روبروی هم نشسته بودند و آبجو با بادام زمینی می خوردند و با صدای بلند از خاطرات آن فصلشان صحبت می کردند. در سکوت میان فریادهاشان- آن هنگام که لیوان یا سیگاری به دهان می بردند- صدای موزیکی (احتمالا درياچه قوی چايکوفسکی) از انتهای تاریک اتاق به گوش می رسید. 


جمعه ۱۸ دی ،۱۳۸۳

شاهین



فوق العاده، فوق العاده، فوق العاده....

بالاخره طلسم شکست و طبيعت مرد آپديت شد:)))


دوشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۳

شاهین



يه جورايی پيوست مطلب قبل...

امروز مدرسه های تهران به خاطر آلودگی هوا تعطيل بود، به اين فکر کردم که ما قبلا دعا می کرديم برف بياد مدرسه تطعيل شه، اينا حتما دعا می کنن، هوا...


یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۳

شاهین



 

-          یاد بچگی و چاله آبهای یخ زده خيابونا که انگار یه جورایی خودمون رو موظف می دونستیم که حتما از روشون سر بخوریم، بخیر.

-          یاد قلعه بازی توی روزای برفی و دست و صورت های کبود شده از سرما و کفش و جورابای خیس و انگشتهای کرخت شده پا، بخیر.

-          یاد اون شبهایی که با دیدن اولين دونه برف، لای دفتر و کتاب رو می بستیم و پشت شیشه پنجره دعا می کردیم که فردا تعطیل باشه، بخیر.

-          یاد برف و مربا خوردن، لبو خوردن و ... بخیر.

-          یاد گوله برفایی که روی سقف کلاس، بالای سر معلما می چسبوندیم، بخیر.

-          یاد فریادای: "برای حفظ شیشه--- مدرسه باید تعطیل شه " بخیر.

-          یاد بخاری های نفتی کلاسها که با یه پاکن یا آدامس که توش مینداختیم، کلاس رو تعطیل می کردیم بخیر.

-          یاد...

-          یاد....

-          یاد.....

-          ............... بخیر.

 

راستی کی پایه هست واسه یه برف بازی حسابی، یه قلعه بازی، یه شیطنت نابِ نابِ ناب، درست مثل همون روزا....، هان؟

 

 

تا بعد...


چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۳

شاهین



چند خبر...

1-       آقای رامین شجاعی و ترجمه کتاب " دنیای عمودی من" نوشته " یرزی کوکوچا " که قول داده اند آن را به تدریج در وبلاگ داستان کوه منتشر کنند که البته سرعت این تدریج به گفته خود ایشان بستگی به استقبال ما دارد، پس تا می توانید استقبال کنید:)) البته جدای از این شوخی، خواندن این وبلاگ را به همه آنهایی که ... توصیه می کنم؛) و همینجا دوباره و به طور کاملا رسمی از زحمتی که ایشان می کشند سپاگزاری می کنم:)

2-       تولد کوله کش با دغدغه هایی که برای من خیلی آشنا هستند. به او هم تبریک می گویم:)

3-       از این تاریخ تا دهه اول بهمن ماه که امتحانات من تمام شوند( چیزی حدود 1 ماه ناقابل) این وبلاگ با سرعت کمتری آپدیت خواهد شد، چون نگارنده محکوم به پرداخت "کفاره شراب خوری های بی حساب" در طول ترم می باشد، پس، پیش به سوی زندگی گیاهی یک ماهِ...

 

 عکس از علی عامری(stop)


دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۳

شاهین



سگ گزیدگی...

 عکس از علیرضا جورابچی

حتما تا به حال براتون پیش اومده که در شهر یا در کوه گرفتار حمله سگ بشین، بچه هایی که اهل کوه و شکار هستن که حتما طعم گیر افتادن توسط سگهای گله رو چشیدن و می دونن که چقدر اونها می تونن وحشی و خطرناک باشند، بخصوص اگر تنها نباشند که معمولا هم نیستند.

بارها و بارها برای خودم این سوال پیش آمده بود که در چنین مواقعی واقعا چکار باید کرد، از اینور اونور یه چیزایی شنیده بودم که گاهی شنیده ها با هم متناقض بودن و تنها نقطه اشتراکشون این بود که فرار نباید کرد. چند وقت پیش یه مقاله خوبی در این مورد خوندم و دنبال یه فرصتی بودم که ترجمه اش کنم و بزارم اینجا و بچه هایی هم که در این مورد تجربه ای داشتن بیان و تجربه شونو بگن تا مطلب کامل و مرجعی در این زمینه بشه. یکی دوتا خاطره هم خودم دارم که در پایان اون ها رو هم می نویسم. منبع این مطلب سایت  UNITED STATES SEARCH AND RESCUE TASK FORCE

است که در آدرس www.ussartf.org  واقع شده است. در واقع مطلب بیشتر برای سگهای شهری نوشته شده و من در ترجمه سعی کردم که قسمتهایی را که خیلی رنگ و بوی شهری داره رو حذف کنم و نکات با اهمیت تر را ذکر کنم که مطلب خیلی طولانی نشود تا براحتی به خاطر سپرده شود.

 

الف. چگونه از سگ گزیدگی اجتناب کنیم؟

 

1-       هرگز به یک سگ غریبه نزدیک نشوید. چون شما را نمی شناسند ممکن است شما را به عنوان یک دزد یا یک متجاوز به حریمشان در نظر بگیرند.

 

2-       هرگز سگی را بودن اینکه به او اجازه دهید شما را ببیند و بویتان کند، نوازش نکنید حتی اگر سگ خودتان باشد.

3-       به هیچ سگی حتی اگر آرام هم به نظر برسد در حالی که پشت به او کرده اید، ندوید. با اینکار غریزه حیوان را برای حمله به خودتان و گرفتنتان تحریک می کنید.

4-       هیچگاه مزاحم سگی که در حال استراحت، غذا خوردن، بازی و یا نگهداری از توله هایش هست، نشوید.

 

ب. در هنگام حمله سگ چه کاری باید انجام بدهیم؟

 

اگر در موقعیتی قرار گرفتید که فکر کردید هر آن ممکن است مورد حمله واقع شوید از مراحل زیر پیروی کنید:

 

1-       به هیچ عنوان، ندوید و فریاد نزنید. بی حرکت بمانید، دستها را به حالت افتاده قرار دهید و از هرگونه تماس چشمی با سگ حذر کنید. تا هنگامی که حس کنید توجه سگ نسبت به شما کم شده، در این هنگام خیلی آرام در وضعیتی که پشت به سگ نکرده اید از او دور شوید تا جایی که از دید او خارج شوید.

2-       اگر به شما حمله کرد به هر وسیله ای از کاپشن و ژاکت گرفته تا کیف و کوله پشتی و دوچرخه، بین خود و سگ حایل و مانعی ایجاد کنید تا صدمات را به حداقل برسانید.

3-       اگر بر اثر حمله به زمین خوردید، خودتان را به صورت یک حلقه یا توپ در آورید( مثل یک کرم) و در حالیکه با دستهایتان روی گوشهایتان را پوشانده اید کاملا بی حرکت بمانید و از هر گونه فریاد زدن و غلت خوردن بر روی زمین خودداری کنید.

 

ج. اگر دچار سگ گزیدگی شدیم، چه باید کنیم؟

 

اگر دچار سگ گزیدگی شدید، سعی کنید کاملا بر خود مسلط باشید و به هیچ وجه وحشت زده نباشید و کارهای زیر را انجام دهید:

 

1-       محل گزش سریعا با آب گرم و صابون بشویید.

2-       سریعا به مراکز درمانی برای اقدامات لازم پزشکی مراجعه کنید.

3-       اگر گزش توسط سگ خانگی و در شهر رخ داده، حتما پلیس را در جریان حمله قرار دهید.

 

 

امیدوارم که مطلب مفید فایده بوده باشد. همانطور که دیدید اول باید اعصاب خودتان را به شدت قوی کنید:)

 

یه چندتا نکته هم بگم بر اساس تجربیاتی که خودم در مورد مواجه با سگهای گله داشتم بعدش هم دوتا خاطره براتون تعریف می کنم:

 

1-       حریم گله ها در حدود 300 متر است، هیچ وقت از این فاصله به آنها نزدیکتر نشوید.

2-       اگر الزامی به نزدیک شدن به گله دارید، در اولین فرصت و پیشاپیش چوپان گله را از ورود خود مطلع سازید.

3-       به گله  هایی که چوپان در کنارشان نیست به هیچ عنوان نزدیک نشوید.

4-       اگر از نزدیکی گله گوسفندی می گذرید، کاملا ساکت باشید و در جهتی به سمت آن حرکت کنید که جهت حرکت باد از سمت گله به سمت شما باشد و تا حتی الامکان سگها دیر تر از وجود شما مطلع شوند.

5-       داشتن یک چوبدست یا سنگ در دست باعث می شود که سگها با احتیاط بیشتری با شما برخورد کنند.

 

 

 اما خاطرات خودم:

 

تابستان چند سال پیش( فکر کنم 16-17 سالم بود) یه روز وسط هفته بود که تنها راه افتادم برم کوه، تا پیازچال رفتم و یه نهارکی خوردم و از سمت شیرپلا داشتم بر می گشتم پایین. درست پایین شیرپلا همونجایی که از اولین سری نردبان های آهنی میایی پایین یه چشمه هست که از دل شکاف غار مانندی می جوشه، توی حال و هوای خودم بودم و گله گوسفندی هم زیر سایه های درخت و دور چشمه خوابیده بودن. من هم بدون توجه به اونا راه خودم رو می رفتم به اول پل فلزی که رسیدم، یه آن صدای پارس وحشتناک یه سگ من رو به خودم اورد، وقتی برگشتم یه سگ قوی هیکل زرد رنگ با گوشها و دم بریده شده دیدم که در فاصله دومتری من وایستاده بود و به شدت پارس می کرد، راستش اینقدر این سگ و صدایی که از توی هنجره اش درمیومد وحشتناک بود که من سرجام خشکم زد، سگ به کمر خودش یه قوسی داده بود و سر پایین و نگاه به بالا داشت پارس می کرد و خیلی آرام و با احتیاط به من نزدیک می شد، هیچ کاری نمی تونستم کنم، اینقدر ترسیده بودم که فرار هم نمی تونستم کنم و البته برای فرار توی اون صخره ها هیچ شانسی هم نداشتم. ناخودآگاه به یاد چاکو جیبی افتادم که توی جیبم بود، تنها کاری که تونستم بکنم این بود که چاکو رو بیرون بکشم و تیغه اشو باز کنم، که خدا  رو شکر قضیه بیشتر از این بیخ پیدا نکرد و شانسی که اوردم این بود که چوپان همراه گله بود و از صدای سگ بیدارشد و با یه سوت سگ رو صدا کرد. وقتی که سگ رفت، پاهام بدجوری می لرزیدن؛ اونجوری که یه کم که رفتم پایین مجبور شدم بشینم و نفسی بکشم و یه کم آب به همراه یه آبنبات بخورم تا حالم سرجاش بیاد. بعدا که به اون قضیه چاکو کشیدن فکر کردم کلی خندیدم، چون فکر کردم اگه حمله می کرد، خودم رو و اون چاکو 6-7 سانتی رو با هم یه جا می خورد:)

 

یه خاطره هم براتون تعریف کنم از قدرت بالای سگهای گله:

 

یه روز زمستونی بود که برای شکار باقرقره رفته بودیم دشت قارپوزآباد آبیک، منطقه مسطحی است که در بعضی جاها حالت باتلاقی پیدا می کنه. اول راه درست وسط جاده خاکی یک گله گوسفند داشت از وسط جاده رد می شد. برای اینکه گله رم نکنه ماشین رو نگه داشتم تا رد بشن که سگهای گله که 4-5 تا بودن ماشین رو محاصره کردن و شروع به پارس کردن کردن؛ وقتی جاده باز شد راه افتادم و سگها هم به دنبال ماشین شروع به دویدن کردن، جاده شنی همواری بود و ماشین حسابی گاز می خورد و منم تا جایی که می شد سریع می رفتم که زودتر از دستشون خلاص بشیم، سگها دونه دونه خسته می شدن و از حرکت باز می موندن تا آخر که فقط یکیشون مونده بود که همچنان می دوید، شاید باورتون نشه ولی من بین 50 – 60 تا سرعت داشتم و این سگ کم نمی اورد و با همون سرعت کنار ماشین می دوید و پارس می کرد تا بالاخره به جایی رسیدیم که کامل از حریم گله دور شدیم و خیالش راحت شد و ایستاد و من به این فکر کردم که با این توانایی که اینا دارن واقعا فرار از دستشون بی فایده است.

 

از سگهای سبلان خیلی بد شنیدم، عادل خاطره ای تعریف می کنه که گویا یه چند باری حسابی " البته او را کشته اند!!!"  سگهای نژاد سنگسری هم که بیشتر در شرق ایران استفاده می شوند هم به شجاعت و بگیر بودن خیلی معروفند، یکی از دوستان خاطره مبارزه یکی از توله های سنگسری با پلنگ را برایم تعریف کرد که خیلی عجیب بود! 

 

   

همانطور که در بالا هم گفتم شما هم اگه خاطره ای دارید یا نکته ای می دانید که فکر می کنید می تونه برای بقیه آموزنده باشه و مطلب رو کامل کنه خوشحال می شم که مطرحش کنید. پیشاپیش از همه  تشکر می کنم؛)

 

 

نظرات شما


چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۳

شاهین



يک داستان...

ريچارد براتيگان، ترجمه: سوسن نيازى :يك كار هاى اين جورى را وقتى شانزده ساله بودم مى كردم. هفتاد، هشتاد كيلومتر را توى باران مفت سوارى مى كردم تا  آخرين ساعات روز را بروم شكار گوزن. كنار جاده با تفنگ كاليبر ۳۰ مى ايستادم و شستم را روبه جلو مى گرفتم و به هيچ چيزى اش فكر نمى كردم، انتظار داشتم سوارم كنند و هميشه هم سوارم مى كردند.
«كجا مى روى؟» «شكار گوزن» در اورگان اين معنى خودش را داشت. «سوار شو.» وقتى كه بالاى تيغ كوه از ماشين پياده شدم مثل لوله آفتابه باران مى آمد. راننده باورش نمى شد. سراشيبى نيم پوشيده از درختى را ديدم كه به دره اى كه مه و باران پنهانش كرده بودند، شيب مى خورد. كمترين تصورى از اينكه دره به كجا منتهى مى شود، نداشتم. هيچ وقت قبلاً آنجا نبودم و اهميتى هم برايم نداشت. راننده انگار باورش نمى شد توى آن باران پياده شوم. پرسيد، «كجا مى خواهى بروى؟» «آن پايين.» وقتى كه رفت توى كوهستان تنها شدم و اين همان چيزى بود كه مى خواستم. از سرتا نوك پا لباس ضدآب پوشيده بودم و چند تايى هم آب نبات توى جيبم بود. از ميان درخت ها پايين رفتم و سعى كردم با لگد زدن، گوزنى از توى بيشه هاى خشك بيرون بپرد، اما واقعاً هم فرقى نمى كرد كه يكى از آنها را ديده باشم يا نديده باشم.
من فقط حس و حال شكار را مى خواستم. فكر بودن گوزن در آنجا به همان اندازه بودن واقعى اش خوب و دلپذير بود. هيچ چيز تحريك كننده  اى لاى بيشه ها نبود. هيچ نشانى از گوزن يا نشانى از پرنده يا نشانى از خرگوش يا هر چيز ديگرى نبود. گاهى مى شد كه يك جا مى ايستادم. درختان چكه مى كردند. اگر نشانى هم بود، خودم بودم: تنها، كه يكى از آب نبات  ها را خوردم. هيچ تصورى از وقت و ساعت نداشتم. آسمان تاريك بود و باران زمستانى مى باريد. وقتى شروع كردم چند ساعتى وقت داشتم و حالا احساس مى كردم كه وقتم دارد تمام مى شود و شب به زودى از راه مى رسد. از بيشه بيرون آمدم و رفتم ميان تنه درخت ها و راه الوار رويى كه پيچ مى خورد پايين توى دره. تنه درخت ها تازه بودند. درخت ها يك وقتى در همان سال قطع شده بودند. شايد توى بهار. راه تا توى دره پيچ مى خورد. باران كم شد، بعد بند آمد و يك جور سكوت غريبى بر همه چيز حكمفرما شد. هوا گرگ و ميش بود و خيلى هم اين طورى دوام نمى آورد. پيچى توى راه الوار رو بود و ناگهان و بدون هيچ نشانى، درست وسط ناكجا آباد شخصى ام يك خانه سبز شد. ازش خوشم نيامد. خانه بيشتر از هر چيزى شبيه كلبه اى بزرگ بود با يك عالمه ماشين هاى قديمى كه محاصره اش كرده بودند و همه جور خرت و پرت هاى مربوط به الواربرى و چيز هايى ديگر آنجا بود كه يك وقتى به آن احتياج داشته اند و بعد از استفاده رهايش كرده  اند. دلم نمى خواست خانه آنجا باشد. مه بعد از باران بلند شد و من برگشتم و به كوه ها نگاه كردم. همه اش پانصد، ششصد متر پايين آمده بودم و تمام اين مدت فكر مى كردم كه تنها هستم. البته كه مسخره بود. كلبه _ خانه پنجره اى رو به جاده و من داشت. چيزى توى پنجره نمى ديدم. با اينكه هوا داشت تاريك مى شد، هنوز چراغ هايشان را روشن نكرده بودند. مى دانستم حتماً كسى توى خانه هست، چون دود غليظ سياهى از دودكش اش بيرون مى آمد. به خانه كه نزديك شدم در جلويى با سروصدا باز شد و بچه اى بيرون دويد و رفت به سمت ايوان ساده و موقتى خانه. نه كفش به پا داشت و نه كت به تن. تقريباً نه سالش بود و مو هاى بور و آشفته اى داشت كه انگار تمام مدت باد توى موهايش گشته بود. بيشتر از نه ساله به نظر مى رسيد و فوراً سه خواهرش كه سه، پنج و نه ساله بودند به او پيوستند. خواهر ها هم نه كفش به پا داشتند و نه كتى به تن. خواهر ها هم بزرگتر از سن شان به نظر مى رسيدند. دوره كوتاه ساكت گرگ و ميش ناگهان شكست و دوباره باران گرفت، اما بچه ها به خانه نرفتند. همانجا توى ايوان ايستاده اند و سراپا خيس مرا نگاه كردند. بايد قبول مى كردم منظره عجيب و غريبى هستم كه از كوره راه گل آلودشان، وسط آن ناكجا آباد لعنتى و تاريكى اى كه همه جا را مى پوشاند پايين مى آمدم، با تفنگ كاليبر ۳۰ كه رو به پايين توى بغلم محكم نگه داشته بودم تا باران شبانه توى لوله اش نرود. وقتى از كنارشان رد شدم يك كلمه هم حرف نزدم. موى خواهر ها مثل جادوگر كوتوله ها وزوزى بود. كس و كارشان را نديدم. چراغى هم توى خانه روشن نبود. يك كاميون مدل بالاى به پهلو خوابيده، جلوى خانه بود. درست كنار سه تا بشكه دويست ليترى خالى نفت. بشكه ها ديگر هيچ استفاده اى نداشتند. چند قطعه كابل ناجور خاك گرفته هم آنجا بود. سگ زردى بيرون آمد و زل زد به من. وقت گذر كردنم يك كلمه هم نگفتم. بچه ها حالا ديگر سرتا پا خيس بودند. در سكوت ايوان رفته بودند توى دل هم. اين نهايت زندگى بود.
*از ايالت هاى غرب آمريكا در حاشيه اقيانوس آرام oregun
داستان «تاريخچه اورگان» از مجموعه داستان «انتقام چمن» انتخاب شده است.


سه‌شنبه ۱ دی ،۱۳۸۳

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا