به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

آيينه شکستن...خطاست.

بعضی وقتا به دنبال آرامش میرم کوه،ولی دپرس تر از اولش برمی گردم،بعضی وقتا حس می کنم هیچ جا جز گوشه تاریک و دنج اتاقم نمیتونه برام آرامش بخش باشه و بعضی وقتا ازش فرار می کنم، میرم کوه...

بعضی وقتا از خودم می پرسم : مگه کوه چیه؟،چیزی بیشتر از یک مشت سنگ و خاک و صخره روی هم انباشته شده است؟

یا اصلا چرا باید در طبیعت بودن برای انسان آرامش بخش باشه؟،راستش بعضی موقعها به خودم می گم:بچه اینا همش تلقینه و گاهی اعتقاد دارم که تنها دوای دردمه.یه وقتی هر کاری میکنم دست ودلم نمیره به کوله چیدن،یه وقتی هم،همش شبا خواب کوه رفتن می بینم.یه وقتی راهو می خورم،یه وقتی برای برداشتن هر قدم تصمیم می گیرم.

به این فکر می کنم که دلیل همه اینا توی خودمه،این احساس و قوه تخیل منه که توی کوه اجازه بالیدن پیدا می کنه و کوه رو برای من کوه می کنه و موقعی که این احساس مرده باشه یا کشته باشمش،دیگه کوه برام کوه نیست،چیزی نیست جز تلی از سنگِ بی خاصیت.همین غروبِ کوه،گاه برام شورانگیزترین لحظه اس و گاهی یادآور بزرگترین غم هامه...


پنجشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



الحق که کوه تراشگری هنرمند است...

فکر کنم شب امتحان "ذخیره بازیابی"بود،اومدم یه دقیقه کامنتای بلاگ و آفلاینامو چک کنم که خیلی اتفاقی از طریق یه صفحه search گوگل که ازش یه ویزیتر داشتم با یه جایی یا بهتر بگم با یه بلاگی آشنا شدم که تا ساعت  1بعد از نیمه شب منو به خودش مشغول کرد...

اون شب گذشت،شب بعدش هم بازهم قسمت دیگه ای از آن را که شب اول کشف نکرده بودم،خواندم و شب سوم هم باز به همین منوال،کلشو خوندم از بالا تا پایین،راستش کل سایتو زیرو رو کردم،بد جوری به دلم نشست و لرزوندش،خلاصه بگم:باهاش زندگی کردم.نمی خواهم ازش تعریف کنم،چون به قدرت قلمم اطمینان ندارم که از پس این مهم برآید،خودتون میرید می خونید و می بینید و قضاوت می کنید...

اما اینکه چرا تا به حال اونو معرفی نکردم خودش داستان دیگری دارد که شاید تعریف کردنش حالا دیگه زیاد مزه نداشته باشه،فعلا چیزی که برام مهمه اینه که حالا این امکان را دارم که بالاخره توی "درکوه" نشانی از "اخترک"ی که بهش عشق می ورزم رو داشته باشم.حالا که با خیال راحت می تونم از همتون بپرسم که میدونید:

 

اخترک ب-۶۱۲ کجاست؟

توصیه می کنم که آرشیوشو از دست ندهید و از اول بخونیدش. امیدوارم که دیگه روزی نرسه که پنجره رو به اخترک را غبارآلوده ببینیم.

...

....

باقی بقاش!!!


چهارشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



Stay dry = stay alive

1-با خبر شدم آقای محمد والی نژاد به همراه دوستانشان در گروه کوهنوردی "هفتخوان کرج" موفق به صعود زمستانی قله دماوند در شرایط بسیار سخت آب و هوایی شده اند،از همینجا این پیروزی رو به این عزیزان تبریک می گویم و روی گل همشونو می بوسم.

 

2-من قول داده بودم که یه مقاله خوب در مورد سرما زدگی ترجمه کنم و اینجا بذارم،ولی متاسفانه تعطیلی بین ترم تمام شد و وقت کافی برای این کار پیدا نکردم؛دیدم اگر بخواهم آن را تلخیص هم کنم در این صورت حق مطلب ادا نخواهد شد،به هر حال مقاله را به زبان انگلیسی از اینجا می توانید بگیرید،فقط یادآوری می کنم که این قضیه  سرمازدگی را به هیچ وجه ساده نگیرید،و اصولا هم حتما لازم نیست که در صعود زمستانی بالای 4000 متر دچار این عارضه شوید،من خودم در اثر یه سهل انگاری سالها پیش در یه برنامه شکار یکروزه انگشت کوچک دست چپم دچار این عارضه شد و هنوز که هنوزه تا هوا کمی سرد میشه حسابی اذیتم می کنه. توصیه می کنم که این سایتی را که معرفی کرده ام را خوب بگردید،مقالات خوبی می توانید در مورد کمکهای اولیه،اصول تشکیل و راهبری یه گروه طبیعت گردی،غارنوردی،ارتفاع زدگی و سایر موضوعاتی که به نوعی باOutdoor Lifing مرتبطند پیدا کنید.

 

3-اما موضوع آخر را اختصاص می دهم به مطلب جالبی که دوست عزیز آقای "جورابچی" طی یه ایمیل مفصل که در مورد اون مقاله "آتش افروزی" نوشته بودند،برام فرستادن:

ایشون لطف کردن و چندتا آتش گیر خوب معرفی کردن:1- چسب لوله پلیکا 2-صمغ خشک شده درخت کاج

و در ضمن روش ساختن یک آتش گیر خیلی جالب هم که مورد استفاده شکارچی های آمریکایی قرار می گیرد را هم توضیح دادند:

شاخه نازک و تازه ای از درخت کاج را قطع کنید،سپس آن را با چاقو به صورت ورقه ورقه در آورید،به طوری که ورقه ها از پیوستگی خودشان را از تنه اصلی از دست ندهند و از انتها به هم وصل باشند،سپس آنها را در محلی قرار دهید که خشک شوند،از این شاخه های ورقه شده می توانید به عنوان آتش گیر برای درست کردن هسته اولیه استفاده کنید.

یه نکته هم خودم اضافه کنم که برای اینکه این کار را راحتتر انجام دهید شاخه ها را از قسمتی از تنه اصلی جدا شده اند به سمت نوک شاخه در جهت الیاف چوب ورقه ورقه کنید.


سه‌شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



بدون شرح..!!


...يک نکته از اين معنی گفتيم و همين باشد.

از شبش احساس غریبی داشت،خوب نخوابید،یه جور هیجان ولی نه مثل همیشه، یه جور بد،دیگه خسته شده بود،حس می کرد باید بره،بره اونجایی که دوست داره...

کله سحر رسیده بود دم خاکی،خیلی زودتر از اون که باید می رسید؛گفتم که اونروز یه طور دیگه بود،جاده یخ زده انتظارشو می کشید،از ماشین پیاده شد،پلوس ها رو درگیر کرد،سوار شد،ماشین گذاشت توی چهارچرخ،گاز داد،تا جایی که می تونست ماشین بعد یه خورده تقلا کردن پرواز کرد،دیوانه وار می روند توی اون تاریکی،فرمونو دودستی گرفته بود،دندوناشو روی هم فشار میداد و هر پیچی رو که رد می کرد ناسزایی هم زیر لب نثارش می کرد،ماشین روی  یخا می خزید،نعره می کشیدو می رفت...

به محل موعود رسید،ماشینو یه گوشه ای پارک کرد،بند پوتیناشو محکم کرد،گتراشو بست،جلیقه شکارو پوشید،یه لقمه نون و یه دون سیب انداخت توی جیب جلیقه،تفنگو از جلدش بیرون اورد،کمرشو شکست،لوله شو رو به نور گرفت،خوب توشو  وارسی کرد،دوتا فشنگ نمره شش که دیشب با یه کم باروت بیشتر واسه یه همچین روز سردی پر کرده بود گذاشت توش،کمر تفنگو بست،ضامنو یه بار چک کرد-عادتش بود-راه افتاد،برف نکوبیده خشکِ خشک،از سرما دستاش طاقت نداشت لوله تفنگو لمس کنه،هوا سرد بود،و سوز بدی داشت...

کله خورشید تازه از سر کوه بیرون زده بود،رو بهش شروع به رفتن کرد،بند بالای گتراشو سفت کرد تا برف نره توش،صدای کبکی از دور توجهشو جلب کرد،مسیرشو به طرف صدا عوض کرد،باید یه شیب تند صخره ای رو مستقیم بالا می رفت،چند بار پاش سر خورد،تفنگو انداخت رو کولشو از دستاش هم برای بالا رفتن کمک گرفت،دستای کرخ شده از سرما رو حالا کرده بود توی برف،انگشت کوچیک دست چپش که بنا به رسم دیرین همون اول یه کم درد گرفت بعدش بی حال شد-یادگاری بود از سالهای گذشته-بالای صخره که رسید خورشید هم دیگه بیرون اومده بود،دستاشو گرفت به سمت خورشید، ولی نه،اونم گرمایی نداشت،همونجا رو یه سنگ خشک نشست،تفنگو کنار سنگ تکیه داد،دستاشو به هم مالید که یه کم حس پیدا کنن...

دوباره راه افتاد،صدا نزدیکتر می شد ولی هنوز خیلی مونده بود تا بهش برسه،خورشید کله کوهو حسابی نورپاشی کرده بودو برفا میدرخشیدند،سفیدِ سفید برعکس همه سیاهیایی که ازشون فرار کرده بود.کبک ها هم به استقبال خورشید اومده بودن،احتمالا اونا هم از سرمای دم صبح طاقتشون طاق شده بود،می دونست که اگه دوربینش همراهش بود می تونست سر سنگای روبه آفتاب پیداشون کنه!

دنبال صدا رفت توی سختونا،بد جوری احساس می کرد که باید بره،خودشم تعجب کرده بود جایی که توی تابستون به خاطر بدراهیش بیخیال میشد،حالا داشت راحت توی یخ میرفت،دیگه به صدا خیلی نزدیک شده بود،ولی نمیدیدش،از پشت سنگی سرک کشید،صدایی پری شنید و سایه ای که محو شد،ضامن تفنگو آزاد کردو با دست چپ سنگی به همونجا پرتاب کرد،ولی نه،دیگه خبری نبود،سکوت دل انگیزی همه جارو پرکرده بود،روبروش یه شکاف دید،چشماش برق زد، تفنگو ضربدری انداخت روی کولشو، سینه شو چسبوند به صخره و بغلکی از روی یه لبه باریک شروع به رفتن کرد،مثل عنکبوت خودشو چسبونده بود به سنگ سرد...یه متر آخر دیگه حوصله اش نذاشت؛پرید!

عجب جایی بود،قشنگ اندازه خودش جا داشت،یه بیرون زدگی صخره ای،که یه خاک نرم و خشک کفشو پوشونده بود،کاملا هم از باد در امان بود...

رفت تو پشتشو تکیه داد به سنگ ته غار،شالگردنشو هم لوله کرد گذاشت زیر سرش،قنداق تفنگو گذاشت روی زمین،لوله شو تکیه داد روی شونه هاش-سرمای لوله صورتشو گزید-پاهاشو جمع کرد توی سینه اش و آروم چشماشو بست،گفتم که،دیشب بد خوابیده بود...

صدای بلندی که از تو سنگای سمت راستش اومد، بیدار شد،به عادت شکارچیا بدون اینکه سرشو تکون بده اول چشماشو باز کرد،خوب گوش داد،آره خودش بود،کبک غافلی که حدس زد حداکثر 6-5 متر با هم فاصله دارن-شکار توی سختونا همیشه این مزیتو داشت!-نمیدیش،ضامن تفنگو آزاد کرد،آروم خودشو جمع و جور کرد،به حالت چهار دستو پا نشست،تفنگو با دست راست زیر سینه اش گرفت،آروم از بیخ سنگ سرک کشید، دیدش، اونم اونو دید،چشم در چشم، مکث نکرد پرید،تفنگو به شونه اورد نشونه گرفت،اونقدر نزدیک بود که حتی پیش گیری نمی خواست،مطمئن بود که تو چنگشه،گذاشت یه کم دور شه که لتو پار نشه؛خلاصی ماشه رو گرفت،اگه یه لحظه دیر میجنبید دیگه دیر میشد،مگسک کل هیکل کبکو پوشونده بود،زیر لب گفت بنگ...

دوباره تفنگو ضامن کرد،رفت سر جاش،چشماشو آروم بست،خوشحال بود که مجبور نیست بره توی سنگا دنبال کبکه!

گفتم که اونروز یه چیزیش میشد....


شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



کوه،پنجره ای به افق های جدید...

*...برای من همه این قلل،کویرها،رودخانه ها،گل ها و گیاهان به دنیای واقعی تعلق دارند،همانطور که منرینهولد مسنر به دنیای واقعی تعلق دارم.کوه ها مظهر شرارت یا نیکی نیستند،آنها دشمنان یا دوستان من نیستند،آنها فقط هستند.و اگر چه در کوه ها ممکن است توفان ها و بهمن وجود داشته باشد،برای من آنها پلیدی نیستند.

در کوهنوردی،هماهنگی و همزیستی وقتی به وجود می آید که توفان ها،بهمن ها و همه خطرات دیگر را همانند زیبایی های کوهستان بپذیریم.طبیعی است که با هوشیاری می توان از کنار این خطرات گذشت یا بر آنها غلبه کرد؛اما فقط کسی می تواند برای مدت طولانی قلل بلند را صعود کند که این توانایی را داشته باشد که خود را با کوه ها و با محیط دوروبر خود یکی احساس کند....

در این برنامه ها مهمترین نکته رسیدن به قله ها نیست،مهم ترین چیز در نهایت،آشنایی بیشتر با خودم می باشد. معرفت هایی که همواره نوتر می شوند و به من می آموزند که چگونه در وضعیت جدید،خودم را با محیط وفق بدهم...پیروزی ها و شکست ها جایشان را با هم عوض می کنند و هر شکست،جزئی واجب جهت پیروزی است و پنجره ای به افق های جدید.

 

«رینهولد مسنر**»

*بر گرفته از مجله شکار و طبیعت شماره:24

**از پر افتخار ترین کوهنوردان جهان 


پنجشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



زيبا...

پلنگ ابری

پلنگ ابری(Clouded Leopard)

پلنگ برفی

پلنگ برفی(Snow Leopard)

پلنگ آفریقایی

پلنگ آفريقايی

 پلنگ سیاه

پلنگ سياه


چهارشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



کلک چال...

دو جمعه پیش که بالاخره با کلی سلام صلوات بعد سه ماه خونه نشینی رفتم کوه  دم در اردوگاه کلک با یه صحنه بسیار زشتی مواجه شدم:یه سری از این اراذل و اوباش افتاده بودن رو سرو کله هم و داشتن حسابی همدیگه رو میزدن،مردم ما هم که ماشاالله پایه دیدن این صحنه ها هستن دورشون جمع شده بودن وحسابی تشویقشون می کردن تو همین شلوغی ها دوتا دختره بالا اومدن در حالی نیششون از این ور تا اونور صورتشون باز بود با افتخار هر چه تمامتر فرمودن که دارن سر ما دعوا می کنن!

به خدا من که خجالت کشیدم هم از اونا هم از اینا،واقعا ما فرهنگمون اینقدر نزول کرده که به خاطر یه چشمو ابرو بالا پایین کردن یکی،اینجوری هم دیگرو بزنیمو اونا هم به این افتخار کنن؟

 الان که محیط کوهو مقایسه می کنم با هفت هشت سال پیش که با این مسیرا آشنا شدم،میبینم که بابا من اونموقع کلی چیز از این آدمای کوه یاد گرفتم ولی حالا چی واقعا این محیطِ الان کوه چه فرقی داره با محیط پارکو و خیابونو...؟

واقعا مثل اینکه قرار نیست هیچ چیز توی این مملکت پاک بمونه!

 

توی این قله های شمال تهران عاشق قله کلک هستم،دلیلش هم خلوتی مسیرش هست؛تا اردوگاه کلک که از مسیر گلابدره بری روز جمعه هم آدم زیاد نمیبینی،خود اردوگاه هم اینقدر بزرگ هست که بتونی یه جاییش واسه خودت خلوت کنی،می مونه مسیر اردوگاه تا سر گردنه لوپهنه که اونم معمولا زیاد شلوغ نیست و رفتنش هم زمانی به اون صورت نمیبره ،از سر گردنه هم تا قله که دیگه عشقه؛معمولا خودتی و خودت و انصافا هم مسیر زیبایی هست،یه حس نزدیکی خاصی آدم نسبت به کوه پیدا میکنه و خط الراس توچال هم که کاملا توی دیده،قله که میرسی که البته در واقع دوتا قله نزدیک همن که تقریبا هم ارتفاع هستن،به نظر میرسه که به ارتفاع جانپناه امیری (سنگ سیاه)رسیدی،حالا یه کم بالاتر یا پایینتر،اما وقتی دوتا مسیرو مقایسه کنی(مسیر سنگ سیاه و قله کلک)اون شلوغی و همهمه شیر پلا و اون تیپای اجق وجقی که میان دربندو....تازه آخرش هم شلوغی خود جانپناه امیری و...به این نتیجه میرسی که قله کلک بیشتر حس کوه داره تا اونجا گرچه هم ارتفاع هستن...

خلاصه چون به درد آدمایی نمی خوره که طالب شلوغی هستن و چون کمی هم دور افتاده هست خیلی...


سه‌شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



افسوس...

از کوه برآمديم و بر رود شديم

درگير به آنچه جان بفرسود شديم

ما چشمه جوشنده پاکی بوديم

در راه دريغا که گل آلود شديم

« سياوش کسرايي»


دوشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



چيزی شبيه تهوع يا بغض فروخورده ای که گلو رو فشار ميده...

 

 

 

عالیجنابان رنگارنگ دوباره  به سخن آمده اند،از

 

تاریکخانه های خود بیرون خزیده و پتیاره  روزگار را در

 

آغوش گرفته اند و به سلامتی قدرت جام هاشان را به

 

هم می کوبند،گرچه هنوز نور چشمانشان را میزند...

 

 

 


یکشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



صبح روز بعد...

پيش به سوی تالاب(البته اين دفعه بدون محمد)

اين سگها آخر معرفت بودند...

فلامينگوها(نقاط سفيد رنگ در افق تصوير)بسيار زيبا بودند

پيش به سوی عقاب....

تنها ماندم...

اين مصطفی شکارچی خوب اين لحظات است.

ميان کاله بيش از هر چيز آرامش داشت...

 

خُب ميانکاله،بدرود

                       و به اميد ديدار...

از مصطفی هم به خاطر عکسهای زيبايی که انداخته بسيار سپاس گزارم. 


جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



عکسهايی از ميانکاله....

اول از همه برپا کردن چادرها

عکسی از اولين گشت در منطقه

به دنبال قرقاول...

محمد(نفر اول از راست)راهنمای ما در اولين بازديد از تالاب

هرچی به اين محمد گفتيم چکمه می خواد؟گفت نه!

مجبور شديم بزنيم توی گل!!!

اصولا هميشه دست بالای دست بسيار است،حتی در مورد عکاسی

اينم غروب زيبای ميانکاله

 

ادامه دارد...


پنجشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



نوايي،نوايی...

چه لذت بخش است که هروقت چشم به آسمان بدوزی پرنده ای را در پرواز ببینی،پرنده هایی که شاید با همه پرندگانی که در شهر دود گرفته خودت می پرند فرق داشته باشند.

توی این دو روز دوربین چشمی  لحظه ای ازم جدا نشد،با او گشتم و گشتم،کاویدم و نوشیدم از آنچه به آن عشق می ورزیدم،حجم حیات و عظمت زندگی مسحور کننده بود،برای منی که بیشتر از سی چهل تا اردک یکجا ندیده بودم، دیدن دسته هایی مرغابی که هزاران هزار مثل سار بدور خود می پیچیدند باور نکردنی بود،مکانی مقدس بود،نباید آلوده شود،نباید در آنجا شکار شود،نباید در آنجا بندر ساخته شود و نباید و نباید و نباید....

چندی پیش مستندی دیدم که در مورد پارک ملی یلواستون(yellow stone ) آمریکا ،محققی که صحبت می کرد در پایان فیلم گفت:ما به این افتخار می کنیم که ما و پدران ما این منطقه را طوری محافظت کرده ایم که مردم در اینجا میتوانند سرزمین آمریکا را همانگونه که قبل از ورود سفیدپوستان بوده، ببینند.

 

غمت در نهان خانه دل نشیند

بنازم که لیلی به محمل نشیند

 

خلد گر به پا خاری آسان برآید

چه سازم به خاری که در دل نشیند

 


چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



رفتيم يارو کرديم اومديم*

گزارش کامل سفرو احتمالا مصطفی ظرف امروز و فردا می نويسه،کلی هم عکس و فيلم گرفتيم که به تدريج هم توی بلاگ مصطفی ميتونيد ببينيد هم اينجا،جای همتون هم خالي،خيلی خوش گذشت...

امّا

زيبايی زندگي،سياهی بعضی و روشنی بعضی ديگر غير قابل وصف بود،ديدن کسانی که اين چنين برای طبيعت دل می سوزاندند و اينقدر منطقی فکر می کردند و نه احساسی برای من خيلی عجيب حتی غيرقابل تصور بود و لذت بردم از ديدن کسانی که به کارشان و هدفشان اعتقاد دارند و از همه مهمتر به آن عشق می ورزند.از خدا براشان نيروی مضاعف و نيز شکيبايی خواستارم.

و

از همه بچه های انجمن نگاه سبز ساری به خصوص خانم عطاريه به خاطر اينکه ما را اينچنين در جمع صميمی خود پذيرفتند،تشکر می کنم.اگه بدونيد چقدر مهمان نوازند...؟؟؟؟

باز هم از اين سفر می نويسم....

*تکه کلام بچه های خوب زاغمرز


سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



بالاخره کوه...

بعد از سه ماه خونه نشيني،بالاخره رفتم کوه....

مصطفی فقط دنبال اين می گرده که از وسط يه چيزی از آدم عکس بگيره!

سایه دوم از راست منم!

اينم عکس يه آدم؟برفی که ساختيم و اسم گروهمونو روش حک کرديم!

ديروز به خاطر وضعيت پای من تا کلک بيشتر نرفتيم،ولی يه آدم برفی ساختيم که به قول مهدی اندازه يه قله رفتن ازمون انرژی گرفت!تازه اين آدم برفی ما اونورش(پشتش)يه چيزی توی مايه های يه تخت پادشاهی هم درست کرديم،که عکس اونورش هم توی پستای بعدی ميذلرم.

ديروز آقا فرهنگ دوست مصطفی هم با ما آمده بود يه عکس جالب از ايشونو ميتونيد توی بلاگ مصطفی ببينيد! 


شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



چريک...

 

موجود داشت وسایلشو جمع می کرد...

نگران گفت: خدا به خیر کنه،دوباره شروع  شد.

ناصح که که همه چيز را می دانست بادی به گلو انداخت و گفت:اگه برا سلامتی و ورزش می خوای بری کوه،حداکثر 8-7 ساعت وقت کافیه!

موجود با خنده گفت:من برای این چیزا نمی رم کوه!

ناصح پاشو انداخت روی پاشو گفت:پس برا چی میری کوه؟ حتما می خوای بری چِریک شی!!؟

موجود بدون تعلل پرسيد:چریک؟؟؟

.......

........


پنجشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



جشن پرندگان...

آقا،این جشن ورود پرندگان را به تالاب میانکاله را دَریابید(که دُر یابید)،که غفلت موجب پشیمانیست!(نمی دونم چرا یهو یاد مهدی افتادم!).اطلاعات مربوط به جشن و هم از اینجا و اینجا بگیرید.من و بروبچز کلونی80 هم به امید خدا(بی حسابِ پیش و گوش شیطون کَر و به کوری چشم اون آمُروکای جهانخوار) قراره بريم!

**اما:

آقای سلطانی در مورد یادداشت قبلی نوشته بودند:"...در مورد کشت ديم البته اگه مناطقی استعداد نداشته باشند خيلی بحث برانگيزه ولی در مورد مناطق ديگه که ديم برداشت می شه اون چيزی که من در مناطق خودمون در جريانش هستم فقط اب که به زمين نمی رسه ولی رسيدگی به زمين ها توسط کشاورزان با زمنهای ديگه هيچ فرقی نداره و غنی سازس زمين بخوبی صورت می گيره . ۲-در باره عدم بهره برداری صحيح از چر اگاهها تا حدی حق با شماست ولی فکر نمی کنم که چوپا نها و دامها شون در مورد طبيعت اينقده چشم تنگ باشند. ۳- در مورد معادن بعضی جا ها ی ديگه هم همين مشکل بوجود امده و طبيعت زيبا بی حد مورد دست درازی منفعت جويانه قرار می گيره ...مثلا در جائی برای شهرک صنعتی برنامه ريزی می کنند و کلی دستگاه و ماشين الات با سيستم های ظريف و فن اوری جديد وارد می کنند ولی يه دفعه يادشون می افته که کوه وسط شهرک ارزش بهره برداری داره و با انفجارات شديد خيلی از سيستم هارو از کار انداخته انددر مورد ايجاد جاده و باز شدن پای شکارچی ها به طبيعت فکر نمی کنم مشکلی باشه چونکه شکارچی های وارد با ماشين های مخصوص از بيراهه ميرن تا از دست اداره شکاربانی(محيط زيست )بدور باشند ...ما اينجوری بوديم.......اونهائی که از جاده اصلی می رن اصلا شکار بلد نيستند که ضرری برای طبيعت داشته باشند...."

 

ضمن تشکر از ایشون به خاطر وقتی که صرف کردن،لازم دیدم که چند نکته را یادآور بشم!

ببینید یه وقتی توی این مملکت گفتن خودکفایی در گندم ولی  هیچ وقت نپرسیدن خودکفایی به چه قیمتی؟،بدون هیچ ضابطه ای عرصه های طبیعی رو بردن زیر کشت دو سال کاشتن،بعدش زمین بی جون شد ولش کردن که بادو بارون خاکشو بشوره ببره،بدون هیچ عذاب وجدانی رفتن یه جای دیگه رو کاشتن،کی ضرر دید؟همون قوچ و میشایی که اون زمین مرتعشون بود!

منظور من چهار تا زمین دور و ور روستاها نیست که شاید قرنهاست که دارند توش دیم می کارن و ور می دارن،این از خدا بیخبرا هرجا رو که تونستن این کارو کردن،دوست دارم یه بار با من بیایین ببرمتون جاهایی رو نشون بدم که بعد از گذشت سالها هنوز اثرات این زخمها باقیه...

اما در مورد جاده،یه چیزی میگم:حرفت درست اگه ماشین خوبی داشته باشی بعضی جاها نیاز به جاده نداری،ولی خب ماشین هرچه قدر خوب باشه دیگه از صخره که نمیتونه بره بالا!!؟ ولی اونا خیلی جاها همون  صخره رو که مانع همون ماشینا میشدو با دینامیت فرستادن هوا و جاده زدن!

و مساله شکار که گفتید باید صریحا عرض کنم که با صحبت شما کاملا مخالفم،متاسفانه در جامعه ما طوری جا افتاده که انگار اگه بتونی قانونو دور بزنی آدم واردی هستی!

با تعریفی که من خودم از شکار و شکارچی دارم،شکارچی را همیار محیط بان میدانم نه کسی راه و از بیراهه بره که مثلا شکاربان اونو نبینه،با تعریف شما شکارچی وارد و کار بلد یعنی شکارچی متخلف (  آن را که حساب پاک است....!؟؟؟)

بعضی وقتا می گم خوش به حال انگلیسی زبانا چون برای واژه شکارچی و شکارچی قاچاق دوتا کلمه مجزا دارن:Hunter وPoacher  ولی ما نه،باید به هر دوتا بگیم شکارچی!

........

..........

همین!!!


چهارشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



شکار/قسمت پايانی...

اول خدمت فرای عزيز بگم که به اعتقاد من اگه تربيت صحيح و آموزش کافی باشه اين امر امکان پذير است.

می خوام در این قسمت عوامل اصلی که باعث تخریب محیط زیستمان  و کاهش جمعیت جانداران در سالهای اخیر شده را مورد بررسی قرار دهم:

 

1-جاده کشی های بی حد وحساب به منظور خدمات رسانی به روستاها

 

ببینید این جاده کشی ها علاوه بر اینکه باعث خدمات رسانی به این روستاها شد ولی در عوض وسیله ای شد که پای بسیاری از سودجویان به مکانهایی باز شود که حتی تا قبلش در مخیله شان هم نمی گنجید،جاهایی که قبلا باید با صرف قوای بدنی زیاد و بااستفاده از قاطر و الاغ  به آنها میرسیدی اکنون با ماشین سواری هم در دسترس قرار میگرفت!

آیا بهتر نبود به جای اینکه برای هر روستای 20 -10 خانواری  یک جاده بکشیم، یک مدرسه بسازیم یک درمانگاه بسازیم،10  تا از این روستا ها را کنار هم جمع میکردیم و یک جاده می کشیدیم،یک مدرسه می ساختیم،یک درمانگاه می ساختیم؟

مسلما این هم از لحاظ اقتصادی به صرفه تر بود هم خدمات رسلنی بهتر انجام میشد و همین که این عرصه ها دیگر به این راحتی در دسترس سود جویان قرار نمی گرفت.

 

2-استفاده از عرصه های طبیعی به منظور کشت دیم به بهانه خودکفایی در تولید گندم

 

در سالهای اوایل انقلاب که بحث خود کفایی بسیار گرم بود بسیاری از اراضی را بدون مطالعه شخم زدند تا در آن گندم دیم بکارند،کاری که باعث شد بعد از چند سال آن زمینها به زمینهای فقیری از لحاظ مواد آلی و معدنی تبدیل شوند که گندم که هیچ حتی علف هرز هم قادر به روییدن بر روی آنها نبود،و این از بین رفتن پوشش گیاهی سبب فرسایش وحشتناک خاک در این اراضی و مخصوصا زمینهای با شیب بالا شد که حالا هیچ کارشان نمیتوان کرد.

 

3-توسعه بیش از حد دامپروری سنتی به بهانه خودکفایی در تولید گوشت قرمز

 

اصولا هر مرتعی یک ظرفیت تجدید شوندگی دارد و وقتی بیش از حد آن ظرفیت  از آن استفاده شود در واقع ما آن مرتع را محکوم به مرگ کرده ایم،بلایی که بر سر اکثر مراتع ایران آمده و آنها نیز به زمینهای فرسایشی لم یزرع تبدیل شده اند.من زیاد توی این مقوله ها وارد نیستم و اطلاعاتی هم که دارم صرفا نتیجه افکار خودم یا مطالعات  پراکنده ای بوده که در این زمینه ها داشتم،ولی ببینید این مساله گله داری سنتی را می خواهم از نگاه دیگری نقد کنم،اصولا یک حیوان وحشی برای اینکه بتواند در منطقه ای به زاد و ولد بپردازد بیشتر از هر چیزی در آن منطقه احتیاج به امنیت دارد.نمی دانم لانه یه کبکو دیدین یا نه ؟لانه ساده ای است که هر جایی ممکن است باشد در پناه بته ای یا زیر سنگی،حالا وقتی گله های متعدد در منطقه ای به چرا بپردازند مطمئنا آن پرنده آن امنیت را احساس نمیکند که بر روی تخم بخوابد مضافا بر اینکه هر گله گوشفند به معنای وجود تعدادی سگ به همراهش است که این حیوانات با استفاده از حس بویایی قوی خود جوجه هایی را که هنوز نمیتوانند پرواز کنند را شکار می کنند یا چوپانها که علاقه فراوانی به جمع کردن تخم این پرنده ها دارند و....

یا اینکه مرتعی که هنوز گیاهانش به زمان تخم ریزی نرسیده باشند و مورد استفاده قرار گیرد تا چند سال می تواند خودش را احیا کند؟

زیاد جای دور نمیرم همین دره پیازچال خودمون،بابا تا 8-7 سال پیش که توی خرداد پا توی این منطقه میذاشتی تا بالای زانو در علف فرو میرفتی،صدای کبکها لحظه ای قطع نمی شد و دسته های متعدد 15-10 تایی ازشون می دیدی ولی توی این 5-4 سالی که گوسفند اونم به این اندازه اینجا راه دادن نه دیگه از اون گیاها با اون وسعت خبری هست نه از کبک، ،یا اون طرف دره شاه نشین هم به همین وضع دچار شده ،کلا دیگه الان نقطه ای  رو نمیبینی که از دستبرد اینها در امان باشه وقتی ازشون هم میپرسی میگن ما از محیط زیست مجوز داریم یا اصلا به تو چه که میپرسی تویی که هفته ای یه بار می خوای بیای کوه و... عوضش با وقاحت تمام سرشیر و کره محلی رفته توی منوی غذایی شیرپلا و پلنگچال!

 

4-صدور پروانه های بی حد و حساب برای معادن

 

اصولا در دنیا معدنی را اقتصادی تعریف می کنند که علاوه بر آنکه بتونه  خرج خودش را دربیاره بتواند از پس هزینه هایی که به محیط زیست اطرافش وارد می کنه بربیاد و سود آور هم باشه،در کشورهای پیشرفته یکی از هزینه هایی را که در هنگام برآورد هزینه یک معدن در مطالعات اولیه حساب میکنن اینه که چه قدر هزینه می خواد تا بشه بعد از اونکه ذخیره معدن تموم شد و معدن بدون استفاده شد محیط اطرافش را تا جایی که ممکن است به شکلی که سابق بوده در آورد!

ولی آیا در کشور ما این کار انجام میشود،شاهدی قسم می خورد که درست در وسط منطقه حفاظت شده انگوران (زنجان)فردی فقط به صرف داشتن یه پروانه اکتشاف معدن، دوتا دره بزرگ و با لودر زیر و رو کرده بود....

یا معدن  و کارخانه آلومینای جاجرم در وسط منطقه حفاظت شده جاجرم  که به علت اینکه معدن ذخیره کافی با عیار بالا نداره از بندر عباس با قطار آلومینای وارداتی را به این کارخانه حمل می کنند!!!!!

 

ببینید مسایلی که تا اینجا بشون اشاره شد ممکن است به طور مستقیم اثری بر روی جمعیت جانداران نداشته باشد ولی به طور غیر مستقیم اثرات غیر قابل باوری بر روی آنها می گذارد،وقتی انسان در منطقه ای  یک قدم به جلو می گذارد،آنها مجبورند قدمی به عقب بگذارند،وقتی بهترین مراتع،امنیت و آرامش را ازشون بگیریم معلوم است آنها را به مرگی تدریجی محکوم کرده ایم،فقط که نباید تیری شلیک شود تا قلبی بایستد....

 

5-صدور مجوزهای بی حد و حصر حمل اسلحه

 

اصولا در کشور ما برای صدور مجوز حمل اسلحه فقط دید امنیتی وجود دارد نه محیط زیستی،در ایران ارتش مجوز حمل سلاح شکاری صادر می کند و از نظر آنها همینکه سو پیشینه نداشته باشی و دوتا نظامی و چندتا معتمد محل تاییدت کنند و بتوانی به چند سوال شرعی آنها در باب شکار پاسخ دهی، صلاحیت حمل سلاح رو داری!و محیط زیست موظف است برای تو پروانه شکار صادر کند و سهمیه فشنگ و باروت در نظر گیرد...

آیا به نظر شما این کافیست ؟یک شکارچی نباید آموزشهای محیط زیستی ببیند؟نباید حداقل از او یه تست کوچک روانی به عمل آید؟

صرف اینکه بدونی موقع سربریدن باید شکارو رو به قبله کنی و بسم الله بگی کافیه؟

حتی دیده شده بعضیها از اصول اولیه تیر اندزی و تفنگداری نیز ناآگاهند و در شکارگاهها باعث بروز خطر برای خودشان و دیگرانند....

در ایران خرید اسلحه سخت و تایید شدن توسط ارتش سختتر ولی شکارچی شدن بسیار راحت است،چیزی که در کشورهای پیشرفته برعکس است:به عنوان مثال خرید اسلحه در بعضی از کشورها هیچ فرقی با خرید دیگر کالاها ندارد ولی آیا در آنجا هر صاحب اسلحه ای شکارچی هست؟نه،طرف هست که کلکسیون اسلحه داره ولی تا به حال شکاری نزده،در آنجا برای اینکه یک فرد شکارچی شود باید از فیلترهای متعددی عبور کند،دوره های مختلفی زیر نظر مربیان مجرب ببیند تا برای شکار حائز صلاحیت شود مثالی از کشور سوئد میزنم:

در سوئد برای آنکه کسی شکارچی شود باید پنچ ماه کلاس برود و در این پنج ماه آموزشها ی مختلف محیط زیستی و شکاری میبیند و آزمونهای مختلفی از آنها گرفته میشود  و معمولا شکارچی ها در همان کلاس ها گروهایی را تشکیل میدهند که بعدا با هم به شکار روند و جالب است  بدانید که در سال 1993 کشور هشت میلیونی سوئد حدود 350,000 نفر شکارچی داشت که فقط در دو گونه، حدود 140,000 راس گوزن موس و حدود 140,000  راس گوزن کوچک(احتمالا شوکا) در آن شکار کردند*.

آمارها به نقل از مجله شکار و طبیعت

 

«پایان» 


سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



شکار/قسمت چهارم...

ابتدا چند تذکر بدم بعد می رم سراغ ادامه بحث:

در جواب دوست خوبم....در موردی که فرمودید و مثالی که زدید باید بگم کاملا با شما موافقم، خودم هم در قسمت اول بحث گفتم که تا جایی که در قدرت قلمم باشد می گویم بقیه اش هم باید تجربه شود تا درک شود...

 

دوست خوبم مسافر جنگل هم برام نوشته بودن:"... اما می دونيد ما هم اين حس يا چيزی شبيه اونو وقتی توی دل جنگل هستيم يا وقتی که يک شوکا يا يک پرنده روتوی اون زيبايی بی نهايت می بينيم درک کرديم. پس اين حس نمی تونه فقط فقط توی شکارباشه ضمن اون که مگه اين حس چقدر قيمتشه که آدم به خاطرش بتونه يکگونه در خطر رو برای فقط ارضای اين حس شکار کنه؟؟"

در جوابشون باید بگم که دوست خوبم شما مثل اینکه خیلی با عجله یادداشت منو خوانده اید،من چند سوال از شما دارم :

 

اول اینکه من در کجای یادداشتم صحبتی از حس یا چیزی شبیه به اون کردم که حالا بخوام به گفته شما اونو با کشتن ارضا کنم؟

 

دوم اینکه در مورد همون شوکایی که گفتید تا چه حدی سعی کردید خودتونو باهاش درگیر کنید؟فقط در سطح مطالب کلی که توی کتابا نوشته میشه؟اصلا شده یه روز یه کوله سبک ببندین راه بیفتین توی جنگل شوکا پیدا کنید بعدش تعقیبش کنید تا سر از عاداتش در بیارید؟یا اینکه در حال حاضر میتونین با نگاه کردن به یه شوکا بگین چند سالشه؟یا می تونین رد پاشو روی برف یا روی گل از رد پای سایر جانوران تمیز بدین؟

ببینید بحثی که من مطرح کردم مساله سطوح در گیری با طبیعت بود وگرنه مسلما همه از دیدن لحظه ای یه شوکای کوچولو توی جنگل لذت می برن،ولی یه چیزی رو می دونی دوست عزیز؟ شکار برای من یه جوری تا تهش رفتنه فراتر از هر حسی فکرشو کنی !

 

سوم اینکه دوست من ببینید من از موقعی که چشم باز کردم دور و ورم از این حرفا بوده ازنه سالگی شکار رفتم و یازده سالم بوده که اولین شکار جدی مو زدم،بعد از این همه

سال در خودم این قدر فهم محیط زیستی می بینم که هیچگاه تفنگمو به سوی یه گونه در خطر نشونه نرم آن هم فقط برای ارضای حس...(راستی کدوم حس؟؟؟)

 

و آخر اینکه چیزی که من روش تاکید داشتم این بود که صحبت من فقط و فقط در مورد دیدگاه های خودم نسبت به شکار هست،و هیچ کاری به بقیه شکارچی ها ندارم،هیچ دفاعی هم  از عمل شکار و یا هیچ شکارگری هم ندارم،فقط خیلی ساده جواب خودم را به سوال "چرا شکار؟" دادم!

 

در جواب محمد عزیز هم باید بگم که اگه این حیواناتی را که گفتی می دیدی جای تعجب داشت،چون در هیات کوهنوردی که آدم پای در طبیعت میذاره نه اصراری به دیده نشدن داره نه اصراری به شنیده نشدن مخصوصا با اون لباسای رنگارنگ کوهنوردی که طوری طراحی میشوند که با محیط متمایز باشد...

کافیه همون کل(بزکوهی)بوی شما رو بگیره،اینقدر با شما با فاصله ایجاد می کنه که باید یکروز راه بری تا بهش برسی،پلنگ هم که به شبح کوه معروفه باید خیلی آدم وارد باشه تا بتونه ببینتش چون اصولا حیوانیست شب شکار و روز ها چندان فعالیتی نداره...

اما در کل صحبتاتو قبول دارم وضع محیط زیست اسف بار است....

راستی اگه یه وقتی هوس دیدن کل کردی همون منطقه تخت سلیمان و علم کوه بهشت کل های ایرانه و بسیاری از کل های رکورد همونجا شکار شدن!

 

بازهم خدمت همه دوستان اعلام میکنم من هیچ دفاعی از شکار یا شکارگری ندارم صرفا دلیل اینکه چرا خودم شکار می روم را بیان کردم.

 

اما ادامه بحث...

 

بحث بر سر این بود که صفت ورزشی برازنده چه شکاری میتواند باشد؟

مسلم است که اگر شکار بخواهد ورزشی باشد باید به اصول جوانمردانه پایبند باشد؛ یعنی در شرایطی در مقابل شکار قرار بگیری که او هم بتواند از حواس قوی و استعداد های غریزی اش برای فرار یا حتی دفاع بهره جوید.اینکه تو تفنگی داشته باشی که از فاصله نهصد متری بتوانی با آن شکار بزنی،توی تاریکی در مسیر پرواز پرندگان دام پهن کنی،با استفاده از سم،برق یا دینامیت ماهیگیری کنی،با ماشین به دنبال موجودی کنی تا از خستگی از پای در بیاید و بعد با تیر بزنیش،توی شب با استفاده از نور شکار کنی،به شکار آبستن تیراندازی کنی،در فصل مستی(جفتگیری)که جانوران گیج هستند شکار کنی،مسلما جوانمردانه نیست.

ببینید توی دنیا با این قضیه-شکار ورزشی کنار اومدن ولی از شکارچی این ضمانت رو می گیرن که جوانمردانه شکار کنه،برای هر تفنگی در هر منطقه ای مجوز شکار صادر نمیشه حتی در خیلی از کشورها برای تفنگهای ساچمه زنی نیمه خودکار مجوز نمیدن!

اجازه بدین یه مثال خیلی گویا بزنم:توی ایران شکار چارپایان با استفاده از تفنگهای ساچمه زنی ممنوع است؛استدلالشون هم اینست که چون برد موثر این تفنگها برای شکار چارپا حدود 30 متر است و رسیدن شکارچی به این فاصله نزدیک از شکار بعید است و تیراندازی در فواصل دورتر ممکن است منجر به زخمی شدن شکار و فرار آن شود پس این نوع شکار با این تفنگها ممنوع است و فقط برای این تفنگها مجوز شکار پرنده صادر می شود.حالا جالب است بدانید که در آمریکا در بعضی از مناطق فقط مجوز شکار چارپا برای تفنگ ساچمه زنی صادر می شود و البته اونجا چنان شکارچی را آموزش داده اند و چنان سطح فهم و درک او را بالا برده اند که به خود اجازه نمی دهد در فواصل بیشتر از 30 متر به شکار شلیک کند.و کسی که بتواند خودش را به فاصله 30 متر شکاری برساند مسلما دارای توانایی ها و مهارتهای خاصی است که در طول سالها آنها را کسب کرده،و اینجا به کار برده است.حتی در بعضی از مناطق مجوز شکار با اسلحه گرم نمیدهند و فقط با اسلحه سرد (تیروکمان،نیزه....)میشود مبادرت به شکار کرد. به این می گویند شکار ورزشی وگرنه شکار با تفنگی که از نهصد متر میزنه فقط احتیاج به مهارت در تیر اندازی داره و نه چیز دیگری. کسی که جونشو میذاره کف دستش و فقط با یک نیزه به شکار جانور خطرناکی مثل گراز میره مسلما چیزی بیشتر از یه هوس در درون خود حس کرده که مبادرت به این کار میکنه،کاری که شاید اسلاف او هزاران سال پیش می کرده اند...  

 

اين بحث ادامه دارد...


دوشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



شکار/قسمت سوم...

اگر دو یادداشت قبلی را نخوانده اید اول آنها را بخوانید...

 

تا به حال هر حرفی که گفته شد صرفا کلی گویی هایی بود که ممکن است در هر کتاب یا جزوه ای که در مورد شکار نوشته شده است پیدا کنید و من آنها را بیشتر به منظور تعدیل دیدگاهها در مورد شکار نوشتم.قسمت اصلی بحث من از همینجا شروع میشه یعنی بحث شکار ورزشی یا sport hunting که در تمام دنیا منبع بحث و جدل بین موافقان و مخالفانش است و هر کدام در این مورد استدلالاتی دارند که البته من به هیچ کدام از آنها کاری ندارم.در این یادداشت قصد دفاع از عمل شکار و هیچ شکارگری را ندارم(که از دست بسیاریشان دلم خون است...)و صرفا می خواهم نظرات خودم را در این مورد بنویسم.

من بحث را به دو قسمت تقسیم می کنم:اول اینکه اصلا چرا شکار می کنم و دوم اینکه شکار باید چگونه باشد تا نام شکار ورزشی برازنده آن باشد!(که در مورد اخیر در یادداشت بعدی در مورد آن به بحث خواهم پرداخت).

به نظر من شکار نوعی چالش یا بهتر بگویم نوعی درگیری در سطح بسیار بالا با طبیعت است؛ببینید مثالی آشنا میزنم:یک کوه؛شما در چند سطح می توانید خود را با آن درگیر کنید و از آن لذت برید:

۱-     میتوانید به عکس آن در کتابی،مجله ای و... نگاه کنید.

۲-     میتوانید به خودش از پنجره خانه تان یا از فاصله دور نگاه کنید.

۳-     میتوانید طی برنامه ای آن را از راه معمولش صعود کنید.

۴-     یا بالاتر آن را از راه غیر معمول و دشوارش صعود کنید.

در همه این موارد شما خود را در سطحی با طبیعت آن کوه در گیر کرده اید،حالا به نظر من اگر در همان کوه به شکار بروید باز یه سطح بالاتر رفته اید؛چرا؟

مثال دیگری میزنم:فرض کنید یک برنامه طبیعت گردی یا کوه نوردی(زیر 4000 متر)ریخته اید،از نظر تجهیزات و امکانات مشکلی ندارید و از لحاظ بدنی هم در وضعیت خوبی هستید و شرایط آب و هوایی هم مساعد است،حالا اگه اتفاقات پیش بینی نشده را که ممکن هست در هر برنامه ای پیش بیاید را کنار بگذاریم،آیا دلیلی میبینید که برنامه منجر به شکست شود؟

من که در حد تجربیاتی که داشته ام دلیلی برای عدم اجرای آن نمیبینم ولی اگر همین شرایط برای برنامه شکاری لحاظ شود و همین سوال پرسیده شود به همین قطعیت نمی توانم بگویم نه!

چون در اینجا با موجودی زنده سر و کار داریم،موجود هوشمندی که حواس بینایی، شنوایی و بویایی او ده ها برابر قوی تر از انسان است و از لحاظ قدرت و استقامت بدنی،سرعت دویدن یا پرواز و یا توانایی استتار در محیط اطرافش در برابر آن هیچید.و شما در برابر تمام این توانایی ها فقط سلاحی دارید با برد محدود و البته قدرت تعقل و خلاقیت برای به کار بردن آن سلاح تا بتوانید توانایی های او را تحت الشعاع قرار دهید.به نظر من شکار نوعی غرق شدن در طبیعت و جزئی از طبیعت شدن است،شاید برای کسی که هیچوقت به طرف پرنده ای نشانه روی نکرده است بالا و پایین رفتن هایش،تغییر زاویه هایی که حین پرواز به خود می دهد برای او مفهوم خاصی نداشته باشد و یا حداکثر اینکه به نظرش زیبا بیاید،اما به نظر یک شکارچی هر کدام از این حرکات مفهوم خاصی را می رساند،وقتی که توی کوه به قصد شکار پای می گذارید هر حرکتی یا هر صدایی می تواند نشانه ای برای شما باشد؛از چهچهه یک بلبل گرفته تا پرواز شاهینی بر فراز آسمان یا حتی جهت وزش نسیم یا باد ملایمی،به نظر من تا شکارچی نباشی نمیتوانی بفهمی که کبکی که الان دارد می خواند چه دارد می گوید؛آیا دارد به آفتاب سلام می کند،آیا دارد دسته اش را فراخوانی می کند،آیا احساس خطر کرده،آیا قهقهه اش از شادی است یا دارد به تو می خندد؟

اینها درسهایی است که شما باید فرا گرفته باشید و به کار برید تا بتوانید با او هم آوردی کنید و در نهایت همه اینها باعث می شود صاحب دانش غنی از طبیعت شوید و شکوه آن را در سطحی بسیار بالاتر درک کنید و در مقابل آن سر تعظیم فرود آورید.مشهور است، دیده ایم و شنیده ایم که سرخپوستان و اسکیموهای آمریکا عمیق ترین دانش را در مورد طبیعت دارند؛آیا علت آن می تواند جز این باشد که در این سه هزار سالی که ما متمدن شدیم،یکجا نشین شدیم،کشاورز شدیم و صنعتی شدیم آنها همچنان شکارچی باقی ماندند و حال ما در عصر نانوتکنولوژی دست به دامان آنان شده ایم که برای ما از آنچه در این سالها گم کرده این بگویند؟

برای من هیچ اهمیتی ندارد که وقتی شکار میروم بزنم یا نزنم،دست خالی برگردم یا دست پر،من فقط می روم که درسهایی را که فرا گرفته ام دوره کنم،درسهای جدید بیاموزم و خدای را شاکر باشم که در این جنگل فولاد و بتن در این عصر زشتی ها و پلشتی ها مرا در موقعیتی قرار داده که هنوز پرواز یک کبک برای من مفهوم داشته باشد...

 

این بحث ادامه دارد...

 


یکشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



شکار/قسمت دوم

ادامه بحث از یادداشت قبلی

 

2-شکار جانوران موذی و ضرر رسان در مورد جانورانی اتفاق شکار کویوت ها در آمریکا به دست گله دارانمی افتد که به نوعی امنیت جانی و یا مالی انسانها را به خطر می اندازند،مانند شکار پرندگان یا جانورانی که به مزارع حمله ور می شوند یا شکار حیوانات درنده در صورتی که وجودشان برای جامعه انسانی ایجاد خطر کند.این نوع شکار در پاره ای از موارد اجتناب ناپذیر می نمایدو نیز گستره خاصی از حیوانات را نیز در بر نمیگیرد،یا به عبارت دیگر جانوران در تمام مناطقی که انسانها به قلمرو آنها تجاوز کنند بلقوه میتوانند مخل امنیت جانی و یا مالی او باشند.اگر پای صحبت کشاورزها نشسته باشید از این دست خاطرات زیاد برای شما تعریف میکنند از حمله کبکها به تاکستان هایشان تا یورش گراز ها به مزارعشان و....

 

3-شکار به منظور کنترل جمعیت جانوران در مناطقی اتفاق می افتد که حیوانات شکارچی وجود نداشته باشند و یا جمعیت آنها به قدری کم باشد که از عهده کنترل جمعیت این جانوران برنیایید.در این موارد خود دولتها به جهت بر هم نخوردن تعادل اکوسیستم منطقه و از بین نرفتن پوشش گیاهی بر اثر چرای مفرط و نبز دسترسی کافی جانداران به مواد غذایی در فصول سرد سال بنابر ضوایط و شرایط خاص و آمار گیری های دقیق هر ساله اقدام به صدور پروانه ویژه شکار در این مناطق می کنند.این قضیه هر ساله در کشورهای اروپایی به دلیل اینکه نسل حیوانات شکارچی مانند گرگها و ... در این کشورها منقرض شده است،اتفاق می افتد.در کشور خودمان هم در بعضی از مناطق این اتفاق می افتد مانند صدور پروانه شکار قوچ ارمنی در جزیره کبودان(دریاچه ارومیه)و یا حتی پروانه شکار آهو در مناطق حفاظت شده انگوران زنجان یا کلاه قاضی اصفهان .

 

این بحث ادامه دارد...


شنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



شکار/قسمت اول...

از موقعی که در اینجا شروع به نوشتن کردم،مطالب نوشته شده در مورد شکار با عکس العملهای متفاوت و بعضا احساسی دوستان مواجه می شد و کما بیش سوال می کردند که چرا شکار؟

مدتی بود که می خواستم جواب این سوال را تا آنجایی که در قدرت قلمم است بدهم و بقیه اش را هم اعتراف می کنم که نمی توانم چون برمیگردد به یک حس خاص که تا کسی تجربه اش نکرده باشد قدرت فهم آن را ندارد و نوشتن در موردش هم بی فایده است...

سعیم بر اینست که این یادداشت را با دید کاملا منطقی بنویسم و از شما هم که آنرا می خوانید تقاضا دارم با همین دید آنرا بخوانید و در هر مورد آن اگر نظری داشتید مرا از آن بی بهره نسازید.

 

و اما شکار...

 

برای اینکه به چرایی شکار بپردازیم ابتدا بهتر است تعریفی از شکار و شکارچی ارائه دهیم:

شکار بر چهار گونه تقسیم بندی می شود:

1-شکار انتفاعی

2-شکار حیوانات موذی،ضرر رسان و خطرناک

3-شکار به منظور کنترل جمعیت جانوران

4-شکار ورزشی یا Sport Hunting

 

نمونه کامل یه شکارچی قاچاق،که نه فصل سرش میشه،نه  به  جنسیت شکار اهمیت میده و نه به سن شکارشکار انتفاعی همانطور که از نامش پیداست شکاری است که صرفا با انگیزه تحصیل گوشت یا پول انجام می شود و به کسی که به چنین شکاری می پردازد شکارچی حرفه ای(professional) می گویند که البته با برداشتی که ما در فارسی از این کلمه به معنای ماهر(skilful)داریم اشتباه نشود.

چنین شکاری تا چند سال پیش به طور رسمی در ایران انچام می شد و سازمان محیط زیست،شکار را به عنوان شغل به رسمیت می شناخت و برای شکارچیان حرفه ای پروانه ویژه شکار  صادر می کرد.

با کمی اغماض می توان تمام شکارچیان قاچاق را در این دسته قرار داد.زیرا این افراد که اکثرا هم از افراد روستایی و محلی می باشند،حتی نه به قصد تامین خوراک،بلکه بیشتر به قصد فروش شکار خود دست به این کار می زنند.این افراد  اکثرا از اسلحه های  بدون مجوز استفاده میکنند(به دلیل فرار از مشکلاتی که اسلحه دارای مجوز ممکن است برایشان ایجاد کند!)و به واسطه شناخت کامل از جغرافیای منطقه، ارتیاطات گسترده محلی، نیز حضور دائمی در منطقه،پایین بودن سطح فرهنگ و دانش محیط زیستی شان به دلیل آموزشی که ندیده اند و پایین بودن سطح احساس تعهدشان به محیطی که در آن زندگی می کنند، می توانند بیشترین خطر را برای محیط زیست داشته باشند و البته کمتر به چنگ قانون بیفتند!

البته به این موضوع توجه داشته باشید که منظور این نیست که گفته شود همه شکارچیان روستایی شکارچیان قاچاق هستند بلکه منظورم این است که بگویم که شکارچیان قاچاق بیشتر روستایی هستند.که البته واضح هست که در میان شکارچیان شهری نیز شکارچی قاچاق وجود دارد که البته آنها نیز به سبب ارتباطاتی که با روستاییان منطقه دارند قادر به انجام چنین عملی هستند.

 

این بحث ادامه دارد.....

 


جمعه ۳ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین



تقديم به عاشقترين اخترک دنيا...

از شیرپلا که اومدن پایین،از بالا سر آخرین جایی که سیم بکسل بستن،پایینو که نگاه کردن-به شیرونی سبز اتاقک هلال احمر-یکیشون گفت بچه ها اونجا که برسیم دیگه کوه تمومه...

رسیدن،به همون جایی که از بالا نگاهش میکردن،روی اون میز فلزیه نشستنو،یه جرعه آب از قمقمه ای که با آب چشمه پرش کرده بودنو ...

توی اون گرگومیشی هوا یه نگاه حسرت آلود به کوه انداختن(هنوز اگه دقت می کردی خط سفید آبشارا رو میتونستی ببینی)سرشونو انداختن پایینو راه افتادن،چراغای تهران دیگه تقریبا روشن شده بود...

موسیقی : نوبهار

این آهنگ روهم از اخترک، به عنوان یادگاری برداشتم

 

باقی بقايش 

 


پنجشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا