به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

بوی عطر خاک باران خورده،بوی بهار...

خُب اینم از سال 82 ،فردا هم خدا بخواد می خوایم آخرین کوه امسال رو بریم-قله دوشاخ-راستش یهو دلم واسه سمت درکه تنگ شد،هیجا مثل این مسیر پلنگ چال بوی خاکش خوب نیست،یه یار یادمه چند ساله پیش توی فصل تابستون،تهران یه بارونی زد،بعد از ظهر بودو منم بیکار توی خونه،یهویی هوس کردم برم کوه،برم عطر خاک بارون خورده رو بو بکشم،یه کیف کمری بستمو،یا علی...

از موقعی که هوس کردم تا موقعی که راه افتادم شاید یه ربع هم نشد،بین آبزغال تا پلنگ هم هنوز بارون نمه میومد،مخصوصا اینکه وسط هفته بودو مسیر خلوت.موقع برگشتن دلم نیومد که زود برگردم واسه همین توی آبزغال نشستم که یه چای بخورم،یه آقایی هم اومده بود،یه نگاه که توی چشم هم انداختیم متوجه شدیم حس مشترکی ما رو به اینجا کشونده،خلاصه کلی با هم گپ زدیم و بقیه مسیر رو هم با هم برگشتیم پایین...


پنجشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین



انتظار...


نت فالش...

به خاطر ملاحظاتی دیگه نمی خواستم اینور سالی بنویسم،ولی این برف دیشب و امروز اینقدر زیبا بود و این قدر غیر منتظره که خلاصه کلی ذوق زده شدم،از این هواهایی شده بود که آدم دوست داره بزنه بره کوه!ولی حیف که فقط حسرتش موند.

ما یه درخت آلوچه(گوجه سبز*!)توی باغچه خونه داریم که از پارسال شروع کرد به شکوفه دادن و همون پارسال 3-4 تا شکوفه داد ولی توی یدونه از همین طوفانای بهاری شکوفه هاش ریختن،امسال که هوا زود گرم شد،10 روز پیش پر شکوفه شده بودو دیگه کم کم شکوفه هاش داشت پژمرده می شد که حالا برف اومد روش،حالا دارم دعا می کنم که امشب یه وقت سرما زده نشه،لا مصب اینقدر هم بزرگ شده که دیگه نمیشه مثل گل سرخ شازده کوچولو زیر یه سرپوش گذاشتش،حالا این که یه درخته،بیچاره کشاورزا و باغدارایی که این سرما غافلگیرشون کرده،ما دو سه هفته پیش که آهار بودیم گیلاسا نُک زده بود(تازه آهار که گیلاس و آلبالوش آخر فصل در میاد!)،حتما توی این دوسه هفته هم که هوا حسابی گرم بود هم،کلی رشد کردن و حالا این برف می تونه کلی براشون خطرناک باشه.حالا خدا کنه که هوا خیلی سرد نکنه که هم درخت من طوریش نشه و هم درختای اونا هم اینکه برفه همینطور یادش زیبا بمونه.آخه فردا شب چهارشنبه سوریه،منم تا حالا یادم نمیاد که  شب چهارشنبه سوری برف رو زمین نشسته باشه!

 

*این اسم "گوجه سبز" هم انگار اختراع تهرونیا هست، چون من هرجای این مملکت که رفتم به این درخت می گن "آلوچه"،که به نظر من اسم خیلی با مسما تریه،اگه جاییم غیر تهرون دیدن که می گن گوجه سبز،بدونین که دچار تهاجم فرهنگی شدن!


دوشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین



روز خوش شکار...

هوا حسابی دم داشت و سکوتِ دشت همه جا رو آکنده بود،نفسش در نمی اُومد،از لای گزا راه خودشو باز کرد،آرام و آرام،سعی می کرد از زیر پایش هیچ صدایی درنیاد ،برای آخرین بار گوش داد و سرک کشید،هنوز توی حال خودشون بودن ،قدمی به جلو گذاشت، لوله تفنگو آروم از لای گزا رد کرد، یه کله سبز نر توی فاصله 30 متری جلوش بود و یکی دیگه جلوتر از اون و یه ماده هم پشت سرش در حال شنا کردن بود.

نر وسطی رو نشونه گرفت،ولی صبر کرد تا شاید بتونه دو تا رو هم تیر کنه....

نر جلویی داشت شنا می کرد و وسطی هم پشت سرش،ماده هم با فاصله یه متری پشت اون دوتا و گهگاهی یه صدایی در می اُورد.مگسک تفنگ باهاشون در حال حرکت بود.مرغابی جلویی یه چرخی زد و برگشت ولی باز خوب جفت نشدن...

عَرق و پشه دیگه کلافه اش کرده بود،مخصوصا این یکی که دیگه حسابی بهش گیر داده بودو کم بود که به عطسه اش بندازه،حالا که وایستاده بود بدتر هم میکردند،دیگه طاقتش تموم شده بود،می دونست دوتا از اونا توی چنگشن،یکی رو آب،یکی تو هوا.حالا دیگه پشه رفته بود دم گوششو داشت وز وز می کردو صداش توی اون سکوت مثل صدای به جمبوجت،گوشو آزار می داد،یکی دیگه هم دور دهن و دماغش چرخ میزد.قطره ای عرق از زیر ابروش چکید روی عینکشو یه خط خیس از خودش به جا گذاشت.نفسشو حبس کرد،وسطی رو نشونه گرفت، ضامنو آزاد کرد...مرغابی وسطی وایستاده بود،ماده بهش رسید ولی دیگه نتونست ازش رد بشه...

صدای شلیک  های متوالی سکوت دشتو شکست،دوتا شون یه ور افتاده بودن توی آب ولی اون یکی که توی هوا بهش تیر زده بود،خورده بود توی بالشو هنوز می تونست شنا کنه و رفت زیر آب بیخ نی ها خودشو قایم کرد.

دوباره فشنگ گذاشت و دوید توی آب،دنبالش،یه دسته جره انگار که در شنیدن جهت تیر دچار خطا شده بودن با سرعت زیادی به سمتش اومدن،با دیدنش یهو خودشونو پرت کردن توی آب،از همون توی آب دوید به سمتشون،از 10 متری جایی که نشسته بودن دوباره پریدن،صدای دو تیر به فاصله کمی شنیده شده و دوتا ازشون افتاد و یکی دیگه هم از دسته جدا شد و سیخکی شروع به پریدن کرد-حتما تیر توی ریه هاش خورده بود-رفت و رفت و یهو افتاد،صدای تپ زمین خوردنشو شنید ولی ندید که کجا افتاد...

ساک شکارش حسابی پر شده بود،سه تا سرسبز،سه تا خوتکا،و در کمتر از پنج دقیقه پروانه شو پر کرده بود،حالا دیگه تفنگشو انداخته بود رو کولشو از سنگینی ساک شکارش احساس رضایت خاصی می کرد،هنوز تا جایی که صبح ماشینشو گذاشته بود حدود 2 ساعتی راه داشت،قطرات عرقو حس می کرد که از رو پاش سر می خوردو می رفت توی چکمه هاش و پاهاش حسابی توی چکمه ها دم کرده بود،دیگه از اون صبح سردِ سوزناکِ دشت خبری نبود،آفتاب داغ بود که مغزشو به جوش اُورده بود.کلاهشو زد توی آب، چلوندشو کشیدش روی سرش و سعی کرد از توی آب راه بره تا شاید پاهاش کمی خنک شن،یه شلپ شلوپ حسابی واسه خودش راه انداخته بود.

وقتی که به یه ربع پیش فکر  کرد که نَفس قسطی می کشید که مبادا صداش اردکا رو بپرونه،لبخندی پهنای صورتشو پوشوند و واسه عکس خودش توی آب،کلاهشو برداشت و سلام کرد...


یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین



کارد ايرانی

اين طرح کارد شکاری در دنيا به Persian hunter معروف است،نشانه هوشمندی و نکته سنجی نياکان ما نسبت به طراحی يک کارد شکاری کارا بوده است،که اين چنين شهرت جهانی پيدا کرده است.

 


شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین



بوتيک...

امروز رفتم فیلم بوتیک رو دیدم،فیلم جالبی بود،آدمهای فیلم همه می توانستند واقعی باشند و لبخندها و تلخ خندهایی را که به لب می آورد نیز همه از اعماق دل بر می خواستند ،حسابی به دلم نشست،فیلم در واقع برشی بود از جامعه ای که در آن زندگی می کنیم با تمام زیبایی ها و پلیدی هایش....

 

اما

توی میانکاله که بودیم،یکدفعه که از بازدید منطقه بر می گشتیم،با دسته ای از بچه مدرسه ای ها موجه شدیم که برای گردش توی منطقه آمده بودند،به نظر می آمد که اول یا دوم راهنمایی بودند و مثل همه بچه ها توی این سن، شلوغ و سرشار از انرژی بودند و چه چیزی برایشان می تونست جالب تر و از این قیافه های عجیب و غریب ما باشه؟

خلاصه ریختند دور ور ما و حسابی شلوغ بازی در اوردن،منم در حال آماده کردن مقدمات نهار بودم و بچه های دیگه هم هر کدام به کاری مشغول و برای اونا جالبترین سوژه انگار دوربین چشمی من بود،که انگار فکر می کردن از توی اون می تونن اونور دنیا رو ببینن و حسابی پیله کرده بودن که دوربینو بهشون بدم که باهاش یه دیدی بزنن!

راستش ترسیدم که دوربینو بدم دستشون و فکر می کردم اگه این کارو کنم،این شیطونا آخرش لاشه خردو شکستشو تحویلم میدن! از یه طرفم دلم نمیومد که ناامید برشون گردونم.

کارم که تموم شد،دوربینو ورداشتمو اونا ریختن دورم،که آقا اول بده ما ببینیم،دیدم اینطوری نمیشه،همه می خوان اول ببینن،ازشون پرسیدم شاگرد اولتون کیه؟ اول به اون می دم ببینه!

که یهو همه شاگرد اول شدن و تازه هر کی هم که ادعای شاگرد اولیش می شد،بقیه می زدن توی سرشو می گفتن که خالی می بنده! و جالبتر از همه یکیشون بود که قسم می خورد که شاگرد دومه(از صداقتش خیلی خوشم اومد)!

خلاصه دیدم اینطوری نمیشه،گفتم یه کمی اذیتشون کنم،بهشون گفتم بین خودتون یه نماینده انتخاب کنین،به اون می دم ببینه بعدش برا همتون تعریف کنه که چی دیده!

اینو که گفتم دوباره همه ریختن روی سرو کله هم و البته بیشتر توی سر و کله من که آقا منو نماینده انتخاب کن!

بهشون گفتم:نه من انتخاب نمی کنم خودتون انتخاب کنین،که بالاخره شاگرد دومه گفت: آقا آخه اینطوری نمیشه که! ده بیست سی چل کن به هر کی افتاد اون نماینده!

دیدم همشون با این پیشنهاد موافقن و به خط شدم که من بشمارم!

منم شمردم و اتفاقا قرعه افتاد به اونی که از همه ساکتتر بود،حالا چون بیچاره یه کمی بی سر زبون بود،بقیه نمیذاشتن ببینه،که بهشون گفتم بذارین ببینه، بعدش میذارم همه ببینن!

اولی دیدو دومی و سومی و .....خلاصه همه دیدن،سوژه هم کلاغی بود که سر پرچینی نشسته بودو...

همه می دیدنو میرفتن یه چندتایی هم موندنو دوبار حتی سه بار دیدن،کنجکاویشون که ارضا شد،دیگه همشون رفتن و خوشحالیش برای من موند که تونستم کمی خودمو با این کار شاد کنم!

....

بعدش با مهدی رفتیم که یه چرخی بزنیم،معلمشونو دیدیم که همه رو جمع کرده بود برای فوتبال و خودش هم توی دروازه وایستاده بود،ازش پرسیدم شما معلمشونید؟

گفت:آره

با خنده بهش گفتم:خدا بتون صبر بده!

 از ته دل خندید...


پنجشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین



آن سبو بشکست و آن پيمانه ريخت...

سلام به همه دوستان

اولا که جای همه تون خالی از جمعه رفته بودم میانکاله بعدشم یه بار قبلش آپدیت کرده بودم ولی نمیدونم چرا بالا نمیومد!

 

اما میانکاله

جمعه صبح با قطار ساری به همراه فرهاد و مهدی راه افتادیم،این دفعه دیگه دوتا کوله داشتم که توی یکیش چادر بود،چادره جون میده واسه همچین برنامه هایی فقط بدیش آیرودینامیک نبودنشه که شدت بادو نمیتونه خوب تحمل کنه،یه همسفر خوشگل هم داشتیم:یه جوجه شاه بوف بال شکسته به اسم عمه ایگور!

حدود ساعت 5:00 بعدازظهر رسیدیم ساری،هوا بی نهایت گرم و دم کرده بود(36 درجه بالای صفر!) خانم عطاریه نهایت لطفو در حق ما کرده بودن و زحمت گرفتن مجوزها را برامون کشیده بودن که جا داره همینجا ازشون تشکر کنم،بعد از گرفتن مجوزها از ایشون به مقصد زاغمرز تاکسی گرفتیم،شب اول به دو دلیل یکی اینکه مجوزهامون برای فرداش بود و دوم آتش گرفتن منطقه میانکاله(در روز درختکاری!)به اصرار آقای منصوری در خانه طبیعت زاغمرز مهمان ایشان بودیم که از این بابت از ایشان هم کمال تشکر را دارم-البته اگه به منو مهدی بود که،حتی حاضر بودیم بریم پشت در پاسگاه تا فردا صبحش چادر بزنیم که صبح اول وقت بتونیم بریم توی منطقه!-از اتفاقای جالب اونشب آشناییمون با پیرمرد خوش صحبت،آقای جعفر فرمندی بود که از شکارچیای قدیمی منطقه آقای فرمندیبود که آقای منصوری به شوخی می گفتن که ایشون نسل قوهای منطقه رو ور انداختن،البته به گفته خود آقای فرمندی و شهادت آقای منصوری دیگه یه 20 سالی بود که دیگه تفنگو غلاف کرده بودن(اگه شد بعدا بیشتر در مورد آقای فرمندی  مینویسم)،خلاصه برنامه اونشب با یه پیاده روی کوتاه 2ساعته و بازدید از آببند زیبای لپو به پایان رسید و منو مهدی همش افسوس می خوردیم که چرا باید امشبو زیر سقف بخوابیم،آخه اونشب هوا بسیار عالی بود و خبرشو داشتیم که از فردا هوا طوفانی میشه و میترسیدیم که فرصت از دست بره!

صبح شنبه به توصیه آقای منصوری که می گفتن برای شب بتون اجازه موندن توی منطقه رو نمیدن(با اینکه مچوزمون از 18-16 هم بود) از بردن وسایلمون خودداری کردیم و با یه کوله سبک راهی منطقه شدیم و شبمانیمون منوط شد به اجازه گرفتن از محیط بانی منطقه.

منطقه بسیار آرامتر از دفعه پیشین مینمود،سگها هم ما را خوب به خاطر داشتن و حتی یکبار هم برامون پارس نکردن تازه یکیشون خودشو کلی برای مهدی لوس کرد!

برعکس دفعه پیش لب ساحل پرنده های زیادی نشته بودن،یه دسته چند صدتایی چنگر و حدود پنجاه تا سرسبز و نه تا غاز و 70-60 تا اردک دیگه که اسماشونو نمیدونستم،یه دسته بزرگ خوتکا هم در حال چرخ زدن بودن،و بگم که همه اینا توی یه منطقه 100*600 در شنا بودن،اصلا آدم گیج میشد از اینهمه پرنده،آقا فرهاد که فیلم گرفتنو و ما هم یه چندتایی عکس انداختیم،با دوربین یه دسته فلامینگو در فاصله نسبتا نزدیک دیدم که قرار شد بریم ازشون فیلم برداریم،توی راه یکی از سگا طبق معمول ما رو همراهی می کردو البته باعث کلی دردسر بود چون اینبار پرنده ها لب ساحل بودنو جلو جلو میرفت میپروندشون!

بعد از کمی راه رفتن در کنار ساحل،زدیم توی آب به سمت جزیره ای که دفعه پیش عقابی در آن دیده بودیم رهسپار شیدیم،جزیره آکنده از پرها و استخوانهای فلامینگوهایی بود که شکار عقاب شده بودند،در اطراف همان جزیره چند موقعیت خوب برای دیدن فلامینگوها پا داد که آقا فرهاد کمال استفاده رو برای فیلم گرفتن کردندو ما هم چون باتری دوربینمان تمام شده بود فقط نظاره گر بودیم.

در برگشتن طبق قرار قبلی با مهدی،رفتیم با محیطبانای منطقه صحبت کردیم که دادن اجازه برای شب بانی را منوط کردند به اجازه سرمحیطبان منطقه که فعلا هم حضور نداشتن!خلاصه بعد از آمدن ایشون بدون هیچ دردسری اجازه را گرفتیم که اتفاقا برخلاف تمام چیزهای که شنیده بودیم،محیطبانان رفتار بسیار خوبی با ما داشتن و حسابی هم تحویل گرفتن و شاید تنها کاری که نکردن اذیت کردن بود! از این عزیزان زحمت کش هم کمال تشکر را دارم.

با ماشینی که گرفته بودیم به زاغمرز رفتیم و کوله ها رو بار کردیم و به همراه مهدی راه افتادیم،راننده ماشین-آقای سلیمی- آدم بسیار جالبی بود و مطلع در زمینه تاریخچه زاغمرز و ایل عبدالملکی و سرگشت منطقه و ایل را از زمان زندیه تا پهلوی برای ما تعریف کرد.

به محل چادر زدن که رسیدیم حدود 2 ساعت روشنی داشتیم و در این دو ساعت باید دوکار می کردیم یکی برپا کردن چادر و دیگری جمع آوری هیزم برای آتش شب.اینم بگم که هوا چندان مساعد نبود،بادی شروع به وزیدن کرده بود و قطرات باران هم همراهش به سرو صورتمان می خورد،تنها نگرانی ضدباد نبودن چادر بود وگرنه از بابت بقیه مسایل نگرانی خاصی نداشتیم،با مهدی محل مناسبی رو برای چادر پیدا کردیم که هم تا حدی پناه باد بود و هم دید خوبی به منطقه داشت.بعد از چادر زدن به جمع آوری هیزم پرداختیم که بعد از 45 دقیقه کوهی از چوب کنار چادر انباشته شده بود،هوا سر ناسازگاری داشت و من میترسیدم که شدت باران اجازه روشن کردن آتش را به ما ندهد،بعد از یه چای خوردنو نفسی تازه کردن،چوبها را روشن کردیم که به علت وزش باد به خوبی شعله می کشیدن،پای آتش نشسته بودیم و مشغول صحبت کردن با هم بودیم که اول فرهاد زنگ زدو گفت که در ساری و نکا به شدت باران باریده و باران و طوفان داره به منطقه نزدیک میشه،اگه میتونین جمع کنین برگردین!

بعدش مصطفی از تهران زنگ زد گفت هواشناسی خبر طوفان توی منطقه داده و ...

بعدش دونفر که توی منطقه دامداری داشتن اومدن پیشمون و گفتن که هوا امشب خیلی خراب میشه،وسایلتونو جمع کنید بیایید سر دامداری ما راحت بخوابین که البته اونا هم با جواب منفی ما روبرو شدن و بعد از قول گرفتن از ما  که اگر هوا خرابتر شد حتما بریم پبششون،باهامون خداحافظی کردن و رفتن.راستش هوا هم خرابتر شده بود،هم باد و هم باران شدیدتر شده بودن!به مهدی گفتم که شامو بخوریم که اگه قرار به جمع کردن شد اقلا گشنه نباشیم!

مهدی مسئول آتش شدو من هم شامو رله کردم،شامو که خوردیم یه چایی گذاشتیمو مشغول صحبت کردن با مهدی شدیم،گرم صحبت بودیم که اصلا متوجه نشدیم که باد آرام شده و باران قطع شده و حتی مهتاب هم منطقه را روشن کرده و ارکسترسمفونی غورباقه هم شروع به نواختن کرده است!

همه چیز یکباره تغییر کرد و نگرانی جای خودشو به افسوسی داد که برای محسن و مصطفی می خوردیم که الان توی این شرایط عالی که میدونستیم خیلی دوست دارن،نبودن و حسابی جاشون خالی بود.

میگن پای آتش نشستن و به شعله اش نگاه کردن،درد دل کردن میاره،ما هم همین کارو کردیم تا ساعت 2 صبح حرف زدیم،نکته جالب سگها بودن که حسابی نسبت به ما احساس مسئولیت می کردن و از کنار ما جنب نمی خوردن و کل شب همینطور زیر بارون کنار ما خوابیده بودن،البته ما هم تا حدی از خجالتشون در اومدیم،الحق که حیوان با وفا و با محبتیه!

 

دارغازها 

شب خیلی راحت خوابیدیم حتی دم صبح من زیپ چادر رو هم کشیدم که هوای خنک و مطبوع منطقه فضای چادرو آکنده کنه.صبح زود خودم یه گشت کوتاهی زدم که حاصلش این عکسی هست که تونستم از دارغازها بگیرم، بعدش با مهدی یه گشت دو ساعته ای زدیم که البته به علت وجود شکارچی در منطقه،پرندگان به آرامی دیروز نبودند و چیز زیادی لب آب نبود جالبترین صحنه دیدن دسته بزرگی از غازهای خاکستریغازهای خاکستری از فاصله ای بسیار نزدیک و دسته ای چند هزارتایی از فلامینگو ها نیز دیدن عقابی بود که دفعه پیش هم در همان منطقه دیده بودیم.

دیگه موقع برگشتن بود،با آقا فرهاد و دوستاشون و آقای منصوری که تازه به منطقه رسیده بودند،خداحافظی کردیم و به طرف ساری راه افتادیم و از آنجا با اتوبوس از طریق جاده هراز به سمت تهران راه افتادیم.


دوشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین



شاهين ديگر...

به قول مسعود بهنود:

برای خواندن آخرين يادداشتم اين جا را کليک کنيد.


چهارشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین



تکه...

 

باشکوهند


سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین



خدا رو شکر...

یه نقطه سیاه که داشت باتوم می زد و سریع می رفت بالا!

یعنی خودشه؟

وایستاد کاپشنشو بست دور کمرش و دوباره راه افتاد بالا.

-         محسن ببین باتومای من هستن؟

-         نه،علی جون نیستن!

باورم نشد،خودم هم رفتم،اونجایی که گذاشته بودمشون رو چک کردم؛نه،نبود!

دیگه مطمئن شدم که خودشه!

داد زدم:"بچه ها بیایین پیداش کردم!"

با دست نشونش دادم،همه بد جوری ترسیده بودیم،و نگران شدیم،کف دره رو گرفته بود،داشت می رفت بالا،اونم توی چه شیبی،از سه طرف بهمن گیر بود،بهمنش هم اومده بود!،ولی بازم ممکن بود بیاد؟

حرفای پیرمردی که صبح دیدیمش هی توی کله ام می چرخید:"امسال دو نفرو بهمن زده که هنوزم پیداشون نکردیم!"

بچه ها بیایین با هم صداش بزنیم:".... برگررررررررررررررد!"

صدامونو شنید،وایستاد،یه چیزی گفت که نفهمیدیم چی گفت،و دوباره رفت!

لا مصب خسته شو دیگه،برگرد دیگه...

همش می خواستم بد به دلم راه ندم ولی نمی شد،داشتم فکر می کردم،یه وقت نکنه مجبور شیم سه تایی برگردیم،آخه چهار تایی اومده بودیم....

زبونمو گاز گرفتم،و دوباره صداش کردیم،با خشم،با التماس،با بغض:"... برگررررررررررررد"

ولی،نه دیگه نمیشنید،رفتم روی یه سنگ،نشستم و نگاهش کردم،بقیه هم اومدن،داشتم فکر می کردم،کاشکی اقلا یه دعایی یه چیزی بلد بودم،می خوندم،از این فکرم خنده ام گرفت،بابا بی خیال،از خدا خواستم که یه کاری کنه که فقط شرمنده خونواده اش نشیم!

......

برگشت،بالشش دور گردنش بود،راستش خیلی خنده دار بود،ولی نمی دونم چرا خنده ام نمی گرفت،شایدم فکر می کردم که اگه بخندم ممکنه پر رو شه...

می خواستم بپرم بغلش کنم،ولی به همون دلیلی که نخندیدم این کار رو هم نکردم، خودم هم تعجب کردم که چرا عصبانی نیستم،فکر کنم همین که سالم می دیدمش، باید برام کافی باشه... 


یکشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین



و اينچنين سرگردانند در دل دشت...

به دنبال روزی خود

بايد با هم باشند تا شايد بتوانند...

....


شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین



تو...و آن دورها...قله!

چند شب پیش داشتم به دنبال مطلبی مجله های قدیمی" شکار و طبیعت" رو زیرو رو می کردم،به گزارش صعود زیبایی به قلم آقای جعفری بر خوردم، نوشته مرا محو خود کرد و روحم را با خودش برد به بالاها و براستی کسی را ندیدم که به زیبایی و لطافت این مرد بتواند بنویسد،اعجوبه ای است...

متن زیر مقدمه این گزارش صعود است که آن را اینجا برای شما نوشتم،امیدوارم که آقای جعفری به خاطر اینکار از دست من ناراضی نباشند و جسارت منو ببخشند.دمشان گرم و قلمشان هماره توانا باد...

 

تو...و آن دورها...قله!

می شود به گلدانی دل خوش داشت،یا به آواز قناری در کنج قفس.می توان به حوض حیاط خانه دل بست،حتی به ماهی قرمز کوچکش که سکوت بی موج پاشوره را بر هم نمی زند.می شود به فواره های میدان دل بست،با چراغهای سبز و سرخش که لوس می چرخند و می پاشند و دوباره در کف مرمرین حوضچه،لا به لای بوق ماشین و جیغ بچه ها گم می شوند.می شود خستگی دویدنها را بر روی چمن هلندی کنار پیاده رو،از تن پراند.

می توان به همه این دلخوش کنک ها دل خوش داشت و گفت:

چیز خوبی است زندگی!!!

اما تو که به گلدان،به قناری،به حوض،به فواره،به قفس دل نمی بندی،چه می کنی؟تو که حتی از تماشای باغ وحش دلت می گیرد که عقابها را در بند کرده اند.که خرگوش هایش شهری شده اند و فقط هویج فرنگی می خورند!

تو که از پارک بیزاری،از این باغچه های اجق وجقی که اگر اوج و فرودی هم دارند، مصنوعی است؛تو که از میز،از از صندلی،از اتاق هراس داری و تنها دل خوشیت در شهر پنجره است؛پنجره هایی بزرگ و بلند که گویی «البرز» را در قاب گرفته اند.تو که مرغ خیالت دایم خود را به پنجره می کوبد که:کوه،بلندی و پرواز...

مجله شکار و طبیعت،شماره ۲۳

 


پنجشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین



آقا يه صلوات بفرست تمومش کن ديگه...

دو روز پیش که داشتم می رفتم دانشگاه،از توی صف که اومدم سوار اتوبوس شم،یه جوونی هم سن و سال خودم،از توی صف سرپایی ها اومد جلوتر از من سوار شه که من این اجازه رو بهش ندادم-البته با یه کم قلدری- یه  غرولندی هم بهش کردم و سوار شدم،ولی پشت سر من بالاخره سوار شد،به خاطر همین اون آقایی که پشت سر من توی صف وایستاده بود شروع کرد به بحث کردن با همین آقای مثلا زرنگ و این آقا هم که انگار اصلا حرفای این یکی رو نمیشنید تا بالاخره از دهنش یه کلمه در رفت و گفت:همینطوری سر تو مثل حیوون انداختی پایینو...که یهو جوونک با این آقایی که سنی هم ازش گذشته بود،دست به یقه شد و مشتی بود که حواله هم میکردند،مردم هم ریختند و جدا کردند،از بینی هر دو تا خون جاری شده بود و نکته جالب اینجا بود که هر دو از رفتاری که کرده بودند بسیار خجالت زده شده بودند ولی هنوز هر از چندگاهی یه تیکه ای به هم می انداختند و پیرمردی که نقش به سزایی در جدا کردنشون داشت هی از ته اتوبوس با عصبانیت داد می زد که:"بابا یه صلوات بفرست تمومش کن دیگه!"

 

غرض از تعریف این اتفاق این بود که بگم ما مثل اینکه عادت کردیم که مشکلات و معضلات خودمونو به جای اینکه ریشه ای حل کنیم یه جوری لاپوشونی کنیم و یه ماله ای بکشیم روشون و از لحاظ ظاهری قضیه رو رفع و رجوع کنیم،در مقیاس کوچکش با یه صلواتو و در مقیاس بزرگش هم که همه شاهدید که چه کارهایی که نمی کنند و این قضیه باعث میشه مشکلات و معضلاتمون روز به روز ریشه ای تر و عمیق تر بشه و حل کردنشون مشکل تر و به نظر من بلایی که این چند سال بر سر جبهه اصلاحات اومد از این دیدگاه کاملا قابل بحثه...


سه‌شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین



ساده...

   -   ظهر، برای نهار به خونه میری؟

   -   اگه تو بمونی من میمونم."

   -   خب،حالا درست شد،اسمت چیه؟"

   -   بکی تاچر."

   -   اسم تو چیه؟ اوه،می دونم،توماس سایر."

   -   این اسم موقع کتک خوردن من است.وقتی پسر خوبی هستم اسمم تام است.تو منو تام صدا بزن باشه؟"

   -   باشه."

تام این بار در حالیکه با خط خرچنگ قورباغه ای روی دفترش چیزی مینوشت آنها را از دخترک پنهان می کرد.ولی او پشتش را مثل دفعه قبل به تام نکرد،بلکه از او خواست که نوشته هایش را نشانش دهد.

تام گفت:"اوه،چیزی نیست."

   -   چرا هست."

   -   نه نیست،نمیخواد ببینی."

   -   چرا باید ببینم.بذار ببینم."

   -   به کسی می گی!"

   -   نه نمی گم،به خدا قسم به کسی نمی گم.

   -   به هیچ کس نمی گی؟ تا وقتی زنده ای؟

   -   نه،به هیچ کس نمی گم،حالا بذار ببینم.

   -   نه،تو نباید ببینی!

   -   حالا که اینطوری میکنی،پس خودم میبینم.

و با دست کوچکش سعی کرد دست تام را کنار بزند.تام وانمود کرد که دارد مقاومت می کند ولی اجازه داد تا دستش کم کم از روی نوشته سر بخورد و کنار رود و این کلمات نمودار گشت: ترا دوست دارم.

-         اوه،چه پسر بدی هستی.و ضربه ملایمی به دست تام زد،اما صورتش قرمز شد و    مشخص بود که خوشش آمده است...

از کتاب "تام سایر"

نوشته:"مارک تواین" 


دوشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین



زيبای دوست داشتنی..


ياد باد!

برام یه خاطره از روزای دور کودکیش تعریف کرد:

6ساله بودم،به نسبت همسالانم قد بلندتر ولی نحیفتر و لاغرتر نسبت به اکثرشون یه چیزی حدود 23 کیلو که اونم احتمالا وزن همون استخونا بود،نوروز بودو طبق رسم هرساله برای دیدار با پدربزرگو عمه ها رفته بودیم کرمان ،عمه اینا تو خونشون یه حیاط بزرگ داشتن با یه باغچه بزرگ وسطش و درختای بزرگ و کوچیک توش....

اونروز همه خونه پدربزرگ برای نهار دعوت بودن،اون یکی عمه هم با بچه هاش اومده بودن و بچه ها همراهشون یه تفنگ بادی اورده بودن،یه همچین چیزی تا حالا ندیده بودم،چقدر خوب بود؛سبکتر از اون تفنگ بزرگ و سنگینی که توی خونه داشنیم که بزور میتونستم سر دست بلندش کنم،اما این اونطوری نبود،سبک ظریف و البته بدون اون صدای وحشتناک شلیک.اونروز جمع شکارچیای فامیل هم جمع بود و می خواستن از اون جمع گنجشکای حیاط عمه سهمی بگیرن،رقابت شدیدی بود،خلاصه بعد از زدن چندتا تیر که البته هیچکدوم هم نخورد،اینقدر شلوغ بازی در اوردن که دیگه گنجشکی هم نیومد،به منم که هیچی،حداکثر افتخاری که رسید این بود چند بار ساچمه بذارم توی تفنگ و یکبار هم بعد از اصرار فراوون و پیله کردن از توی دست یکی از بچه ها نشونه برم و ماشه رو بچکونم.البته یه چیزای از اصول تیراندازیش یاد گرفتم همون قضیه شکاف درجه و مگسک زیر خال سیاه و...

بعد از گنجشک زدن نوبت به نشونه زدن رسید انواع و اقسام نشونه از سکه تا سیگارو حتی چوب کبریت گذاشتن و زدن،انصافا تفنگ خوبی هم بود یه دیانای29 ،که به نظر من یکی از خوشدسترین و ظریف ترین تفنگهای بادی موجود می باشد.خلاصه توی این قسمت هم به خاطر فنچ بودن بازم ما رو بازی ندادن.حسابی که تیر زدن و ته یه قوطی 200تایی رو که در اوردن،وسوسه حکم بازی کردن به هوس تیراندازی چربید همه یهو با هم رفتن خونه پدربزرگ،تفنگ رو هم گذاشتن توی اتاق بالای یه تاقچه خیلی بلند که دست بچه مچه بهش نرسه.

منم که منتظر همین موقعیت بودم،بعد از اینکه مطمئن شدم که همه رفتن،طی یک عملیات اکروباتیک موفق به آوردن تفنگ به پایین شدم و با 4تا ساچمه که ته جیبم مونده بود رفتم توی حیاط،انگار دنیا رو بهم داده بودن،خوب وارسیش کردم،بالا پایینش کردم و اومدم بادش کنم دیدم زورم نمیرسه،قنداقشو گذاشتم روی زمینو با کل زورم و با استفاده از وزنم بالاخره موفق به انجام این مهم شدم،ساچمه گذاشتم توشو بستمش،اومدم نشونه بگیرم دیدم زورم اونقدر نبست که ثابت نگهش دارم و بتونم چیزی رو نشونه بگیرم،اتفاقا همن موقع یه گنجشک اومد رو درخت،همونطور سر دست نشونه گرفتم وزدم که طبیعتا تیرم نخورد-با توجه به تعداد کم ساچمه ای که داشتم شکست بزرگی محسوب میشد-بعد یه کم کنکاش یه بشکه نفت کوچیک گوشه حیات توجهمو جلب کرد،هم میتونستم پشتش قایم شم،هم اینکه به عنوان تکیه گاه تفنگ ازش استفاده کنمو بتونم خوب نشونه بگیرم،تفنگو تکیه دادم به بشکه و منتظر نشستم که البته زیاد طول نکشید؛یه دونه اومد همون نزدیک من روی شاخه درخت گلابی نشست ،دیگه از زور هیجان قلبم داشت کنده می شد،نیم خیز وایستادم،نشونه گرفتم و گنجشک افتاد،دیگه داشتم بال در می اوردم،حالا از یه طرف دلم می خواست برم این اثر هنری رو به آدم بزرگا نشون بدم از یه طرف هم هنوز دوتا ساچمه دیگه داشتم،خلاصه رفتم بازم نشستم پشت بشکه،گنجشک دوم هم آمد و گرفتار شد،سومی رو هم همینطوری زدم که تیرام زودتر تموم شه و برم پز بدم!

با دوتا گنجشک توی دستو تفنگ به کول و برق شادی توی چشم رفتم توی خونه پدربزرگ و اتاقی که همه داشتن توش بازی می کردن،راستشو بخواین وقتی دیدن همشون حسابی سبیلاشون آویزون شد،يه جور احساس کم اوردن، به جز پدربزرگم که پرسید چرا سراشونو نبریدی؟حرومشون کردی!

حالا که فکرشو می کنم میبینم فقط همون،اون وسط منو جدی گرفت و مثل یه آدم بزرگ تحویلم گرفت ،خلاصه ولوله ای به پا شد بساط بازی همونطور نیمه کاره ول شدو تفنگ و از دست من گرفتن دوباره ریختن توی حیاط،خلاصه تا سر شب که تفنگ اونجا بود من دیگه رنگشو ندیدم ولی رکوردم حفظ شد!

اولین شکار بود،یادش بخیر... 


شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا