به 'درکوه' خوش آمدید
در کوه

اگه عمری باقی بود...

برای اینجا تا شب عید سه تا برنامه دارم:

1-می خوام یه مطلب مفصلی راجع به شکار بنویسم.

2-یه مقاله خوب و کامل راجع به "سرما زدگی و راههای مقابله با آن" پیدا کردم که باید ترجمه اش کنم.

3-دارم یه گزارش مفصل راجع به آقای "امیر آهنی" سرمحیطبان سابق منطقه حفاظت شده خار و توران تهیه می کنم،که فعلا یه دوست خوب زحمت کشیدن و چندتا عکس عالی و آدرس ایشونو برام فرستادن،به امید خدا هر وقت مطلب تکمیل شد،اگه حجمش به اون اندازه ای که فکر میکنم شد،توی یه سایت جداگانه قرارش میدم تا بمونه.هر کدام از دوستان دیگه هم که مایلند در این مورد همکاری کنند به من اطلاع بدهند!

 


سه‌شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٢

شاهین



هاپچهههههه

چه قدر بده آدم صبحِ کوه که از خواب پا میشه احساس سرما خوردگی و کوفتگی توی بدنش کنه،اصلا حال آدم پاک گرفته می شه!

برای مقابله با سرما خوردگی در درجه اول باید مقاومت بدنو نسبت به تغییرات دمایی افزایش داد،به عنوان مثال :بدن وقتی که گرمه و بعد در شرایط سرما قرار بگیره و نتونه خودشو با شرایط جدید آداپته کنه به شدت در معرض سرماخوردگی قرار می گیره!

برای اینکه بدنو مقاوم کنید یه راه کار ساده وجود داره:5 دقیقه دوش آب سردِ سرد،بعد از دوش آب گرم!

برای اینکار ابتدا از پاها شروع کنید،بعد دستها،بعد بالا تنه و در مرحله آخر سر.دفعات اول ممکنه یه کم نفستون بند بیاد ولی بعد از 8-7 بار تمرین عادت می کنید،تازه این کار کلی باعث سرحال شدنتون هم میشه!

مورد بعدی اینکه ویتامین ث هم حتما در برنامه غذایی تون باشه، و اینکه توی زندگی روزمره(کوهو نمیگما!)سعی کنید از حداکثر مقاومت بدنتون در مقابل سرما استفاده کنید و لباس کمتر بپوشید،یا بهتر بگم:مناسب تر بپوشید،به عنوان مثال یه شال گردن به علت اینکه جلوی خروج هوای گرمو از بدن میگیره خیلی جاها ممکنه کاراتر از یه پلیور عمل کنه.و اینکه چندتا لباس نازک شما رو خیلی بیشتر گرم می کنه تا یه لباس ضخیم و ....

 

سالم باشید!!!  


دوشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٢

شاهین



کوه سپيد،من سياه...

نمی دونم چرا امروز یهو خیلی دلم برای کوه تنگ شده،محسن امروز زنگ زد گفت جمعه رفتن حسابی برف بوده،اخ که چقدر دلم می خواد برم تو برفا را برم،یاد 4سال پیش افتادم که افتادم توی یه چاله برفو تا بالای کمرم رفت تو برف،تنها بودم،چقدر تقلا کردم که تونستم بیام بیرون،تازه وقتی هم که اومدم بیرون خیسِ خیس شده بودم،مجبور شدم توی اون سرما همه لباسامو در بیارم و عوضشون کنم،یادش به خیر...

امتحانام تا آخر هفته تموم میشه،یه جور اضطراب خاص دارم،نمی دونم زانوم می تونه بعد از دوماه استراحت،جواب بده یا بازم باید صبر کنم....واقعا سخته خونه نشینی.

اصلا نمی دونم چرا دیگه نوشتنم نمیاد،فکرم خسته اس،حس میکنم روحم زنگ زده،یه جمله که می خوام بنویسم باید کلی بالا پایینش کنم،عاشق کارای فنی ام،اره کردن،سوهان زدن،نقاشی،سمباده کاری و....دوست دارم اون سوهان چوب آج درشته رو بر دارم محکم بکشم روش،بعد با سمباده پرداختش کنم....

دوست دارم دوباره مثل شبای کوه،کل کمد وسایلمو بریزم بیرون،دو ساعت هی دور خودم بچرخمو،کوله بچینم،بعدش آماده بذارمش پشت در،فردا صبحش از توی همون خونه گتر ببندم بزنم بیرون،بی خیال همه چی،دارم فکر میکنم که شاید به یه کم بی خیالی احتیاج دارم...

یهو یاد اون پیرمرد سیگار فروش جلو کافه فرانسه افتادم(تقاطع انقلاب و وصال)نمی دونم چرا اینقدر دوستش دارم،شاید به خاطر پوتینا و جوراب پشمی های و کلاهی هست میذاره آدمو یاد اون کوهنورد قدیمیا میندازه،با اون جعبه چوبی که سیگاراشو توش چینده،خیلی آدم حسابیه،از قیافه اش معلومه،شاید یه وقتی کوهنورد هم بوده،باید یه بار ازش بپرسم...

 

 


شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٢

شاهین



الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم...

از  به خواجه شمس الدین حافظ شیرازی معروف به «السان الغيب»

بنا بر استعلامهای واصله از مراجع چهار گانه،دلایل رد صلاحیت شما به شرح ذیل اعلام می شود:

 

۱- افشای اسرار نظام:

 

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند***چون به خلوت میروند آن کار دیگر می کنند

 

۲-همکاری با بیگانگان به قصد براندازی نظام: 

 

اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد***من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

 

۳-آوردن قرائت جدیدی در دین:

 

مباش در پی آزارو هر چه خواهی کن***که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

 

۴-اعتراف صریح به داشتن همکاری و رابطه نزدیک با گارد اون مخلوع:

 

شاه بیدار بخت را هر شب***ما نگهبانِ افسر و کلهیم

 

۵-اعتراف صریح به شرب خمر در دوره دانشجویی:

 

سالها دفتر ما در گرو صهبا بود***رونق میکده از درس و دعای ما بود

 

۶-اعتراف صریح به داشتن رابطه(مشروع و غیر مشروع،واسه ما فرقی نداره!):

 

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم***از بخت شکر دارم و از روزگار هم

 

۷-ترویج فرهنگ ابتذال و بی بندو باری:

 

از چهار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک***امن و شراب بی غش،معشوق و جای خالی

 

۸-اینم که دیگه تیر خلاص:

 

حافظم در مجلسی،دردی کشم در محفلی***بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می کنم

 

«والسلام»

 

 

 

از حافظ به

&

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست***عرض خود می بری و زحمت ما افزایی

 

«والسلام»

 


جمعه ٢٦ دی ،۱۳۸٢

شاهین



فقط،قله ای به تو می نگرد...

 

سپيدي،سکوت،تنهايی...


پنجشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٢

شاهین



من اونجا بود که فهمیدم،چرا بهش می گویند راه شیری...

شب اول از ترس خوابم نمیبرد،شب دوم بهش عادت کردم و از شب سوم دیگه از راه شیریصدای زوزه شون لذت بردم.چهار روز بود که مهمون غلوم عباس بودیم روزا میبردمون توی کوها میگردوندمون و عصرا دم غروب که برمیگشتیم خونه میرفتیم بالا سر تپه ای که مشرف به خونش بود مینشستیم و به قول خودش یه آتِش کِرامندی درست میکردو خودش مینشست به تریاک کشیدن ما هم چایی می خوردیم،برامون حرف میزد و تعریف می کرد،از خاطره های شکارش،از درسایی که از زندگی توی اون محیط وحشی گرفته بود،پیرمرد خوش مشربی بودو تنهایی نتونسته بود از شوق بیندازتش باید راه رفتنشو توی کوه می دی،روی این صخره ها پرواز میکرد یا وقتی شکاری میدید مثل بچه ها چشماش برق میوفتاد.

....

بهش می گفتیم غلوم عباس بخون!

می گفت:چی بخونم ارباب؟ و هنوز ما جواب نداده میزد زیر آواز:

 

خوشا آنروز که با هم می نشستیم      قِلم در دست و کاغذ می نوشتیم

قِلم اِشکست و کاغذ وَر هِوا شد      مِگر خط جدایی می نوشتیم؟

 

و یه عالمه چهار بیتو دیگه که الان یادم نیست،این قدر می نشستیم و غلوم عباس این قدر میخوند که هوا تاریکِ تاریک می شد...

زیر نور ستاره ها راه میوفتادیم به سمت خونه...

 

*یادی از برنامه گلگشتی بود که نوروز 80 به همراه پسر عمه ام در کوه های منطقه "آب حیات" کرمان اجرا کردیم.

 

 

 


چهارشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٢

شاهین



دل...

دل هوای او

    دل هوای من

       دل هوای بانگ عاشقانه دارد...

 

«سياوش کسرايي»


دوشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٢

شاهین



يه مرد...يه کوه...يه سوال....

صدای چهچه بلبلای کوه که از دیدن تو احساس خطر کردن فضای دره رو پر کرده،از جلوی پات ماری به زیر صخره می خزه...

داری می ری که از شیب بالا دست،پشت سرت،صدای پرواز گنگی می شنوی،سرتو که بر میگردونی فقط سایه ای رو می بینی که گم می شه؛که یهو یکی از روبروت می پره ،تفنگو میاری بالا،نشونه میگیری،کمی ازش جلو میزنی و...

داری ملق زدنشو توی شیب کوه می بینی،پرپر می زنه و به سمت پایین خودشو غلت میده،از این می ترسی که خودشو از سختونا پرت کنه پایین و دیگه دستت بش نرسه،یه بار دیگه دقیق نشونه می گیری...

این بار دیگه آروم می گیره،آرومِ آروم،مثل دره که دیگه حالا ساکتِ ساکت شده،بته کنگر خشکیو نشون می کنی که بعدا بتونی پیداش کنی.

همونجا می شینی و به یه تخته سنگ تکیه می دی-سرمای سنگو توی پشتت حس میکنی-تفنگو بدون اینکه فشنگ عوض کنی می گیری توی بغلت،لوله شو میچسبونی به گونه ات...

همونجا می شینی و به یه تخته سنگ تکیه می دی-سرمای سنگو توی پشتت حس میکنی-تفنگو بدون اینکه فشنگ عوض کنی می گیری توی بغلت،لوله شو میچسبونی به گونه ات...

اونم سرده ولی نه به سردی سنگ،یه سیگاری می گیرونی و به کف دره خیره می شی،نگاهت از روی بته کنگر رد میشه و تو داری به این فکر می کنی که چرا شکار؟

 


یکشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٢

شاهین



اسم اينجا کوه زيباست(Beauty mountain)...


بيچاره ها رو اينطوری می کشن...

            

اول دوسه روز صبر میکنن که حیوونا حسابی گشنه شون بشه بعدش ایلی میریزن توی کوه،توی اون برف و حیوونای گشنه،دو سه بار که کبکا رو پرواز بدن،دیگه هیچکدومشون نای در رفتن،زنده زنده میگیرنشون،میندازنشون توی گونی،بعدش یه جا سر همشونو میبرن.....این روستاییان عزیز.

سال 76 که بارندگی ها توی تهران خیلی سنگین بود توی منطقه طالقان خودم با همچین منظره ای مواجه شدم 55 تا کبک سر بریده  و فقط 4 نفر جوون 4-23 ساله...

                                                     

 

 


جمعه ۱٩ دی ،۱۳۸٢

شاهین



روح کوهستان...


اینجا «در کوه» است!

*نه،فکر نکنم بتونم،دلم برای نوشتن تنگ می شه،یه جورایی اعتیاد!!!؟؟

نه همون دلتنگی واژه قشنگتریه،خدا نکنه آدم معتاد بشه،چون عادت کردن به هر چیز تکرار میاره و تکرار آغاز زوال و شعارگرایی هست...

 

**دست اندرکاران مجله کوه زحمت کشیدن و بلاگِ منو توی مجله شون معرفی کردن از همه عزیزان مخصوصا آقای پارسایی خیلی خیلی سپاسگزارم.

یه قسمتی از یکی از نوشته هام رو هم گذاشتن که به واقع اگه خودم هم میخواستم انتخاب کنم همونو انتخاب می کردم و این نشون دهنده احساس مشترک ماست به چیزی که دوستش داریم:مام پر مهر طبیعت...

 


چهارشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٢

شاهین



اگه يه روزی...

خوابم مياد

دلم تنگ شده...

منتظرم

-------------------------------------------------------------------------------

آنان که آفتاب را به زندگی ديگران ارزانی می دارند،خود نمی توانند از آن بی بهره باشند.

ممنون از همه شما


دوشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٢

شاهین



از ترم ديگه...

بدترین حالت وقتی پیش میاد که آدم امتحاناشو خوب نداده باشه و توی تعطیلی بین ترم همش آویزون دانشگاه باشه و هی این پله هلی لعنتی رو بالا پایین بره...

من درسامو نخوندم! 

این ترم اصلا درس نخوندم،البته هیچ وقت عرضه اینو نداشتم که در طول ترم درسامو بخونم،همیشه سیستمم شب امتحانی بوده البته نه شب امتحانی واقعی بلکه همیشه حدود یه ماه تا سه هفته مونده به امتحانا شروع می کردم،مخصوصا هفته آخرو خیلی خوب می خوندم،اما این ترم از بد شانسی هم امتحانام زود شروع میشه هم اینکه تا هفته آخر  کلاسا تشکیل میشه،هم اینکه امتحانام نزدیک هم هستن....

خلاصه این ترم دردسر عظمایی با درسا دارم،برام دعا کنید که این ترم با خوبی و خوشی تموم شه،قول میدم از ترم دیگه....

 

پس برام دعا کنید،plz

 

 

  


یکشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٢

شاهین



کلاغه به خونه اش نرسيد...

ساعت هفت صبح توی جاده طالقان داشتیم به سمت زیاران می رفتیم و جلوی ما یه وانت پیکاپ در حال حرکت بود که دیدم سه تا لوله تفنگ از شیشه ماشین بیرون اومد و همزمان شلیک کردن و باز دو شلیک دیگه.

وقتی به اون جایی که اونا بهش شلیک کرده بودن رسیدیم،دیدم دسته بزرگی از کلاغای سیاه از روی زمین بلند شده بودنو مشغول چرخ زدن بودن،چندتایی مرده روی زمین افتاده بودن و چنتایی هم زخمی مشغول جست و خیز روی زمین بودن،منظره بسیار رقت باری بود،و چیزی که باعث تعجبم شد این بود که سرنشینان خودرو حتی زحمت یه نیش ترمز رو هم به خودشون ندادن که پیاده بشن ببینن چه بلایی به سر این بخت برگشته ها اُوردن..

نمی دونم اونا چه دلیلی برای اون کارشون داشتن؟

شاید چون کلاغا گوشت با ارزشی ندارن،شاید چون خیلی زیاد بودن،شاید چون کثیفن،شاید با قیافه شون حال نکردن یا شایدم فقط برا خنده این کارو کردن!

نمی دونم چرا!!؟

فقط اینو می دونم که شکارچی بودن با جنونِ کشتن داشتن خیلی فرق می کنه،خیلی...

 

 

 

 


شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٢

شاهین



رقصنده با گرگ...

If all the beasts were gone
men would die from great loneliness of spirit,
for whatever happens to the beasts
also happens to the man

Chief Seattle


جمعه ۱٢ دی ،۱۳۸٢

شاهین



آش صرد شد/صار از درخت پريد:)!

من بودمو پسر عمم با لندرور سبز سرحالش وتفنگ تک لولِ لوله بلندش.جلومونم یه دشت صاف بود با افق بازِ بسیار زیبا با چندتا دسته ده بیستایی باقرقره باهوش که یه دو ساعتی بود که ما رو توی اون بیابون خدا سر کار گذاشته بودن.

یکی از روزای آخر اسفند و شاید آخرین روز فصل شکار اونسال بود،از ساعت هفت که توی منطقه بودیمو رفتم روی سقف لندرور وایستادم به دوربین کشی،تا اونموقع که حدود ساعت نه صبح بود،حدود پنج تا دسته باقرقره دیدیم که موفق نشدیم به تیررسشون برسیم(آخرای فصل شکار دیگه حواسشون خیلی جمع میشه،ماشینو که میبینن دیگه ریسک نمی کنن!).

ماشینو گذاشته بودیم تو کمک سنگینو بدون گاز دادن و خیلی آهسته داشتیم دورشون میزدیم، هنوز یه پونصدمتری باشون فاصله داشتیم که از جلوی ماشین یه خرگوش گنده دررفت،پسر عمم یه کمی گاز دادو زاویه ماشینو یه جوری تغییر داد که من بتونم بزنمش،که من گفتم بریم زنده بگیریمش!

ماشینو از کمک در اوردیمو با یه گاز کوچیک پشت سرش بودیم،حسابی سرحالمون اورد تغییر زاویه های نود درجه ایش رانندگیو حسابی هیجان انگیز کرده بود ولی زودتر از اون که فکر میکردیم خسته شد و وایستاد(پنج دقیقه هم نشد!)پسر عمم با یه چادر شب که توی ماشین بود پیاده شد،با دو سه قدم دنبالش دویدن تونست چادرو بندازه روشو بگیرتش،بیچاره اونقدر خسته شده بود که نای مقاومت نداشت؛توی دستم که گرفتمش ضربان قلبشو از پشت خز پرپشتش حس میکردم بعد از یه کم نازو نوازش بردم گذاشتمش پشت ماشینو چادرو انداختم روش که آروم بگیره،خودمون هم نشستیم به چایی درست کردنو صبحانه خوردن و گپ زدن...

وقتی رفتیم سراغش دوباره سرحال شده بود، چنگ میزد و شاید اگه بش رو میدادیم گاز هم میگرفت!!!

خلاصه آقا خرگوشه رو گذاشتیمش روی زمینو گفتیم برو به امان خدا...

خودمونم دیگه برگشتیم شهرو توی راه همش آواز خوندیم.تکونای شدید لندرور با صداهای عجیبیی که از توی گیربکسش در میاد،البته همراه صدای خوب دوتا شکارچی دستخالی ولی خوشحال+منظره زیبای کویری شاید یکی از قشنگترین هارمونی هایی باشه که بشه ساخت...

 


پنجشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٢

شاهین



ماييم که از خاک بر افلاک کشانديم...

هیچ  ملتی را چون ایرانیان ندیده ام که در توفان حوادث از چهار سو بارها به خاکستر تبديل شود و همچو ققنوس از دل خاکسترها سر بر آورد و همچنان درخشندگی خود را ادامه دهد.

از کتاب ايران از آغاز تا اسلام

نوشته:

 پروفسر ريمون گيرشمن


چهارشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٢

شاهین



چشمان کاملا بسته...

دیشب یه ایمیل خیلی جالب از یه دوستی داشتم که مدتی بود ازش بیخبر بودم.حسابی منو برد توی حال وهوای کوه و بارون و گل بازی و...

همیشه اول فصل شکار که میشه مامی میگه خدا خودش به خیر کنه دوباره شروع شد(البته نه با همین لحن ملایمی که من اینجا نوشتم!).

نمیدونم شاید ما طبیعت گردا یه کمی خود خواهیم ،مثلا خودم،وقتی از کوه یا شکار بر میگردم  پیش خودم می گم خب دو سه هفته هستش که دارم میرم،این هفته نرم که هم خونه باشم یه کمکی کنم هم اینکه دیگه صداشون در اومده...

ولی نمیدونم پنج شنبه که میشه انگار نه انگار،خودمون هم که یه کم شل بگیریم بالاخره توی بروبچ حتما یکی شدید هم هوا* شده که این حسو به بهترین وجه ممکن با انواع و اقسام لطایف الحیل به آدم انتقال می ده که آدم اصلا یادش می ره هم هوا نبوده،خودش تبدیل به یه ویروس هم هوا میشه و خودشو اشاعه می ده(خودم استاد اینکارم!).

خلاصه این کوه و شکار هم داستانی داره،یه دوست شکارچی داشتم که ازدواج کردن و البته خانومشون پایه این صحبتای کوه و شکارو... نبودن،خب اولش که تفنگ بیچاره تبعید شد به خونه پدریشون و مای بیچاره رو هم به عنوان یه عنصر معلوم الحال از جرگه دوستان شوی گرامیشون حذف کردنو وقتی هم که تلفن می زدم و خانوم محترم گوشی رو بر میداشتن قشنگ حس می کردم که ایشون از شنیدن صدای اینجانب می رفتن توی مایه های کهیر زدن...

ولی خب بعد یه سال شوی گرامی کم کم احساس لاتی کرده و دوباره هوای بیابون به سرشون زده و خودشون زنگ می زننو برنامه می ریزنو از این حرفا.و وقتی راز این حرکت غریبو ازشون میپرسی اعتراف می کنن که:"راستشو بخوای این قدر جمعه ها  توی خونه غر میزنم و بهانه میگیرم که خانوم خودشون پیشنهاد میدن که برو بیابون یه هوایی بخور،روحیت یه کم عوض شه و تازه منم الان کلی منت سر خانوم گذاشتم که اومدم بیرون!!!"

نتیجه منطقی: اونایی اهل کوه و شکارو طبیعتگردی و شب تو چادر خوابیدن و توی گل غلت زدنو چایی خوردن تو کندک** و قوری سیاه هستین در انتخاب زوج آینده تون دقت کنید که ایشون هم توی همین مایه ها باشه،البته به گفته هاشون اعتماد نکنید به سوابقشون نگاه کنید!.چون اون اول همه اینقدر داغن که همه جور قولی میدن!.مثلا همین دوستم از خانومش قول گرفته بودن ماهی یه شب برن بیرون چادر بزنن!،البته چادرو خریدن ولی هیچ وقت این برنامه اجرا نشد!!!

مخصوصا خانوما در این مورد بسیار دقت کنن چون ممکنه در اثر بی دقتی مجبور بشن کاملا این برنامه ها رو ببوسن،بذارن کنار!

 

*   :در مورد اصطلاح هم هوا در پستهای قبلی توضیح دادم.

** : کندک لوله استوانه ای شکلی است که توش آب جوش میارن.

 


دوشنبه ۸ دی ،۱۳۸٢

شاهین



نيزار...

تا حالا اين طوری به مرغابی ها نزديک شدين؟

توی اين موقعيت چی تا حالا بودين؟


یکشنبه ٧ دی ،۱۳۸٢

شاهین



ارگ از غصه فرو ريخت...

برای وصف چنین فاجعه ای واژه ها چه حقیرند،تا 2 دقیقه پیش خانه داشتی،خانواده داشتی،زندگی داشتی،ولی حالا هیچ نداری...

 شاید همان بهتر باشد که چیزی نگوییم و فقط بگرییم و افسوس بخوریم که چرا هنوز باید توی خونه های خشتی زندگی کنیم که اینچنین خراب می شوند.ما که این همه ادعا داریم،ما که این همه ثروت داریم ما که شهاب3 داریم ما که نیروگاه هسته ای می سازیم و ما که هیچ کاری نکرده ایم...

گرچه که فرقی نمیکنه که اینها کجاییند ولی من این موقعیت را داشته ام که مدتی با این مردمان خونگرم همنشین باشم،با اخلاقشان خوب آشنایم در عین فقرشان مناعت طبعی دارند ستودنی پس وظیفه ما است که اجازه ندهیم غرورشان بیش از این جریحه دار شود،تا می توانید کمک کنيد،کمک...

 

 


جمعه ٥ دی ،۱۳۸٢

شاهین



اين گروه خشن...

بچه ها احتمالا امروز رفتن کوه،منم که خيلی دوست داشتم باهاشون برم ولی چه کنم که فعلا "اين قوزک پا ياری رفتن نداره" اما راستشو بخواين امروز خيلی برا کوه هم هوا* شده بودم!!!

نمی دونم دوباره کی ميشه،دوش به دوش هم بريم کوه؟؟؟؟

 

*در فرهنگ اصطلاحات کلونی۸۰ هم هوايی به حالتی گفته می شود که تمام سلول های بدنت يکصدا فرياد بزنند:کوه!!!

 


جمعه ٥ دی ،۱۳۸٢

شاهین



به لبخندی می ارزد...

پارسال همین موقعها تهران یه چند روزی بارندگی خیلی شدیدی داشت،از هفته قبلش یکی از دوستان خیلی گرامی که به تازگی هم تجدید فراش نموده بودند؛به بنده پیشنهاد دادند که برای هفته آینده روز پنجشنبه در معیت gf گرامیشان و تنی چند از دوستان gf گرامیشان که آنها  هم از زوج های مرتب و البته غیر مرتب تشکیل می شدند یه برنامه کوه داشته باشیم!

خلاصه بعد از کلی اصرار دوستمونو انکار بنده،اینجانب که در ترافیک مرام و بن بست معرفت  گیر افتاده بودم،یک جلسه کلاس آمارو دودر نموده و دعوت ایشان را لبیک گفتم!

شب پنجشنبه پس از گذاشتن قول و قرار های نهایی مشغول کوله چیدن شدم و با توجه به شرایط بد جوی تمام چیزهایی رو که فکر می کردم ممکنه لازم شه توی کوله چپوندم و تلفنی دوباره به دوست عزیزم و تذکراتی راجع به هوای بد فردا و اینکه چی بپوشنو، چی بیارنو از این حرفا.صبح که از در زدم بیرون،بارون و تگرگ شدیدی مشغول به باریدن بود؛همونجا ازدم در به دوست خوبم زنگ زدم که بابا این برنامه رو کنسل کن،هوا خرابه اذیت میشینو از این حرفا،که دیدم نه بابا دوستمون آتیشش از این حرفا تندتره که به حرف ما گوش کنه و با دیدن چهره محبوب دامنش از دست برفته و تازه با دیدن این هوا حس آرتیست بازیشو قهرمان نماییش جلوی gf  محترم گل کرده و با گفتن این جمله"حتی اگه سنگم بباره...."آب پاکی رو ریخت رو دست ما!

طبق معمول نفر اول بودم که رسیدم سر قرار توی میدون تجریش آب وایستاده بودو باران هم شدیدا میبارید،خوشبختانه دوستان خوش قول بودند و من بیچاره بیشتر از یک ربع زیر باران منتظر نشدم.دوستان حسابی توصیه های بنده رو گوش کرده بودن و حتی بیشتر: چون علاوه بر عطرو ادکلن و شلوارای اتو کشیده و استفاده از انواع واقسام ژل و کتیرا و روژ و لاک و سرخاب و سفیداب و نیز بقیه افزودنی های مجاز و غیر مجاز همه بدون استثنا کفشهای تخت صاف با پاشنه های پنج سانتی پوشیده بودن...

در این میان یکیشون به وسیله ای به نام چتر مجهز بود و بقیه هم پالتو های ردیفی پوشیده بودند که واقعا توی اون بارون شدید فاز می داد،دراین میان دستکش پارچه ای یکیشون با حاشیه خز دوزی شده دیگه منو کشت!

تنها وصله ناجور گروه من بودم،تصور کنید: کلاه و دستکشو بادگیر به اضافه کفش کوه و گتر و البته عجیبتر از همه وسیله ای به نام کوله پشتی!

خوشبختانه سر افراد گروه به کمتر از پلنگ چال هم فرود نمیامد حتی یه لحظه زمزمه ای هم به گوش خورد که از پلنگچال بریم ایستگاه پنج با تله برگردیم پایین!!!

خلاصه سوار مینی بوسای لکنته درکه شدیم و رفتیم،به کوه که رسیدیمو کمی بالا رفتیم باران تبدیل به برف شدو البته از شب قبل هم اونجا برف باریده بود،بروبچ که به علت رمانتیک شدن فضا کنترل خودشونو از دست داده بودن همه رفتن تو مایه های love و گلوله برفی عاشقانه پرت کردن(یعنی اول گلوله رو به ببوسی بعد محکم بزنیش تو سر معشوق!!!) که این امر باعث یخ کردن دست یکی از همین نوادر روزگار شد؛در اون لحظه بود که حس کردم این دستکش گرم و نرم در دستان بنده حقیر زیادی است و البته نگاههای دوستان نیز موید همین قضیه بود!بنابراین دستکش را دودستی تقدیم کردیم که البته اولین شهید این راه بود بعد از آن کلاه و پلیور اضافه و یخ شکن و خلاصه کل مایحتوی کوله به سرنوشت دستکش بیچاره ام مبتلا شدند!!!

برای اینکه دیگه طولانی نشه شرح کامل سفرو نمی نویسم فقط همینو بگم که توی همه کافه های سر راه یه چایی خوردیم و البته در حین همین مراسم چای خوردن از تمام مطالب نوشته شده در مجلات خانواده و زندگی اعم از سبز و قرمز و آبی...مطلع شدم وتوسط یکی از دوستانی که زحمت آوردن کلاهمو می کشید از سرنوشت خودم تا پنج سال نوری آینده هم مطلع شدم!!!

خلاصه پلنگچال به آب زغال چال تبدیل شدو راه سه ربع ساعته رو توی سه ساعت وربع رفتیم و حوالی بعد از ظهر بود که برگشتیم پایین توی میدون درکه.اتفق جالبی که اونجا رخ داد: همون عزیزی که زحمت آوردن یخ شکنهای منو کشیده بود می خواست برفهای چسبیده به ته یخ شکن را با استفاده از شیر آب داخل میدون بشوره(تا حالا دیده بودین کسی برفو بشوره؟)و منم که تاب دیدن این همه حس مسئولیت پذیری و فداکاری رو نداشتم مانع ایشان از انجام این کار شدم که البته فایده ای نداشت!!!

موقع خداحافظی بودو دل کندن از اون جمع بسیار سخت،که با گذاشتن قرار برای هفته دیگه کمی دل کندن رو قابل تحمل ترکردیم و برای هفته دیگه دوستان متفق القول از بنده درخواست جایی رو کردند که بارونش کمتر خیس کنه،گِلاش کمتر به کف کفش بچسبه و یخهاش هم اینهمه لیز نباشه و البته ساعت قرار هم ده صبح به بعد باشه که برای make up مجبور نباشن ساعت چهار صبح از خواب بیدار شن!

توی این لحظات از اینکه دوستان وصله ناجوری مثل منو با خودشون بردن کوه و حتی برای برنامه آینده هم منو دعوت می کردن به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بودم به طوری که کنترل هیجانات درونیم برایم بسیار سخت شده بود.که خوشبختانه یکی از دوستان به فراست نکته را دریافت نمودند و با لحنی آکنده از تعجب فرمودند:"علی آقا مثل اینکه شما برای رفتن خیلی عجله دارین!!؟"

 

*راستی نظرتون راجع به طراحی جديد چيه؟

 

 


چهارشنبه ۳ دی ،۱۳۸٢

شاهین


[ HOME | ARCHIVE | E-MAIL ]

"من گفتم:«من اون رو به یاد میآرم و یه وقتی چیزی واسه‌تون می‌نویسم که اون توش باشه...»                           ارنست همینگوی "تپه‌های سبز آفریقا