به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

جوابيه!!!

اول بگم نمی خواستم اين بحث ادامه پيدا کنه,ولی لازم ديدم چند توضيح کوتاه بدم تا از حرفهای من برداشت بدی صورت نگيره:

من منظورم از اين حرفا اين نبود که چشممان را بر سياهی های جامعه مان ببنديم و فقط به فکر خودمان باشيم,نه!,منظورم اينه که از اين حالت منفعلانه به در بياييم,يه جا نشينيم و انتظار مرگ بکشيم و فقط غصه بخوريم جون اين فقط مطلوب آنانی است که اين را برای ما خواسته اند!

بنويسيم از سياهی ها ولی خودمان سياه نباشيم اميدوار باشيم و اميد بدهيم و ياس را از دلها بزداييم.

و فقط اينگونه هست که ميتوانيم به خودمان و جامعه مان و به ايرانی که دوستش داريم کمک کنيم....

پيروز و بر فراز باشيد!!!


دوشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین



افيون توده ها!!!

توی اين چند وقت(۲-۳ هفته)که دارم مينويسم,سعی کردم به تمام کسانی که به بلاگ من سر زدن,سربزنم(البته اونايی که آدرس خاصی داشتن)در واقع می خواستم از آرا و نظرات اونها هم با خبر بشم.خوب يه سری دوستان که کاملا تخصصی ودر يک حيطه خاص (مثلا کوهنوردی,حيات وحش و...)مينويسند و خوب بحثشون جداست اما اونايی که بلاگاشون درباره موضوعات شخصی مينويسند در يه خصيصه همه(البته تقريبا همه) مشترکند:همه سياه مينويسند همه از غم و ناکامی مينويسند و از بدی روزگار نميدونم يه جورايی انگار همه دلمردن و جالب اينجاست که بغضيهاشون هم هنوز سن و سالی ندارن مثلا يکی از دوستان که فکر نکنم بيشتر از ۱۶ سال داشته باشه ولی طوری مينويسه که انگار غم دنيا توی دلشه...!!! 

اصلا انگار همه شور زندگی رو از دست دادن و همه به مرگ می انديشن و همه منتظرشن اصلا چرا يه جوون بايد اينطوری منفعلانه به زندگی نگاه کنه؟

خوب به نظر من اين چند علت ميتونه داشته باشه مهمترينش اينه که کلا جامعه ما تبديل به جامعه غمگين شده چون اصلا شادی رو از ما گرفتن و چگونه شاد زيستنو از يادمون بردن دقت کنيد ممکنه بگين به خاطر فشارهای اقتصاديه که مردم اينچنين غمگين شدن!ولی من ميگم نه چون خيلی از جوامع هستن که وضعشون از ما خيلی بدتره ولی شادن يا خيلی ها که من ميشناسم اصلا مشکل اقتصادی ندارن ولی غمگينن!!!

ببينيد اينو که ميگم منظورم اين نيست که حالا مثلا من خودم خيلی آدم شاد و سر زنده ای هستم,نه خودم می دونم که اصلا آدم شادی نيستم ولی خوب از غم و دلمردگی خوشم نمی ياد اين حالتها اذيتم ميکنه,اصلا يکی از دلايلی که کوه ميرم همينه ميرم که شاد شم,ميرم که اميد بگيرم و می رم که دوباره خودمو چک کنم و واسه يه هفته مزخرف ديگه خودمو آماده کنم.وفکر ميکنم اونايه ديگه ای هم که کوه ميان يه همچين دليلی هم بين بقيه دليلاشون برا کوه رفتن دارن!!!

اگه باور ندارين يه روز جمعه از ساعت ۷ صبح به بعد توی جانپناه قله توچال باشين وقتی ميرسی اونجا آدمايی که شايد اگه ۷-۸ ساعت قبل پايين ميديديشون شايد جواب سلامتو هم نميدادن يه جوری بت خسته نباشی ميگن که واقعا خستگيت در ميره يه جوری توی جمع خودشون جات ميدن که انگار سی ساله که با هم دوستين!

يا يه پيرمردايی رو ميبينی با سنای ۷۰-۸۰  سال به خدا از ما ها خيلی سر زنده ترن و هنوز آفتاب نزده روی قله هستن!!!

خوب اينا علتش چی ميتونه باشه؟جز اينه که اونم امروزو گذاشته برا اينکه شاد باشه و شادی ببخشه!!!

راستش خيلی غبطه می خورم به اونايی که کوهنوردی رو يه ۱۰-۲۰ سالی زودتر از ما شروع کردن چون فکر کنم اونا لذتهايی رو چشيدن که ما فکرشو هم نميتونيم بکنيم.

ببينيد نميخوام  مثل تولستوی اعلاميه صادر کنم که حالا که اينجوريه پس همه کوه برن,نه! ولی ميگم بگردين دنبال چيزی که شادتون کنه.

درسته که خيلی ها توی اين مملکت می خوان که جوونا شاد نباشن و دلمرده و بی تفاوت باشن تا هر کاری که خواستن بکنن و صدای هيچ کس هم در نياد ولی ما خودمان نبايد اجازه بديم!!!!!!!!!!!!!!

يه بابايی يه روزی گفت که دين افيون توده هاست,سعيد حجاريان حرف قشنگی زد گفت وقتی خود افيون باشه ديگه لازم نيست چيزی نقش اونو بازی کنه!!!

 

شاد و خرم باشيد 

 


یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین



[لطفا] اگه ميکشيد تميز بکشيد!

ارتست همینگوی 

من راست شدم و رفتم زير سايه يک درخت بزرگ .سايه به خنکی آب بود و نسيم بدنم را در زير پيرهن مرطوب خنک ميکرد.تمام فکرم به نره گوزنه بود و خديا چه قدر دلم ميخواست که هرگز نزده بودمش.حالا,هم زخميش کرده بودم هم گمش.می دانستم که به راهش ادامه داده بود و از منطقه رفته بود بيرون.هيچ اثری هم از خودش به جا نگذاشته بود که دور زده و برگشته باشد.ممکن بود شبش بميرد و طعمه کفتارها شود,يا بدتر,کفتارها,پيش از اینکه بميرد گيرش بياورند,زنده زنده شقه اش کنند و دل و روده اش را بيرون بکشند.اولين کفتاری که لکه خون را پيدا کند آن قدر دنبالش ميرود تا پيداش کنهبعد اونای ديگرم صدا میزنه و دخلشو ميارن.

من مادر به خطا زدمش,اما نکشتمش;برام مهم نبود چيزی يا حيوانی را بکشم,فقط کافی بود تميز بکشم.در هرحال آنها يک روزی بايد ميمردند و دخالتهای من هم با کشتن های شبانه شيرها يا موسمی که پيش می آمد چندان تاثيری نداشت و هيچ احساس گناه هم از اين بابت نميکردم.گوشت را ميخورديم و پوست و شاخ را هم نگه ميداشتيم.

اما اين گوزن نر اعصابمو خرد کرده کرده بود,می خواستمش;بد جوری هم می خواستمش,بيشتر از هر چی که فکرشو می کردم.منتها در اين بازی به او باختيم.شانس ما در همان دفعه اول بود که زديمش و افتاد و گمش کرديم.از دستمون در رفت.

نه؟,بهترين شانس!,آن شانسی که هر شکارچی آرزوشو می کنه ما اورديم;آن هم وقتی که موقعيت شليک را داشتم.ولی عوض اينکه جای مشخصی را هدف بگيرم کل بدنشو نشونه گرفتم.اين ديگه از اون خريتها بود و من مادر به خطا زدم توی شکمش.همه اينها به خاطر اينه که آدم به مهارت خودش بيش از اندازه اطمينان داره و بعدش کاری رو که بايد انجام بده از قلم ميندازه,در هر حال ديگه گمش کرده بوديم.....

از کتاب تپه های سبز آفريقا نوشته ارنست همينگوی

شما چه نظری دارين؟؟؟


شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین



جای همتون خالی...

امروز که از کوه برگشتم,با يه اتفاق جالب مواجه شدم,ديدم دوست خوبم آقای اشرفی نويسنده بلاگ يادداشتهای يک کوهنورد به بلاگ من سر زده,من از خواننده های پروپا قرص بلاگ ايشان بودم اما يکی دو هفته ای بود که آدرس ايشان را از دست داده بودم,و خلاصه کلی خوشحال شدم که دوباره ايشان را پيدا کردم.

به شما هم توصيه ميکنم که بلاگ ايشان را بخونيد وکلی حالشو ببرين.........

 


جمعه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین



و اما فردا...

آخرين جمعه از تابستون

اين فصلم تمام شد,فصل شکار داره شروع ميشه..........


پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین



آبی گوارا............

رنج و لذت...

 

راه موفقيت آن است که بدانيد چگونه از نيروهای رنج و لذت استفاده کنيد ونگذاريد که اين نيروها شما را در اختيار بگيرند.اگر چنين کنيد بر زندگی خود مسلط خواهيد شد,در غير اين صورت زندگی بر شما مسلط خواهد شد.(آنتونی رابينز)

 

رفتارهايی را که ميخواهيم ترک کنيم,با رنج,و رفتارهايی را که ميخواهيم داشته باشيم,با لذت توام سازيم و اين کار را با چنان شدت و قوتی انجام دهيم که حتی به فکر تکرار رفتارهای نامطلوب گذشته نيفتيم.(آنتونی رابينز)

 mountain-of-spikes

ايمان...

 

مصرف دارو هميشه لازم نيست,اما ايمان به موثر بودن دارو هميشه لازم است.(نرمان کازينر)

 

اگر شما اطمينانی مطلق که ناشی از ايمان قوی است در خود به وجود آوريد,در آن صورت واقعا به انجام هر کاری قادر خواهيد بود,ولو اينکه ديگران به غير ممکن بودن آن ايمان داشته باشند.

   


دوشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین



انسان و خدا....

من اين مطلبو چند سال پيش توی مجله شکار و طبيعت خوندم,روی من که خيلی تاثير داشت,حتی الان هم که برای دهمين بار دارم ميخونم بغض گلومو فشار ميده خواستم شما رو هم در لذتش شريک کنم... 

اگه خوابتون مياد اگه حوصله ندارين بذارين بعدا بخونين...

  chief

 ما بخشی از کره خاکيم و زمين نيز پاره ای از ماست,همان گونه که گلهای خشبو خواهران ما و اسبان وشاهين بزرگ با ما برادرند,صخره های سنگی,چمنزارهای سبز,گرمای پيکراسبها و حرارت بدن انسان همه وهمه از داراييهای خانواده بشری به حساب می آيند.شما مردان سفيد اين خاک را برادر خود نميدانيد,دشمنی می پنداريد که پس از شکست دوباره بايد در هم کوبيد.

مرد سفيد اين خاک را که مال اوست وآسمان را که حکم برادر دارد به شکل شيئی قابل خريدو فروش ميبيند که بايد چپاول شود ويا شبيه گوسفندان يا مرواريد های درخشان در معرض فروش گذاشته شود.من به چشم خود لاشه های هزاران گاوميشی را که مرد سفيد از يک قطار در حال حرکت,با شليک بر آنها به جای گذاشته بود ديده ام ,من موجودی طبيعی و وحشی هستم ونميتوانم بفهمم چرا اسب آهنی دودی شما مهمتر از گاوميشهايی است که ما تنها به خاطر اين ميکشيم که زنده بمانيم؟

کشتار وحشیانه بوفالوها

هرآنچه بر جانوران روا داريم نتيجه آن به زودی گريبان ما را خواهد گرفت.همه اينها به هم مربوطند.هر آسيبی به کره خاکی ما وارد گردد,خورشيد زمين را هم از ثرات خود مصون نخواهد گذاشت.

در آن زمان که گاوميشها همه از دم تيغ گذشته باشند و اسبهای وحشی رام گردند و پنهان ترين گوشه های جنگل با بوی تعفن بدن انسانها آلوده شده و پيکر بارور تپه ها با سيمهای گوينده(خطوط تگراف)مورد تجاوز قرار گرفته باشند و ديگر مانعی برای درختان و شاهين ها باقی نمانده باشد,آنگاه با اسبهای تندپا وشکار بايد وداع کنيم زندگی را پايان گوييم و مبارزه برای بقا را آغاز کنيم.

خداوند به خاطر مصلحتی شما بر سرنوشت جانوران,جنگلها ومرد سرخپوست حاکم ساخته است.دليل اعطای چنين اختياراتی برای ما به صورت معمايی در آمده است.

اگر به رويای مرد سفيد پوست دست می يافتيم شايد قادر به کشف اين راز می -شديم,اما نميدانيم او در شبهای سرد زمستان چه اميدهايی را برای فرزندانش به تصوير ميکشد و چه الهاماتی را در تصور کودکان خود حک ميکند تا آنها فردايی بهتر را در آرزو داشته باشند.


یکشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین



 

دقيقا ۲۴ ساعت تموم توی کوه بوديم........

يه برنامه خيلی رديف بود مخصوصا قسمتی رو که تو شب راه رفتيم(از پارک جمشيديه تا قله لزون و از اونجا تا توچال) شايد باورتون نشه اينقدر روشن بود که حتی يکبارم چراغ قوههامونو روشن نکرديم

تازه سر قله لزون(غربی)آتش هم روشن کرديم که اونم کلی باحال بود

ولی خيلی سرد بود مخصوصا اينکه ما رو خط الراس راه ميرفتيم که باد هم به شدت ميومد,حتی روز جمعه تا توی دره زير شاهنشين نرسيده بوديم(حدود ساعت ۱ بعداز ظهر)بادگيرامون تنمون بود!!!

البته سردترين قسمت سپيده دم روی قله توچال بود که من لبام از سرما بيحس شده بود

تو اين برنامه جای مصطفی خيلی  خالی بود(از اون تيپ برنامه هايی بود که ميدونم خيلی دوست داره)   

خلاصه اينکه اگه تا حالا توی مهتاب کوه نرفتين حتما يه بار برين جنس متفاوتی از کوه پيماييه!

پيروز باشيد....

 


شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین



بالاخره جور شد!!!

آقا ما واسه اين سه روز کلی برنامه داشتيم:

اول که يعنی از ۱ماه پيش برنامه ريخته بوديم بريم دماوند که درست روز ۱شنبه اون گروهی که باشون ميخواستيم بريم برنامشون کنسل شد (به خاطر وضعيت آبو هوايی)

بعدش برنامه گذاشتيم از داراباد بريم تا شاهنشين اونم نشد

حالا ديگه مثل اينکه ديگه جور شده فقط قسمت داراباد تا لزونو چون شب ميخوايم بريم از برنامه حذف کرديم.شب ساعت ۹ تجريش قرار داريم...زير نور ماه.............

خلاصه ايشالا فردا صبح قله ايم 

فعلا تا شنبه...


پنجشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین



برنامه فردا:

کوهنوردی زير نور ماه تا قله توچال...قله کلک چال بهار امسال!

اينم يه عکس ديگه

از راست:خودم-مصطفی-محسن- مهدی

قول بدين زياد هوس برف نکنين


چهارشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین



دوراهی...

گفت:اينجا قله است

       نقطه آغاز سقوط

       نقطه آغاز صعود

       کدام را برميگزينی؟

گفتم:من زمين را

        پايبستهايی دارم در آن خاک!

گفت:پس چرا بالا آمدی؟؟

گفتم:تو مرا کشاندي,تو!

گفت:من,نه تو خودت به دنبال من آمدی

گفتم:آری ميدانم...

               

       


چهارشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین



يک خاطره:

حدود ۳هفته پيش برنامه ای داشتيم برای رفتن به آهاروشکراب از مسير قله توچال حال شرح برنامه:

اول اينکه همين ۴تا شاخ شمشادی بوديم که در عکس پايين مشاهده ميفرماييد

صبح حدود ساعت ۷ديگه راه افتاديم برای قله, تصميم گرفتيم به خاطر سنگينی کوله ها از همان مسير روتين شيرپلا-جاپناه اميری-قله توچال بريم که زمان کمتری توی راه باشيم.

بعد خوردن صبحانه تو شيرپلا و برداشتن آب به مقدار کافی(چون ديگه تا قله آب نيست! البته اگه روی قله به بی آبی برخورديد با راه پيمايی حدود ۳۰ دقيقه ميشود از ايستگاه هفت تله کابين آب تهيه کرد)اصولا توی کوه مخصوصا تابستان در مصرف آب نبايد مضايقه شود چون باعث خستگی زياد و گرمازدگی(بالا رفتن درجه حرارت بدن)ميشود.

به جانپناه اميری که رسيديم تقريبا کسی نبود و مثل هميشه کثيفو پراز آشغال

بعد از استراحت کوتاهی سمت قله راه افتاديم وحدود ساعت ۳ قله بوديم توی جانپناه قله جای سوزن انداختن نبود به ناچاربرای خوردن ناهار با وجود باد شديدی که می وزيد به بيرون ازجانپناه کوچ کرديم    

بعد از يکی دو ساعت قله خلوت خلوت شد ما مانديمو يه پيرمرد برازجونی که به عشق توچال از براز جون به تهران اومده بود و به گفته خودش همون روز صبح از اتوبوس پياده شده بود.

ما هم نشستيم به گپ زدنو صحبت خلاصه جای همتون خالی توی اون چند ساعت  تا غروب صفايی کرديم يه دنيا منظره از درياچه سد لتيان شروع کن برو دماوند بيا توی روستاهای دامنه جنوبی توچالو بعدش کوهای سر به فلک کشيده شماليو برو تا خورشيدی که در کار شدن بود...

بابا به خدا کوه همينه همين ديدنها لذت بردنها وسرمست شدنها(قابل توجه دوستانی که فقط رکوردای زمانی براشون مهمه !!!! )

خلاصه غروب خورشيد هم بر روی هومند به نظاره نشستيم وه که چه زيبا بود !

مريخ هم از افق جنوب شرقی طلوع کرده بود بسان ستاره ای نارنجی  

تهران هم که ديگه هيچی تبديل شده به يه رشته کلاف در هم پيچيده نورانی

خلاصه عالمی بود!!!

شامو توی نور شمع( به سبک کاملا رومانتيک!)صرف شد و کيسه خوابارو پهن کرديمو خوابيديم !!!

آقا چشمت روز بد نبينه بعد از يه دو ساعتی تازه سرو کله شبرو ها شروع شد به طوری که ساعت ۳ صبح ديگه برای وايستادنم جا نبود ! خلاصه خواب بی خواب ما هم ديگه نشستيمو جامونو به تازه واردا داديم !!!

۲-۳ ساعت باقی مانده تا صبح هم به شوخی خنده گذشت و روشن که شد صبحانه رو خورديمو راه افتاديم...

برای رسيدن به شکراب دوراه وجود دارد:

۱- مستقيما از خود قله به سمت شمال سرازير شويم و پس از گذشتن از دره ايگل وارد دره شکراب شويم.

۲-از قله به گردنه شهرستانک(ايستگاه هفت) برويم و از آنجا پس از دور زدن قله قزگوزنچال مستقيما وارد دره شکراب شويم.

که ما راه دوم را انتخاب کرديم:

اين مسير احتياج به برداشتن آب زياد ندارد,يک ساعت اول مسير خشک است بعد از طی ۱ ساعت اول به چشمه های متعددی در مسير بر ميخوريد!!

از ايستگاه هفت به سمت شمال از روی مسير پاکوب راه را پيش ميگيريم بعد از کمی راه به سمت چپ منحرف می شود و به طرف گردنه کوچکی که در جلو ديده می شود ادامه پيدا ميکند در اين قسمت زمين با فرشی از چمن پوشيده شده است بعد از عبور از گردنه حدود ۱۵ دقيقه راهپيمايی کافيست تا  به اول سراشيبی دره شکراب برسيم از اينجا به بعد مقصد به وضوح معلوم است :درختان ته دره

سراشيبی شديد و به شدت سنگلاخ است ما در حدود ۱ساعت طول کشيد تا آن را پشت سر بذاريم بعد از اين قسمت وارد پهندشتی به غايت زيبا ميشويم صدای کبکها لحظه ای قطع نمی شود و البته صدای تير تفنگ شکارکشی غير مجاز!!!

بعد از عبور از دشت وارد دره باغ شکراب ميشويم در ابتدای ورود ۲ مطلب توجه ما را به خود جلب کرد:

اول:چشمه آبی که از زور سردی آبش دست را بيش از چند لحظه نميشد در آن نگه داشت که در اين موقع از سال تعجب بر انگيز بود!!!

دوم:رفتار تقريبا غير دوستانه اهالی

بعد از رسيدن به شکراب سراغ امامزاده آن را گرفتيم که به هر چی شبيه بود جز امامزاده در هر گوشه اش بساط قليانو کباب و ... به راه بود!!!

ناهارو همانجا خورديم و به سمت اهار راه افتاديم راه شکراب به آهار شبيه راه درکه به پلنگ چاله البته کمی قشنگتر و حدود ۱ساعت به طول ميکشد.

خلاصه ما حدود ساعت ۲:۳۰ توی ميدان اصلی آهار بوديم.

واما قسمت بد ماجرا,برگشتن از اهار به تهران:

تنها وسيله عمومی که به سمت تهران ميآيد اتوبوس شرکت واحد هست که به گفته اهالی ساعت ۳:۳۰-۴:۰۰ راه ميفته و البته جمعه ها هيچ حساب کتابی نداره!

اگه به اتوبوس نرسی بايد به تاکسی تلفنی که توی فشم هست زنگ بزنی تا برات ماشين بفرستن(البته اگه صلاحيتت تاييد بشه,که برای ما نشد,بعد نيم ساعت معطل شدن و دوباره زنگ زن فرمودن فکر کرديم سر کاريه ماشين نفرستاديم!!!!)

البته ما خوشانس بوديم ,یه کوهنوردی که با وسيله شخصی امده بود ما را سوار کرد و از سرگردانی نجات داد,دستش درد نکنه!!!

با خستگيو بيخوابی اما با دلی شاد به خوونه برگشتيم واين سفر تبديل شد به تجربه و خاطره ای که براتون تعريف کردم.

اميدوارم خوشتون آمده باشد.

خير پيش...

                                                                     


سه‌شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین



عکس برو بچ ما!!!

غروب روی قله توچال!!!

ما اينيم!!!

از راست:مصطفی-مهدی-محسن-خودم!


سه‌شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین



تشکر

اول از همه بروبچی اومدن و نظر دادن تشکر ميکنم

دوم اين هفته می خواستيم برای دماوند برنامه بذاريم ولی مثل اينکه نميشه به تلافيش

می ريم کل خط راس توچالو ميزنيم(از داراباد تا شاهنشين)!!!

خدا کنه اين ديگه جور بشه

يا حق


دوشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین



ارتفاع پست

۱ساعته که داری راه ميري,هنوز هيچی نديدی جز چند صدای کوتاه ومنقطع که آن هم از سختونهای اونور دره مياد چيزی هم نشنيدی,آفتاب ظهر اول پاييز هنوز داغه و عرق در مياره,تفنگ تو دستات از زور عرق مثل ماهی ليز شده رفتی تو فکر تيرايی که صبح انداختی سه تا تير دو تا کبک,بد نيست مخصوصا اينکه يکيشو خيلی حرفه ای زدی لبخندی روی لبات نقش ميبنده...

ناگهان انفجار صدا:

روبروت از فاصله يه متری زير يه بوته کتيرا يه پير کبک درشت با سرو صدای بلندی

می پره,ناخوداگاه در همون حال که داری ضامنو ميزنی تفنگوهم مياری بالا دستت مياد رو ماشه,نه هنوز زوده خيلی نزديکه-هيچی نمی بينی فقط مگسک تفنگ و کبکو توی زمينه سياه و سپيد انگار زمان وايستاده-مگسکو ازش رد می کنی نيم متر ازش جلو ميزنی-چيزی نمونده که خودشو پناه کنه-ماشه رو نرم فشار ميدی...

يه گلوله پر ميبينی که داره معلق ميزنه و سقوط می کنه...

ميدوی به سمتش,چشم ازش بر نميداری,جز اون چيزی نميبينی, از روی صخره ها ميپری,ميرسی بالای سرش ,آروم خوابيده...

قلبت داره سينتو ميشکافه به وضوح صداشو ميشنوی ,چشماتو ميبندی...

روح انسان شکارگر در تو حلول پيدا  کرده داری اون لذت تاريخيرو حس ميکنی که تو آنو از پدرت به ارث برده ای و او از پدرش و او از پدرش و او از...

ولی ميدانی که آنها حق داشتند-بايد ميکشتند تا زنده بمانند-ولی تو چی!؟؟

برای زنده ماندنت ميکشي؟؟؟

از خودت خجالت ميکشي,کبکو هم ميندازی توی کوله کناره اون دوتای ديگه.

کمر تفنگو ميشکنی,فشنگو عوض ميکنی دوباره راه ميفتی

لعنت بر اين روح...

کسی ميتونه به من کمک کنه!؟؟؟

فعلا تيغ برا...


دوشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین



بگرييد...

اخبار بد هميشه کوتاهند:

گروهی از کوهنوردان ايرانی که عازم قله گاشربروم پاکستان بودند,در حالی که فقط ۱۶۰متر تا قله فاصله داشتند دچار بهمن شدند و از ارتفاع ۷۸۵۰متری به ارتفاع ۷۲۵۰متری سقوط کردند.در اين ميان حال محمد اوراز کوهنورد نقده ای- فاتح اورست- بسيار وخيم است.

و امروز:

محمد اوراز کوهمرد بزرگ بعد از چند هفته بی هوشی وتحمل درد و رنج فراوان درگذشت!

خبر کوتاه بود ولی دنيايی از غم به همراه داشت,همين شب جمعه بود که برای بازيافتن دوباره سلامتيش دعا کرديم ولی خوب مثل اينکه تقديرش چيز ديگری برايش در نظر داشت!

شنيدم که چون قوی زيبا بميرد                     فريبنده زاد و فريبا بميرد

شب مرگ تنها نشيند به موجی                     رود گوشه ای دورو تنها بميرد

من اين نکته گيرم که باور نکردم                     نديدم که قويی به صحرا بميرد

چو روزی ز آغوش دريا بر آمد                          شبی هم در آغوش دريا بميرد

 

روحش شاد...


یکشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین



آن دم که با تو باشم...

رفتن و رفتن

نشستن

جرعه ای آب خوردن

نفس گرفتن

نگاهی به جلو و نگاهی به عقب......

      : به دنبال چيزی می گردی؟

  :آری

     :به دنبال چه؟

 :خودم!

     :چي!؟؟؟؟

--------------------------------------------------------------------------------------

بازم آخر هفته,بازم کوه و کوه و کوه,بازم ديدار رفقا,بازم خواستن,اراده کردن وتوانستن!

--------------------------------------------------------------------------------------

اما در مورد اين وبلاگ:

۱-سعی دارم درش بنويسم از کوه و از شکار(که اين خود به نوعی بهانه ايست برای در کوه بودن و لاغير)

۲-سعی ميکنم هفته ای يکی دوبار آن را به روز کنم!

 

 


شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین



آغاز

اين يک شروع است اميدوارم بتوانم ادامه دهم!


پنجشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا