به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

نشانه...

سيزده خط برای زندگی...

يک...

دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو  بلکه به خاطر شخصيتی که من در هنگام با تو بودن پيدا   می کنم

دو...

هيچ کس لياقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنين ارزشی دارد باعث اشک ريختن تو نمی شود

سه...

اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به اين معنی نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد

چهار...

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگيرد ولی قلب تو را لمس کند

پنج...

بد ترين شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی هر گز به او نخواهی رسيد

شش...

هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود

هفت...

تو ممکن است در تمام دنيا فقط يک نفر باشی اما  برای بعضی افراد تمام دنيا هستی

هشت...

هرگز وقتت را با کسی که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند  نگذران

نه...

شايد خدا خواسته است که ابتدا بسياری افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را به اين ترتيب وقتی او را يافتی بهتر می توانی شکر گزار باشی

ده...

به چيزی که گذشت غم نخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن

يازده...

هميشه افرادی هستند که تو را می آزارند با اين حال همواره به ديگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی

دوازده...

خود را به فرد بهتری تبديل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص ديگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد

سيزده...

زيا ده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترين چيزها زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری

 

                                                                    گابريل گارسيا مارکز

 

از بلاگ دختری با بهار در چشمانش


جمعه ۳٠ آبان ،۱۳۸٢

شاهین



اعترافات يک تيرانداز....

يه وقتايی توی شکار تفنگ که توی دستته,درست مثل يه عضو بدنت ميشه و به همون راحتی و دقت که با دستت می تونی يه سنگ ور داری,ميتونی باش نشونه بگيريو شليک کنی,تيرت هم می خوره.اين وقتاس که حس می کنی وجودت برای محيط زيست واقعا خطرناکه!

اما وقتايی هم هست که هر کار که می کنی تفنگت بات match نميشه!اين وقتاس که وجودت جز کمی آلودگی صوتی,خطر خاصی برای طبيعت نداره!!!  

 


چهارشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٢

شاهین



رند...

اول اينکه:

اين چند روز خيلی حافظ خوندم:

       دانی که چنگ و عود چه تقرير می کنند؟             پنهان خوريد باده که تعزير می کنند

          ناموس عشق و رونق عشاق می برند           عيب جوان و سرزنش پير می کنند

            گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد          مشکل حکايتيست که تقرير می کنند 

              ما از برون در شده مغرور صد فريب            تا خود درون پرده چه تدبير می کنند

می خور که شيخ و حافظ و مفتی و محتسب            چون نيک بنگری همه تزوير می کنند

اين شعر حافظ انگار حال و حکايت همين روزگار ماست!

دوم اينکه:

يه آلبوم عکس به بلاگم و لينکشو توی ستون سمت راست گذاشتم!

و آخر اينکه:

اين حافظم آره ديگه:

از چهار چيز مگذر گر عاقلی و زيرک        امن و شراب بی غش معشوق و جای خالی 

   


دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٢

شاهین



بيانديش...

 

مولی علی در فرازی از نهج البلاغه با افتخار می فرمايد:

اين من بودم که خطر بزرگی را که از جانب اين خشکه مقدسان(خوارج) متوجه شده بود؛درک کردم. پيشانيهای پينه بسته اينها و جامه های زاهدانه و زبانهای دائم الذکرشان نتوانست چشم بصيرت مرا کور کند،من بودم که دانستم اگر اينها پا بگيرند چنان اسلام را به جمود، قشری گری ، تحجر و ظاهر گرايی خواهند کشاند که ديگر کمر اسلام راست نشود....

از کتاب سيری در نهج البلاغه نوشته استاد مطهری 

 


شنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٢

شاهین



 

اهل کام و ناز را در کوی رندی جای نيست

 

رهروی بايد جهان سوز،نه خام بی غمی

 

نه به عنوان يک مسلمان،به عنوان يک انسان آزاد علی را دوست دارم!

 

 


جمعه ٢۳ آبان ،۱۳۸٢

شاهین



شقايق...

توی اين يک هفته که سيستم نظر خواهی بلاگمو اين طوری کرده بودم با دو جور برخورد کاملا متفاوت مواجه شدم:

اول اينکه يه سری دوستانی که تا به حال توی بلاگم کامنت نذاشته بودن برام offline زده بودنو از اين سيستم ابراز رضايت کرده بودن،و اين دسته دقيقا همين نظر منو داشتن!

ولی در مقابل اين گروه،دسته دومی بودن که منو به خود خواه بودن متهم کردن(البته خودم نفهميدم چه ربطی داره!!!) و گفتن که اين جوری امکان بحث راجع به موضوعات بلاگ از بين ميره.

بنابراين تصميم گرفتم برای تبری از اين موضوع سيستم قديمی را هم فعال کنم البته اين بار با نام "سخن گاه" , و بيشتر هم نظرم اين است که به عنوان يـک"message board"مورد استفاده قرار گيرد!

اميدوارم که اين طوری  توانسته باشم تمام سلايق دوستان پوشش دهم!

در آخر هم بايد بگم که خيلی ضده که هوا اين قدر برا کوه رفتن رديف باشه ولی آدم مجبور باشه بشينه تو خونه ۱-۲-۳ بشمره و ايزومتريک اکسرسايز انجام بده!

 

خوش و خرم باشيد و اگه کوه يا شکار رفتيد جای منم کيـــــــــــــــــف کنيد


پنجشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٢

شاهین



توبه!!!

 

 

کرده ام توبه بدست صنم باده فروش

 

 

که دگر می نخورم بی رخ بزم آرايی


چهارشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٢

شاهین



گرگ...

دیگه توی سینه کشای* آفتابگیر برفا لکه لکه شده بودند ولی توی سایه ها هنوز برف

 

 یه دست بود و فقط درختای بادوم کوهی بودن که تونسته بودن شاخکاشونو از برفا بکشن بیرون.

آخرای فصل شکار بود و رفته بودم برا کبک،دیگه از دسته های بزرگ کبک هم خبری نبود اغلب یا تک شده بودند یا حداکثر دو تایی سه تایی!

دیگه داشتم برمی گشتم،یه جایی بود که تقریبا خیالم راحت بود که چیزی نیست؛واسه همین تفنگو انداخته بودم رو دوشمو داشتم مناظر زیبای اطرافو نگاه می کردم،دنبال یه منظره زیبای برفی بودم که ازش عکس بگیرم که تو سینه کش روبروم یه حرکتی دیدم؛فاصله زیاد بودو خوب معلوم نبود چی هست!

نشستم به دوربین کشی؛آره حدسم درست بود! از توی دوربین 35×7 واضح واضح بود:یه گرگ بزرگ خاکستری که احتمالا به خاطر دیدن من از جاش بلند شده بود!

داشتم نگاش می کردم که دیدم یه گرگ دیگه ولی کوچیکتر از پشت یه درخت بادوم بلند شدو دنبال اولی راه افتاد-خیلی باشکوه بودند-اونقدر دنبالشون کردم تا هر دوتا از آسمون گداری** رد شدنو دیگه ندیدمشون.

درختیو که دومی از زیرش بلند شده بودو علامت گذاشتم و به سمتش راه افتادم،به خاطرش مجبور شدم یه شیب تند 45 دقیقه برم بالا و بعد از یه کم گشتن و به کمک ردایی که رو برفا بود درختو پیدا کردم-قشنگ معلوم بود که حیوون اونجا خوابیده بوده حتی یه تیکه خیلی کوچیک از کرکاش به شاخه گیر کرده بود-روی برفا دوتا رد دیده می شد؛رد بزرگتر تقریبا اندازه کف دستم بود،یه هوایی بزرگتر!

رفتم زیر درختو همون جایی که حیوون خوابیده بود دراز کشیدم!،سلطان کوهستان جای بسیار خوش منظره ای رو برای خوابیدن انتخاب کرده بود،مخصوصا گله گوسفندی که ته دره مشغول چرا بودند بسیار خوش منظره می نمود...!

 

*   سینه کش=دامنه

** آسمون گداری=خط الراس کوه،مرز بین کوه و آسمان


سه‌شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٢

شاهین



می دونی عزيزم...!!؟

اول اینکه:

 

دیروز بالاخره برا زانوم رفتم دکتر،دو جور قرص و یه جور آمپول و یه زانوبند مخصوص که این قدر شفته که نمی تونم پامو خم کنم و ده جلسه فیزیوتراپی و کلی حرف و صحبت که این کارا رو بکن و این کارا رو نکن،جالب بود:تکه کلامش" آقای عزیز ازت خواهش می کنم بود"!

 

دوم اینکه:

 

این سیستم جدید نظر خواهی به نظرم داره جواب میده،البته می خوام بذارم یه،یه هفته ای بگذره بعدش قضاوت کلیمو بهتون بگم!

 

سوم اینکه:

 

دیروز از دکتر پرسیدم طول درمانم چقدر طول می کشه؟گفت:اگه همه چیز به خوبی پیش بره "ده هفته"  یعنی اینکه ده هفته کوه که کاملا تعطیل،شکار هم فکر کنم حداکثر تا حد شغل شریف ماشین بونی!

این یعنی زمستون امسال پر!!!

این یعنی اینکه دیشب من خود جیغ بودم!!!

 


یکشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٢

شاهین



نفس عميق...

اول اينکه:

زياد سينما برو نيستم,آخرين فيلمی رو هم که رفته بودمThe othersبود,يعنی بيشتر از يک سال بود که سينما نرفته بودم!

ولی چهار شنبه رفتم،فيلم"نفس عميق",تازه بعد از اينکه کلی قبلش نقد در موردش خونده بودمو چندتا از دوستام که خيلی توی خط فيلم هستند توصيه کردن!

بينهايت زيبا بود و بيشتر از زيباييش تاثير گذار بود,خيلی ساده و کوتاه بدون هر حرف زيادی داستانشو گفتو رفت و من موندمو يک دنيا...

نمی دونم چرا وقتی داشتم فيلمو می ديدم همش استرس داشتم که يه وقت زود تموم شه و من از اين خلسه ای که رفتم بيرون بيام!

من چقدر اين با اين کامران هم ذات پنداری کردم!نمی دونم شايد تو يه دوره ای از زنگيم خيلی شبيه اون زندگی کردم...

خلاصه اگه تا حالا اين فيلمو نديدين حتما برويد و ببينيد,من که خودم حتما يه بار ديگه می رم,تنها هم می رم,می رم اون جلو ها هم ميشينم که کسی کنارم نباشه... 

و دوم اينکه:

تصميم گرفتم که سيستم نظر خواهی رو از بلاگم ور دارم,دلايل زيادی هم برای اين کار دارم ومهمترين دليلش اينه که :به نظر من يه وبلاگ يه رسانه است و وقتی يکنفر يک رسانه رو اداره ميکنه و افکارشو در معرض ديد بقيه قرار ميده حتما برای مخاطبش هم بايد اين حق را قايل باشد که او هم نظر بدهد و حرفش توسط صاحب رسانه شنيده شود ولی سوال مهم اينجاست:آيا حرفهای او و نظراتش بايد ر معرض ديد بقيه مخاطبين قرار گيرد؟

جواب من به اين سوال منفی است,چون وبلاگ را يک حريم شخصی ميدانم و فکر می کنم که اين شخصی بودن بايد هم برای خودم و هم برای مخاطبم حفظ شود,به اين دليل اين تصميم را گرفتم!

بنابراين تصميم گرفتم که سيستم نظر خواهی معمول را کنار بگذارم و به جای اون لينک IDمو توی ياهو گذاشتم که احيانا اگه از اين ۴۰-۳۰ نفری که هر روز به اينجا سر ميزنن کسی خواست نظری بده بتونه برام offlineبذاره يا اگر که بودم که مستقيما با خودم مطرح کنه!

و آخر اينکه:

يه چند روزيه اين بيت شعر مخصوصا مصراع دومش حافظ بد جوری رفته توی مخم:

 

ما شيخ و واعظ کمتر شناسيم 

 

  يا جام باده،يا قصه کوتاه

 

يا حق!

                     


جمعه ۱٦ آبان ،۱۳۸٢

شاهین



يادم نره...

بچه که بودم,شبای جمعه زمستون که بابام بساط تفنگ و فشنگشو می ورد و پهن می کرد,عطر باروت و بوی آهن روغن خورده,نگاه کردن به کارای بابام که داشت فشنگ پر می کرد,چنان جاذبه و شيفتگی در من ايجاد می کرد که به خاطرش حاضر بودم گريه کنم,التماس کنم و حتی برم شب پشت در بخوابم,که چي؟,فردا بابا من و با خودش ببره شکار,که البته اونم نمی برد و اين داستانا ادامه داشت تا حدود ۱۰-۱۱ سالگی....

ولی حالا می خوام اولين باريو که رفتم شکارو براتون تعريف کنم....

يه خونه بزرگ,وسط يه باغ خيلی بزرگ با ديوارای قطور خشتی گلی با سقفای بلند گنبدی شکل,در و پنجره های چوبی با شيشه های رنگی و يه ايوان بزرگ که بهش مهتابی می گفتنو صبحا و عصرا که آبپاشيش می کردن بوی عطر خاک همه فضا رو پر می کرد,برای يه بچه آپارتمان نشين مثل من حکم مکانی رويايی برای ماجراجويی داشت.

اونجا خونه پدر بزرگ من توی کرمان بود....

بچه بودم,اونقدر بچه که مامانم به عنوان توشه راه شيشه شير همراهم کرد...

بابام تعريف می کنه که تا بساط تفنگو فشنگو باروتو ... اورديم وسط و تا فهميدی که فردا می خواهيم بريم شکار اين قدر اصرار کردی و گريه کردی که بابا(پدر بزرگم)ديگه دلش برات سوختو گفت:اصلا اين بچه فردا با من,اين قدر عذابش مدين(يعنی اذيتش نکنين)و کلی هم با ما ها دعوا کرد که مخالف بردن تو به شکار بوديم.(آخه يه بچه ۳ساله...!!!؟)

منطقه شکار مکانی بود به اسم ((آب مراد)) واقع در شمال غربی شهر کرمان جايی که از ديرباز مکانی بوده برای تفرج و شکار اهالی کرمان...

يه چيزايی مثل چندتا تصوير گنگ يادمه:يادمه که دوتا ماشين بود که يکيش سبز بود,يادمه همه رفته بودنو فقط من و پدر بزرگم کنار ماشينا مونده بوديم و از همه مهم تر يادمه که پدربزرگم با يه دوربين بزرگ بهم آهو نشان داد,همين الان هم خوب دارم می بينمش:يه لکه زرد وسط دشت...

بابام تعريف می کنه که اونروز نتونستيم به آهوها برسيم,آخه پدربزرگم همراهشون نبود,آخه اون پيش من مونده بود,آخه فقط اون بود که آهو گردونی بلد بود,مير شکار اون بود...

الان که فکرشو ميکنم می بينم که حتما چه قدر بيچاره رو به خاطر اينکه منو برده و برنامه اونروزو بهم زده دعواش کردن...

دريغ که ديگه سالهاست اون خونه ديگه ساکنی نداره و اون شلوغی و هياهو جای خودشو به سکوتی غمناک داده,صاحبان اصلی خونه(پدر بزرگ و مادر بزرگم) که ديگه  از پيش ما رفتن و بچه هاشون هر کدام به گوشه ای درگير زندگی پر مشغله خودشون,آن شکارگاه هم ديگه سالهاست در حصاری از سيم خاردار زندانيو و تبديل به منطقه نظامی شده,حتی شبای پر ستاره کرمان هم ديگه دود گرفته و ديگه به اندازه قديم ستاره نداره...

 


چهارشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٢

شاهین



بهشت اگر چه نه جای گنه کاران است...

«چارو» تفنگداری کوتوله بود،جدی،و خیلی مذهبی.در تمام ماه رمضان تا قبل از غروب حتی آب دهانش را قورت نمی داد و وقتی آفتاب داشت غروب می کرد،بی تابی را در چشمهایش می دیدم.با خودش یه بطری داشت پر از نوعی چای مخصوص که با آن ور می رفت و به خورشید نگاه می کرد و می دیدم که «مکولا» تفنگدار دیگرمون نگاهش می کنه،ولی جوری که انگار نمی بیندش.

اسلام خیلی مرسوم بود و بین جوانتر ها آن هایی که مقام اجتماعی بالاتری داشتند،همه  مسلمان بودند.چیزی بود که تشخص می داد؛چیزی برای اعتقاد پیدا کردن در اختیار آدم می گذاشت؛چیزی مرسوم و الهی که برایش هر سال کمی رنج تحمل کنی؛چیزی که تو را برتر از دیگران می کرد،چیزی که عادات پیچیده تری در باب غذا خوردن در اختیار انسان می گذاشت؛چیزی که من می فهمیدم ولی «مکولا» نه می فهمید و نه به آن اهمیتی می داد.نگاهش به «چارو» بود که غروب آفتاب را تماشا می کرد؛با همان نگاه سردو بی روحی که هنگام تماشای هر چیزی که او در آن دخالتی نداشت بر چهره اش ظاهر می شد.

«چارو» مرگبار تشنه بود،و واقعا مومن بود،و آفتاب خیلی آهسته غروب می کرد.به آفتاب نگاه کردم که از بالای درختها سرخ شده بود؛سقلمه ای به«چارو» زدم،و او پوز خندی زد.

«مکولا» بطری آب را با تشریفات به من تعارف کرد.من سرم را تکان دادم و «چارو» باز پوزخند زد.«مکولا» نگاه سردی کرد.و آنگاه آفتاب غروب کرد و «چارو» سر بطری را گذاشت توی دهنش و ته بطری رفت هوا؛سیبکش حریصانه بالا و پایین می رفت.«مکولا» نگاهش کرد و بعد نگاهش را برگرداند...

 

 

 

از کتاب تپه های سبز افریقا

نوشته ارنست همینگوی

 

 


دوشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٢

شاهین



طنين

اين جهان کوه است و

 

فعل ما ندا 

 

سوی ما آيد نداها را

 

صدا

 

 

((مولوی))


یکشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٢

شاهین



بشتابيد...

اين عباث واقعا کولاکه!

ميگين نه برين بلاگشو بخونين,الان توی تبته و داره از اونجا می نويسه و چه خوب هم می نويسه,عکسای خيلی قشنگی هم گذاشته!!!

آفرين!


شنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٢

شاهین



جاده فرياد می زنه...

بعد از حدود سه ماه اولين جمعه ای بود که خونه بودم,و بعد از حدود سه ماه اولين عصر جمعه ای هم هست که بايد تحمل کنم.

اصلا عادت ندارم ولی امروز ظهر بعد از نهار گرفتم خوابيدم تا همين الان,سه تا چای پشت سر هم فعلا چشمامو وا کرده ولی حالم گرفته اس اصولا هر وقت يه موقعی بخوابم که هوا روشن باشه بعدش يه موقعی بيدار بشم که ديگه هوا تاريکه اينطوری ميشم!

امروز عجب هوای رديفی بود برای کوه رفتن,صبح از پشت پنجره کلی کوه ديدمو کلی حسرت خوردم.عجب اين کوه ديدن حال می ده,من که هر کجا باشم تو خونه توی دانشکده توی تاکسی يا هرجايی که به کوه ديدی داشته باشه و البته اين تهران کثافت توی اون روزای لجنيش نباشه يکی از کارايی دوست دارم بکنم همينه که پشت پنجره وايسم و اين توچالو نگاه کنم,مخصوصا الان که برفم زده و ديگه کلی....آره!

حدود يه ماهی بود که اين زانوم يه درد مرده ای داشت,ديگه تصميم گرفتم امروز نرم يه دوهفته ای ببرمش توی ICU سرويس بش بدم که واسه برنامه های طولانی رديف بشه,کلا اين زانو درد يه مشکلی هست که عمدتا بچه هايی که جدی کوهو دنبال می کنن توی يه مقاطعی باش دست به گريبان ميشن,علتش هم ضعف عضلات دور و ور زانو هست که توی کوه پيمايی های طولانی خسته ميشن و فشار به مفصل زانو وارد ميشه,کاملا هم با ورزش قابل پيشگيری هست,ولی اگه دچارش بشين يه چند وقتی بايد به پاش بشينين(مثل من),در ضمن اگه کسی در اين ضمينه تجربه ای داره بياد با هم share کنيم!

اين ماه رمضان هم خوب کاسبی واسه بد آدمايی درست کرده,هر چی آشغال که در طول سال رو دستشون جمع شده توی همين ماه به خورد اين ملت ميدن! جالب اينجاست که چه روزه بگيری چه نگيری مجبوری از اين آت آشغالا بخوری مخصوصا اگه مثل من دو سه روز کامل از صبح تا شب توی دانشگاه باشی!

اينم يه جوکه يه صفحه ای,که هم باحاله هم پاستوريزه هستش بخونيد خيلی بامزس! اميدوارم خوشتون بياد!


جمعه ٩ آبان ،۱۳۸٢

شاهین



انتظار...

باد در تشويش

شيشه ها تاريک و پر رويا

پرده ميلرزد

می گريزد قامتی زير برش هايش

شمع گردن می کشد در سايه ها مايوس

-هيچ کس,افسوس

 

شيشه ها خاموش و بی رويا

باد در غوغا.

از دفتر خون سياوش

سروده:سياوش کسرايی


پنجشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٢

شاهین



آن پرنده که پريد نامش ايمان بود...


به کوه نمی روم...

نه,برای ورزش کردن به کوه نمی روم,چه اگر مساله اين بود پارکينگ بلوکمان بهترين جا برای ورزش است.

نه,برای بالا رفتن به کوه نمی روم,چه اگر مساله اين بود پله های مجتمعمان بهترين جا برای بالا رفتن است.

نه,برای سلامتييم هم به کوه نمی روم,چه اگر مساله اين بود هيچ وقت بيست ساعت پشت سر هم راه نمی رفتم هيچ وقت کوله بيست کيلويی نميبستم هيچ وقت خطر پرت شدن,خطر بهمن را به جان نمی خريدم!

Beautiful life! 

نه من به خاطر اين مزخرفات کوه نمی روم!

من کوه می روم که نوعی ديگر از زندگی را تجربه کنم,آن طور که دوست دارم و و آن طور که دوست دارد,آن طوری که با اين مردگی فرق داشته باشد.

به کوه می روم تا نفس بکشم,تا زندگی را لمس کنم,آن را در دستانم بگيرم,بويش کنم و طعمش را بچشم.

....

من به کوه می روم تا زندگی کنم...


دوشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٢

شاهین



چند نکته...

 

 دوستان از رنگ زرد background ايراد گرفته بودند و گفته بودند خيلی تنده,بايد بگم که مخصوصا و به خاطر سرزندگی اين رنگ از آن استفاده کردم و در عين حال وقتی مطلب بر رويش می آيد به يک حاشيه باريک تبديل می شود که فکر نکنم مشکلی ايجاد شود.


یکشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٢

شاهین



پاييز فصل هزار رنگ...

من پاييزو خيلی دوست دارم به خاطر همين منم پاييزی شدم,خوبه؟؟؟


شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٢

شاهین



آبشار سنگان...

راستش امروز قرار بود بريم شکار ولی خب از ديشب اصلا حسش نبود يعنی يه جورايی اصلا حس کشتن نبود و خودمم بيشتر دوست داشتم با بروبچز برم کوه آخه برنامه برا قله بود و منم که اين برنامه رو خيلی دوست دارم ولی بالاخره به آقای پدر هم قول داده بوديم که فردا رو در رکابشون باشيم!!!!

جالب اينجاست که بابام هم که هميشه پايه اين کاره هم حسشو نداشت,به خاطر همين گفت بريم چمبورک که نزديکه و لازم نيست صبح زود از خونه راه بيفتيم و کلا سيستم شکارش با طالقان که هميشه می ريم فرق می کنه...

قرار شد صبحانه رو خونه بخوريم و بعدش بريم,من بيچاره هم طبق معمول موظف شدم که صبح يه نيم ساعتی زودتر بيدار شم و چای بذارم...

خلاصه صبح پاشدمو رفتم چای گذاشتمو نشسته بودم داشتم چرت بعد خوابو می زدم و به اين فکر می کردم که برنامه امروزمون خيلی سر کاريه(چون مطمئن بودم که امروز اونجا هم خبری نيست)تو همين حالو هوا بودم که يهو به فکرم رسيد اين برنامه رو تبديلش کنم به يه برنامه کوه ولی خب بابام اصلا از کوه های تهران به خاطر شلوغيش خوشش نمياد!!!

به فکرم رسيد که بش پيشنهاد يه برنامه آبشار سنگان بدم(آخه يه بار که با هم رفته بوديم خيلی خوشش آمده بود و به نسبت از جاهای ديگه خلوت تره در عين حال بسيار زيباست!!!).

خلاصه وقتی بيدار شد بش گفتمو شديدا استقبال کرد و ما مسافر سنگان شديم و رفتيم و کلی حال داد, آخه ميدونين خيلی قشنگه,خيلی...

اما يه اتفاق خنده دار هم امروز افتاد که برا اينکه ديگه طولانی نشه فردا براتون می نويسم....  


جمعه ٢ آبان ،۱۳۸٢

شاهین



پر کن پياله را...

پر کن پياله را

کين جام آتشين

ديريست ره به حال خرابم نمی برد

اين جام ها-که در پی هم می شود تهی-

دريای آتش است که ريزم به کام خويش,

گرداب می ربايد و,آبم نميبرد!

 

من,با سمند سرکش و جادويی شراب,

تا بی کران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره انديشه های گرم

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گريز پا,

تا شهر يادها...

ديگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

 

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود در دست

پرواز کن به دشت غم انگيز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نميبرد!

            آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

 

در راه زندگی,

با اين همه تلاش و تمنا و تشنگی,

با اينکه ناله می کشم از دل که:آب...آب!

ديگر فريب هم به سرابم نميبرد!

         پر کن پياله را.... 

 

سروده:فريدون مشيری


پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا