به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

برآ,ای خوشه خورشيد!

....شما,ای قله های سرکش خاموش,

که پيشانی به تندر های سهم انگيز می ساييد,

که بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايی,دماوند,آرامگه آرش

که سيمين پايه های روز زرين را به روی شانه می کوبيد;

غرور و سر بلندی هم شما را باد!

اميدم را برافرازيد,

چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر داريد.

غرورم را نگه داريد,

به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر داريد...

 

از منظومه آرش

نوشته زنده ياد سياوش کسرايی  


دوشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٢

شاهین



اينم یکی ازعکسای تولد!!!

از راست:خودم,مصطفی,محسن و سلمان

آقا مهدی هم که مثل هميشه فداکارانه عکاسه!

از آقای mosهم به خاطر فداکاری در آوردن دوربين و شارژ باتری کمال تشکر را داريم!!


یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٢

شاهین



تولد توی کوه!!!

ديروز رفتيم کوه,جای همه خالی کلی خوش گذشت,اين خوش گذشتنشم يه کمی با دفعات پيش متفاوت بود اونم به دو علت:

يکيش اينکه بالاخره اين آقای سلمان خان بله رو گفتن و با ما اومدن کوه!!!!

دوم هم اين که ديروز تولد اين آقا محسن گل بودو ما هم اصلا نميدونستيم!

توی کلکچال که برای خوردن صبحانه وايستاده بوديم من به طور اتفاقی چشمم به داخل کوله محسن افتاد وبا ديدن يه بسته شمع اونم از نوع رنگو وارنگ تولدی در حالی که کلی شاخ در اورده بودم,از محسن پرسيدم:محسن اينا چيه؟

محسن هم فکر کنم از ترس اينکه من ضايع کنمو لوش بدم,در گوشی گفت:امروز روز تولدمه و کيک گرفتم بريم جشن بگيريم و بعد اضافه کرد پيش خودمون بمونه و تا قله صداشو در نيار!

و خلاصه اينکه ما اين راز و تا سر قله کلک با خودمون حمل کردين و احتمالا به خاطر همين سنگينی راز بود که زمان راه رفتنمون نيم ساعت بيشتر از هميشه طول کشيد!!!!

خلاصه اون بالا کلی برنامه داشتيم ديگه....

براش شمع روشن کرديمو شمعارو فوت کردو تولدت مبارک براش خونديمو و البته عکس هم گرفتيم که تا اين لحظه اين مصطفی(....**)هنوز به دستم نرسونده که بذارم شما هم ببينين!

و از شانس اين آقا محسن هوا هم ديروز بسيار آروم بود و جشن تولدشون به طور کاملا متمدنانه ای برگزار شد!!

براش از صميم قلب آرزوی خوشی و شادکامی می کنم و ايشالا به پای(.....)پير بشنو.....

 

**اين جای خالی رو پر کنيد,به بهترين پاسخ يک بليط رفتو برگشت اون دنيا هديه داده ميشود!!!!!!!

 

  


شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٢

شاهین



دوباره فردا کوه,دوباره فردا عشق,دوباره فردا فرياد

عصر پنجشنبه که ميشه يه التهاب شيرين يه جور خاصی از هيجان,يه جور انتظار شيرين,توی تک تک سلولای بدن آدم خونه می کنه...

آخه:

                           فردا صبح ساعت۶:۳۰ جلوی کفش ملی ميدون تجريش!!!!

دوباره اجرا شدن اصل صفرم ترموقراريک:"هر کی خونه اش نزديکتره دير تر مياد"

کم کم جمع شدن,شوخی و خنده تا همه بيان,بعدش تصميم نهايی رو گرفتن:بالاخره کجا بريم؟؟؟.

خب ديگه راه ميوفتيم:

معمولا در اين موقع يه چيز بد ياد يکی مياد :مثلا نون سنگکام توی فريزر جا مونده,يا مثلا باتری دوربينو يادم رفت بيارم,يا چه ميدونم ديگه هزارتا چيز ديگه.....

خب بعدشم معلومه ديگه:متلک پشت متلک و....که سر صبح حسابی سرحالت می کنه!!

مرحله بعد تاکسی گرفتنه که معمولا زياد آرتيست بازی نداره!

توی تاکسی:معمولا دوره اخبار ديشب پيک ايران و سايت گويا و نبوی آنلاين و....

اگه بحث جدی تر بشه معمولا به بی بی سی و سايت مسعود بهنود و...هم ميرسه!

گر چه اگه بيخ پيدا کنه حتی تا روزنامه هاآرتص چاپ رژيم صهيونيستی هم ميرسه!

مرحله بعد پياده شدن از تاکسی و رديف کردن کوله و ...ديگه راه افتادن...

اولين دونه عرق که روی پيشونی آدم ميشينه,اولين بوی کوه که به مشام آدم ميخوره حرفا هم رنگ ديگه می گيرن,رنگ زندگی!!!

آخه ميدونی کوه ديگه شروع شده........... 

 


پنجشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٢

شاهین



;)

بانوی صلح مام ميهن مقدمت را گرامی می دارد!!!


سه‌شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٢

شاهین



نميدونم هوا چرا اينقدر گرمه!!؟

دلم برا سرما و برفو بارون تنگ شده,برا خيس شدنو گلی شدن...

دوست دارم زودتر برف بياد و برم زيرش دست بزنم و برقصم,دوست دارم برف آب کنم و باش چای درست کنم,آخ چه حالی ميده برفو مربای آلبالو..

فصل دستکشو کلاهو يخشکن,دوست دارم راه برمو,روم برف بشينه,بشم مثل آدم برفی بعدش خودمو بتکونم مثل اين خرسايی که از توی آب ميان بيرون...

دوست دارم ليوان داغ چای بگيرم تو دستامو باش زندگی کنم...

ياد نوشته حميد ناصری ميفتم توی شرق در مورد همين سفر آخرشون با اوراز,نوشته بود:جاهايی که بهمن سنگينی داشتو ما زيرش راه می رفتيم,اوراز فرياد می زد:آی بهمنا بياييد و ما رو ببريد...

نوشته بود:ما دونفر ترکی صحبت می کرديم و من می گفتم:اگه بهمن بيادو به ما بخوره برميگرده...

خدايا می خوام گريه کنم,دلم بارون می خواد... 


دوشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٢

شاهین



انتظار...

آآآآآ ,هر شب,دارم,                  در دستم, فانوسی,                       رو به سوی دريا

شايد,آيد,                              با موجی رقصنده,                          زورقی فريبا

اشکم,دارد,                           در نور فانوسم,                              جلوه ای ز رويا

همچون,اشکم,                      می شويد ساحل را,                      موج ناشکيبا

        شب می گذرد,با جلوه نور                     اما نگهم,بر پهنه دور

می جويد نقشی را ز آرزوی ديرين                     می ماند با من اين انتظار شيرين

چشم من,به ره دريا,               زورقی,نبود پيدا,                             پرتويی,ندمد آنجا

  می ميرد شعله ام در ميان فانوس                  سرگردان می ماند ديده من افسوس

 

از ترانه های زيبا و قديمی محمد نوری

سروده:يدالله رويايی(از شکارچی های قديمی و بنام خطه دامغان)


یکشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٢

شاهین



لذت زندگی...

آموخته ام که همه مردم دوست دارند که در قله کوه زندگی کنند,بی آنکه متوجه باشند خوشبختی واقعی موقعيست که سربالايی به سمت قله کوه را می پيماييم!

((گابريل گارسيا مارکز))


شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٢

شاهین



فرق شکار و کوهنوردی!

ميخوام اون کسايی رو که تا حالا شکارو تجربه نکردن يه کم با حالو هوای شکار آشنا کنم(مثالامو هم از شکار کبک می زنم که خودم خيلی دوست دارم!):

خوب اول ببينيم چه چيزايی می خواهيم:

۱-مهمتر از همه يه تفنگ که حداکثر ميتونه ۴ کيلو وزن داشته باشه(خيلی دست    بالا گرفتم!)

۲-يه قطار فشنگ با ۲۵ تا تير که ميتونه حدود ۵/۱ کيلو وزن داشته باشه

۳-يه کوله سبک ۲۰ ليتری,با حداکثر ۳ کيلو بارکه ميتونه شامل يه وعده غذا يه قمقمه آب و دوربين يه لباس اضافه و.. باشه

لازم به تذکر که بنا به شرايط شکارگاه بند ۳ کلا می تونه حذف بشه يا خيلی سبکتر بشه!

خب پس کلا شد حدود ۵/۸ کيلو يا کمتر(نميشه گفت بارو بنه سنگينيه تازه اونم در بد بينانه ترين حالته!)

اما فرقش با يه برنامه معمولی کوهنوردی چيه:

۱-توی برنامه کوه معمولا مقصد يه جای معلومه و تقريبا هم می دونی چه قدر طول می کشه تا بهش برسی ولی توی اين برنامه مقصد ميتونه هر جايی باشه مثلا هر جايی که صدای کبکا رو شنيدی يا هر جايی که خودت احتمال بدی که ممکنه اونجا کبک باشه!پس کلا اين بحثای تقسيم قوا و... چندان نمی تونه موضوعيتی داشته باشه!(مثلا نميتونی بگی هر۳۰ دقيقه راه ۵ دقيقه استراحت)

۲-توی برنامه کوه معمولا مسير مشخصه(مثل مسير پاکوب يا نقشه يا پرسش از کسی که قبلا راهو رفته)و معمولا هم سعی ميشه که راحتترين وکم خطرترين مسير انتخاب شه ولی توی شکار مسير معنی نداره:مسير همون جايی که تو رو به شکارت می رسونه که مسلما می تونه راحتترين وکم خطر ترين مسير نباشه!مثلا توی کوه برای بالا رفتن از يه شيب تند,اون شيبو زيگزاگ ميرن ولی توی شکار, گاه آدم مجبور ميشه همون شيبو مستقيم بره بالا تازه اونم با آخرين سرعت(کاری که اگه توی کوه کنی همه به حساب ناشی گريت می ذارنو بت می خندن!).

۳-توی برنامه کوه تو ميتونی خيلی راحت با رفيقت صحبت کنی,موسيقی گوش کنی يا بالاخره خودتو به نوعی سرگرم کنی!ولی توی شکار وقتی داری دنبال شکار می گردی تو حق هيچکدوم از اين کارا رو نداری که هيچ,تازه همش هم بايد حواستو که پرت ميشه روی قضيه شکار متمرکز کني,و نه ۵ دقيقه و ۱۰ دقيقه,يه وقت ميشه که ميبينی  ۲ساعت تمومه که به هيچی جز شکار فکر نکردی! ديگه خودتون فشار عصبی ناشی از اين استرس و حساب کنيد!

۴-ميدونين مثلا برای تير زدن به يه کبک حداکثر چه قدر وقت دارين؟در بهترين حالت(يعنی اينکه کبک از فاصله خيلی نزديک مثلا از ۷-۸ متری تون بپره,با زاويه خوبی بپره و عوارض زمين طوری باشند که نتونه خودشو زود قايم کنه)شما حداکثر ۲ ثانيه وقت دارين!

حالا توی اين ۲ثانيه شما بايد چه کارهايی کنين:

۱-جای پاهاتونو محکم کنيد که مثلا در اثر لگد اسلحه  از دره پرت نشين پايين!

۲-اسلحه رو بالا بيارين به سمت کبک نشونه برين!

۳-با تخمين زدن سرعت کبک و حدس زدن جهت پروازش به اندازه کافی پيشگيری کنين!

۴-شليک کنين!

اميدوارم که تيرتون بخوره چون اگه نخوره اولا اين همه زحمتی که کشيدين تلف ميشه در ثانی بايد خودتونو برای شنيدن انواع و اقسام متلکهای همراهان آماده کنين!

 

با اين اوصاف مسلما شکار کار ساده ای نيست,شکار چالشی است بين انسان و طبيعت برای برنده شدن.

حالا خودتون قضاوت کنين:اون لبخندايی روی لبای شکارچيای عکسای پايين الکی نيست,کلی براش زحمت کشيده شده!

منظورم از نوشته بالا فقط آشنا کردن عزيزان با مقوله شکار و شکار گری بود و به اين سبب با کوهنوردی مقايسه شد که ميدانم همه عزيزان کوهنوردی را تجربه کرده اند وبا سختيهای آن به خوبی آشنا هستن!وگرنه ما مخلص همه بروبچ  باحال و باصفای کوهنورد هستيم!

خوش باشيد!  


جمعه ۱۸ مهر ،۱۳۸٢

شاهین



و اما شکار...


دل نيست کبوتر...

ما چون ز دری پای کشيديم کشيديم                اميد ز هر کس که بريديم,بريديم

دل نيست کبوتر که چو برخواست نشيند                از گوشه بامی که پريديم,پرديم

رم دادن صيد خود از آغاز,غلط بود                حالا که رماندی و رميديم,رميديم

کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است                انگار که ديديم,نديديم,نديديم

*صد باغ بهارست و صلای گل و گلشن                گر ميوه يک باغ نچيديم,نچيديم

سر تا به قدم تيغ دعاييم و تو غافل                هان واقف دم باش رسيديم,رسيديم

*وحشی سبب دوری اين قسم سخنها

آن نيست که ما هم نشنيديم,شنيديم

وحشی بافقی 


سه‌شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٢

شاهین



چندتا عکس...!!!؟


اهميت همينگوی بودن...

همينگوی داستان نمی نويسد,که خود زندگی را می نویسد با تمام خوبی ها,بدی ها, زشتی ها و زيبايی هايش:

آن شب در اتاق غذا خوری من پهلوی کشيش نشستم و او ناگهان بور و دلخور شد که شنيد من به آبروزی* نرفته ام.به پدرش نوشته بود که من می روم و پدرش تهيه ديده بود.خود من هم مثل کشيش ناراحت شدم و نتوانستم بفهمم که چرا به آبروزی نرفته ام.من می خواستم بروم.کوشيدم براش توضيح بدم که چطور از اين کار به آن کار کشيده شده بودم و بالاخره کشيش متوجه شد و فهميد که من واقعا می خواسته ام بروم,و حالا که نرفته ام تقريبا اشکالی ندارد.من شراب زيادی نوشيده بودم و قهوه وباز هم عرق استراگا نوشيدم,و مست شدم و برای کشيش شرح می دادم که چطور ما کارهايی رو که می خواهيم بکنيم,نمی کنيم;و ديگر هرگز آن کارها را نمی کنيم.

همچنان که ما حرف می زديم,ديگران بگو نگو می کردند.من می خواستم به آبروزی بروم.من به جايی که جاده هايش مثل آهن يخ بسته باشد و هوايش سرد و خشک باشد و برفش خشک مثل گرد باشد و روی برفش جای پای خرگوش ديده شود و دهقانهايش کلاهشان را برای آدم بردارند و به آدم بگويند ((ارباب))  و شکار فراوان باشد,نرفته ام.من به چنين جايی نرفته ام.

من رفتم توی دود کافه ها,و شبهايی که اتاق می چرخد و آدم بايد به ديوار نگاه کند تا اتاق بایستد,و شبها توی رختخواب,مست,که آدم می داند هر چه هست همين هست که هست.و هيجان عجيب وقتی که آدم بيدار شود و نداند با چه کسی خوابيده,و دنيا در تاريکی سراسر مبهم و اين قدر محرک که آدم هی بايد مشغول شود و همه شب همينطور نداند و بيخيال باشد و يقين داشته باشد که همه اش همين و همين و همين است و باز بی خيال باشد.و بعد آدم ناگهان متوجه شود,و بخوابد و بيدار شود,و صبح باشد,و همه اش گذشته باشد و حالا همه چيز تيز و سخت و روشن باشد و گاهی سر پول دعوايش سر بگيرد,و گاهی هنوز خوب و دلچسب و گرم تا ناشتايی و ناهار باشد,و گاهی همه لطفش رفته باشد و آدم دلش بخواهد که خودش را زودتر به خيابان برساند,ولی هميشه باز يک روز ديگر شروع شود و باز يک شب ديگر.....

*:نام منطقه ای کوهستانی در ايتاليا 

از کتاب ((وداع با اسلحه)) نوشته:ارنست همينگوی

 ترجمه:استاد نجف دريا بندری 


یکشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٢

شاهین



صد افسوس...

آنچه فرهاد برايم نوشته بود براستی دلمو سوزاند,نوشته بود که شاهد مرگ سلطان کوهها و آسمانها بوده و چه درست نوشته بود.

کوهستانهای طالقان مکانی که ما معمولا برای شکار کبک به آنجاها ميرويم يکی از زيستگاههای خوب برای عقاب طلاييست به طوريکه ما هميشه آنها در حال گشتزنی و پرواز بر فراز آسمان می بينيم و لذت ميبريم و چه باشکوهند و سبکبال.

عقاب طلايی:

بزگترين پرنده شکاری ايران,فاصله بين دو سر بالها بيش از ۲متر,از زيستگاههای عمده اش در ايران ميتوان به رشته کوههای البرز و نيز کوهستانهای غربی و شمال شرقی  ايران اشاره کرد.

ديدن پرواز دايره ای و سبک اين پرنده در آسمان بسيار آرامش بخش و توام با لذت است مخصوصا اگه با دوربين به آنها نگاه کنی,يکی از علايم شاخص آنها وجود دو خال بزرگ سپيد در زير بالهايشان است که به خوبی با دوربين ديده ميشود و معمولا در اين موقع از سال اگه يکيشونو توی هوا ديدين دنبال جفتشم بگرديد که احتمالا در همون حوالی مشغول گشت زدن هست!

حالا بذارين يه چيزی براتون از مشاهداتم تعريف کنم:

پاييز چند سال پيش بود و فصل شکار کبک که ما برای شکار به يه منطقه کوهستانی حالی شهر آبيک قزوين رفته بوديم,دمدمای عصر بود و وقت برگشتن,ما هم تقريبا همه وسايلمونو جمع کرده بوديمو ديگه اشتيم راه ميوفتاديم که از وسطای تپه ای که ما پايينش بوديم صدای کبک اومد,منم به اصرار فراوان از بابا اجازه گرفتم که برم دنبالشون ,از پايين دستشون نرفتم چون ميدونستم که اگه منو ببينن بالا تر ميرنو من هيچوقت نميبينمشون بنابراين راهمو دور کردم و از يه شيار جانبی شروع به بالا رفتن کردم تا وقتی درست هم ارتفاعشون شدم به سمتشون تغيير جهت بدمو غافلگيرشون کنم,وقتی به جايی رسيدم که اصولا بايد ميديدمشون هيچی نديدم و شروع به گشتن همون دور و ور کردم توی همين حالو احوال بودم که يهو از پايين پام کبکا پريدن تفنگو که بالا اوردم از پشت سرم يه صدای خيلی شديد(واقعا شبيه صدای هواپيما بود)شنيدم رومو که برگردونم يه عقاب خيلی بزرگ ديدم در حالی که بالاشو به شکل: ۸۸ در اورده بود در شيب تپه به سمت کبکا شيرجه زده فکر کنم فاصلش تا من  يه چيزی حدود ۵متر بود و واقعا بزرگ و با شکوه بود اين قدر اين اتفاق غيرمنتظره بود که من اصلا يادم رفت برای چی اونجام و واقعا يه لحظه به ياد موندنی شد.

بذارين آخرشم بگم:کبکای باهوش خودشونو پرت کردن توی باغ پايين تپه و عقاب مغرور هم شروع کرد به گشت زدن بالای باغ يه کم اونطرفتر بالای تپه جفتش هم ميپريد و چه زيبا و برازنده بودند.

الان که توی بلاگ فرهاد داستان غمانگيز اون عقابو خوندم ياد همون روز شدم و بسيار تاسف خوردم عقابی که در طبيعت تا ۲۵ سال عمر ميکند چرا بايد به دست يه آدم ناآگاه و قسی اين چنين از بين برود؟

شرح کاملشو ميتونين توی بلاگ فرهاد بخونين!  


شنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٢

شاهین



ميدونی چی حال ميده؟

وقتی روی قله کلک نشستيو باد اونقدر شديده که اگه روی پات وايسی پرتت می کنه و قطره های بارونو مثل سوزن به سرو صورتت ميزنه,پشت به باد بشينيو سوپيو که داره روی آتيش غل میزنه يه ذره يه ذره بخوري,بی خيال باد,بی خيال بارونو بی خيال سرما,نه؟

امروز جای همه مخصوصا دوست خوبم آقا مهدی گل خالی,واقعا هوا عالی بود. 


جمعه ۱۱ مهر ،۱۳۸٢

شاهین



زيبای من...

می بينمش:دور و دست نيافتنی چيزی مثل اميد و يا آرزويی زيبا,مشکل می نمايد ولی چاره ای نيست,يعنی وقتی اين پايينی ديگه چاره ای نداری چاره ای جز رفتن و رفتن,که او می خواند تو را...

پا ها را رها ميکنی که بروند به همان سوی که خود می دانند و چشمهايت دعوتند به جشن نظر بازی و هوسرانی و چه ملتهبند امروز و چه نرم می خرامند به بلندای هر صخره,همراه هر سمندری به زير سنگ,به دنبال هر عقابی در اوج آسمان و شايد به دنبال رودی در کف دره.و گوشها می شنوند هر آنچه بخواهند و تنت از آن باد به بهای يک بوسه,بوسه ای سرد از رخ گلگونت.و امروز همه آزادند می بينی,می شنوی,می بويی,می روی و می روی......  

 

دگر راهی نمانده,يک قدم يا يک سنگ و شايد هم که رسيده ای,ديگر نه پای می خواهی برای رفتن,نه چشم برای ديدن و نه گوش برای شنيدن,حسی درت به وجود می آيد ورای ديدن و شنيدن که تو خود را شکسته ای و اين هديه آن زيباست به تو,همان آرزوی دور و دست نيافتنی که اکنون زير پای توست,قله.


چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢

شاهین



پشت سر...

هنگامی که به سواری در صحرا پرداختند,کيمياگر به مرد جوان گفت:

-به آنچه پشت سر گذاشته ای فکر نکن.همه چيز در روح جهان حک شده و برای هميشه در آن باقی خواهد ماند.

مرد جوان که دوباره به سکوت صحرا عادت کرده بود گفت:

-مردان بيشتر به باز گشتن می انديشند تا به رفتن.

-اگر آنچه يافته ای خالص باشد,هرگز فاسد نخواهد شد.و می توانی روزی به سوی آن بازگردی.ولی اگر درخششی ناپايدار باشد,مثل انفجار يک ستاره,آنوقت در بازگشت چيزی نخواهی يافت.فقط انفجار نور ديده ای و خود اين هم ارزش تجربه کردن داشته است....

از کتاب کيمياگر نوشته پائولو کوئيلو 


سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢

شاهین



ديروز روز پاکسازی کوهستان (روز آشغال جمع کنی)بود...

اولين کوه اين فصل مصادف شد با روز پاکسازی کوه,ما هم بنا بر وظيفه به سبب دينی که به اين کوه داريم در اين حرکت شرکت کرديم وتا جايی که تونستيم دره چشمه نرگسو از لوث وجود هر گونه کيسه پلاستيکي,قوطی کنسرو,پاکت سانديس(اين يکی از همه بيشتر بود)و...پاک کرديم.

از کشفيات مورد توجه اين عمليات می توان به کشف يک لنگه چکمه لاستيکی و چند لنگه کفش کتونی پاره پوره اشاره کرد!!!

البته مهدی يه چيز جالب ديگه هم پيدا کرد که به خاطر اينکه خيلی بی تربيتی بود نمينويسم!

---------------------------------------------------------------------------------------------

اما چند (به اون بالايی ها) پبشنهاد:

۱-اين حرکت محدود به سالی يه بار نشود, مثلا اگه سالی ۴بار(در ابتدای هر فصل) انجام شود هم محيط کوه تميز تر می شود هم اينکه بار تبليغاتی اون بيشتر ميشود که اين باعث بالا رفتن فرهنگ آشغال نريختن در کوه می شود.

۲-در مسيرهای کوه مخصوصا قبل از پناهگاه ها سطلهای زباله(به تعداد کافی) نسب شود(تجربه ثابت کرده بيشترين زباله مربوط به همين قسمتهای پايين کوه هست چون مشتريانش عمدتا اهل کوه نيستند!).

۳-روزهای تعطيل در مبادی ورودی به کوه بين کوهرو ها کيسه های زباله توزيع شود تا زباله خودشان را برگردانند(که اين مسلما از نظر هزينه قابل قياس با هزينه ای که صرف جمع آوری اين زباله ها ميشود نيست!).

 --------------------------------------------------------------------------------------------

 و خودمون:

۱-کوه که ميريم حتما آشغالامونو با خودمون به پايين بياوريم برای اين کار حتما شب قبل از کوه که داريم کوله می چينيم کيسه اضافی توی کوله بذاريم!

۲-خودمونو محدود به يه روز در سال نکنيم و اگه آشغال ديديم جمع کنيم(ما که آشغالای خودمونو پايين مياريم اينا هم روش!) مخصوصا توی ارتفاعات بالا(اون پايينا رو می بخشم به همونايی که تا هم اونجا ها بيشتر نميان,خيلياشون اصلا واسه کوه نميان,بيشتر دنبال يه جايی می گردن که مزاحم نداشته باشن!!)

۳-تا ميتونيم کار تبليغی کنيم,اجازه بديم مردم ببينند ما داريم آشغال جمع ميکنيم,اين چندتا خوبی داره:

در کوتاه مدت:ممکنه خجالت بکشن ديگه اونروز آشغال نريزن!

در بلند مدت:بالاخره اين حرکت ما توی ذهنشون ميمونه و اگه اين کار چند بار تکرار بشه ممکنه تاثير گذار باشه!

اينارو که گفتم ياد صحنه ای افتادم که حدود ۲ ماه پيش در مسير استگاه پنج به قله شاهدش بودم:

من داشتم بالا می رفتم و آقايی از روبرو داشت پايين ميومد و در حين پايين اومدن آشغالای کنار راه را جمع می کرد,وقتی نزديکتر رسيدم ديدم وقتی برای برداشتن زباله ها خم ميشه  اخماش تو هم ميرفت و يه چيزی هم زير لب غرولند ميکرد.(احتمالا بد وبيراه به کسی که آشغالو ريخته.يه خسته نباشيد بهش گفتم راهمو ادامه دادم ولی اين جزو لحظه های به ياد موندنی در کوه شد!

---------------------------------------------------------------------------------------------

از بحث آشغال که بياييم بيرون بايد بگم ديروز هوا خيلی رديف بود,مه و نمه بارون و سرمای لطيف پاييزی.

در ضمن درست زير يال جانپناه اميری يه خرگوش کوچولوی خوشگل هم ديديم!!!!

 

سر فراز و بر فراز باشيد


شنبه ٥ مهر ،۱۳۸٢

شاهین



آری,آری زندگی زيباست....

گفته بودم زندگی زيباست

گفته و ناگفته,ای بس نکته ها اين جاست

آسمان باز,آفتاب زر

باغهای گل,دشتهای بی در و پيکر

سر برون آوردن گل از درون برف

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب

خواب گندم زار در چشمه مهتاب

بوی عطر خاک باران خورده در کهسار

آمدن,رفتن,دويدن,عشق ورزيدن

در غم انسان نشستن

پا به پای شادمانی های مردم پای کوبيدن

آری آری زندگی زيباست

زندگی آتشگهی ديرنده پا بر جاست

گر بيفروزيش     رقص شعله اش     در هر کران پيداست

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست

زندگانی شعله می خواهد          شعله ها را هيمه سوزنده

جنگلی هستی تو ای انسان                      سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان

 سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان                   جنگل انسان,جنگل انسان

 

((سياوش کسرايی))


پنجشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٢

شاهین



بدون شرح!!؟


اينم لحظات شما...

اول اينکه امروز رفته بودم شکار جای همه خالی مخصوصا دوست خوبم شکارچی!

 

بعدش دوستان اينارو تحويل من دادن,شما هم بخونيد:

 

هدی :

اين لحظه ها خيلی لحظه های خوبين،آدم احساس غرور می کنه واين که يه چيزی از اونايی که الان خوابن بيشتر داره!!!

شکارچی:

واي بموني توي يه كوه. نه راه پيش داشته باشي نه پس.../ فقط يه درخت شاتوت باشه و تو شاتوت بخوري و شاتوت/ بعد وقتي صداي يه گله مياد.../ واي دنيا رو حاضر نيستي با نون ماست عوض كني...

مصطفی:

مصطفی توی وبلاگش هم يه چيزايی نوشته البته به غير از خودمون فکر نکنم کسی سر در بياره

حالا اگه رفتينو خوندين توی کامنتاش جواب منو هم که بهش دادم بخونيد

 

مهدی:

خيلی جالبه که بدونيد که اصلا نميدونم کدومش رو بنويسم ! ولی از همه برام مهم تر اينه که با يه گروه از همه نظر ايدال ميرم کوه!و همچنين قله که وقتی بهش ميرسی کلی احساس هم باهاش سرازير ميشه که البته وقتی با دوستاتی کلی مضايا هم به اينا اضافه ميشه!


چهارشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٢

شاهین



لحظات دوست داشتنی -در کوه-

هميشه توی کوه يه سری لحظاتی پيش مياد که آدم کلی کيف می کنه و لذتشون هيچ وقت برای آدم تکراری نميشه,البته ممکن برای کسايی که کوه نميرن اينا زياد معنی نداشته باشه ولی کسايی که اينکارن می دونن من چی ميگم......

آبی که همراهت بوده تموم شده,خيلی هم تشنه ای,مسيرو هم برای بار اول داری ميری يهو يه چشمه زير پات سبز می شه...

زير آفتاب خوابيدی يه ابر کوچولو اندازه يه کف دست مياد جلوی خورشيدو ميگيره,پوست صورتت خنک ميشه و...

داری زير آفتاب راه ميری,خيس عرق شدی,نسيم خنکی شروع به وزيدن می کنه,تنتو ميسپاری به باد...

ظهر تابستونه,خودتو کشيدی زير سايه يه سنگ که فقط اندازه تو زيرش جا داره,چشات کم کم داره ميره رو هم که از صدای پرنده ای که بی خبر از حضور تو داره روی همون سنگ ميخونه,چرتت پاره ميشه...

زمستونه و دستات از سرما کرخ شدن,ليوان داغ چای رو دو دستی می گيری...

تو زمستون رفتی کوه هوای سرد و ابری ظرف يک ربع تبديل بشه به يک آفتاب مطبوع زمستونی...

بعد يه باد و خاک و رگبار حسابی و حسابی خيس شدن يه رنگين کمون قشنگ توی آسمون دلبری ميکنه از اين سر کوه تا اون سر کوه....

بعد از يه شب سرد راهپيمايی خورشيد را بر روی قله به نظاره نشستن....

........................

شما هم اگه از اين لحظات دارين و دوست دارين اونو با ديگران قسمت کنين بگين تا به اسم خودتون همينجا بنويسم. 


سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا